تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
- - -

تنها یک کلمه ، برای فهمیدن ِ عمق عشق کافیست . جمله ، برای کار دیگریست .
85/08/02
شادمانی دوبله پارک شده
 سرم مشغول بود به روزنامه خونی که عباس آقا داخل شد و پرسید شماره تلفن قنادی سهند چنده ؟ منم هاج واج بهش نگاه کردم و با خودم گفتم مگه من ۱۱۸ ام . گفتم ولش کن بذار تو اين آخرين روز ماه رمضوني رو اعصابش خط بکشیم و حال كنيم تا ايشون باشند كه از اين سوالات نامربوط از من نپرسند. دفتر تلفن رو برداشتم و الکی الکی دنبال شماره تلفن قنادی سهند گشتم . یه تیکه کاغذ هم برداشتم و با قیافه حق به جانبی شماره تلفون رفیقم سید محسن رو روی کاغذ نوشتم . کاغذ رو بدستش دادم رفت . سریعن شماره تلفن سید محسن را گرفتم و گفتم کسی بهت زنگ میزنه و سفارش نون میده تو هم حواست باشه اگه پرسيد قنادي يه بگو آره . گفت باشه

سریعن خودم رو به اتاق سید محسن رسوندم و درست همون موقع تلفن زنگ زد

الو سلام علیکم

سلام

قنادی سهند ؟

بفرمایین

من عباس فلانی هستم گفتم اگر ممکنه از اون نون فطيرهاي بزرگ که دونه ای ۳۰۰ تومنه ۱۶ تا برام نگه دارین عصری میام میبرم

چشم ، چشم ، 16 تا فرمودين ؟

بله

چشم چشم ، گردو هم بزنيم

البته لطفن ! آقا من مطمئن باشم ؟ من مهمون دارم آ

شما مطمئن باشين

ممنون و خداحافظ

خدانگهدار

هر دو از خنده روده بر شديم . به سيد گفتم ميبيني تو رو خدا مگه من اطلاعات مخابراتم كه شماره تلفن قنادي رو داشته باشم . در اثناي اين خنده ها و گفتگو دوباره تلفن زنگ زد سيد گوشي رو برداشت

الو ببخشين بازم مزاحم شدم اون 16 تا نون فطير رو بكنين 20 تا

چشم، چشم

خداحافظ

خدانگهدار

دمدماي اذان من و سيد با شعفي ناستودني داخل ماشين جلوي قنادي سهند منتظر بوديم كه عباس آقاي محله با ظاهري نگران و مقداري آشفته وارد قنادي سهند شد . قنادي پر از آدم بود . مگه يه دونه فطير ميشه گير آورد . ابدا ! حرفهاي عباس و صاحب قنادي از دور مشخص بود .

عباس : براي بردن نون اومدم . ظهري زنگ زدم خدمتتون ۲۰ تا نون سفارش دادم گفتين گردو هم بزنم

قنادي : شما كي به من زنگ زدين ؟ منكه با شما صحبت نكردم . رو به شاگردان ٬ شما سفارش ۲۰ تا نون گرفتين ؟

شاگردان مغازه : نه

عباس : مگه خودتون نبودين كه گفتين حتمن مطمئن باشم كه نونا رو جدا ميذارين ؟ و همچنانكه از صاحب قنادي باز خواست ميكرد دستشو توي جيبهاش ميچرخوند  و دنبال تيكه كاغذي كه من بهش داده بودم ميگشت . كاغذ رو از جيبش در مياره و شماره تلفن را نشون قنادي ميده . آقا مگه اين شماره تلفن شما نيست ؟ قناد نگاهي به شماره ميندازه و ميگه نه. اينكه شماره تلفن اينجا نيست . شما اين شماره رو از كي گرفتين ؟

عباس : دي . ولي من اين شماره تلفن رو ! ؟ من اين شماره رو ! من اين شماره

.......

عباس دست از پا درازتر و بدون گرفتن حتي يكعدد نان از قنادي بيرون مياد . ما همچنان داخل ماشين ميخنديم . وقت اذان است و هوا نسبتن تاريك شده . جلوي مغازه تلفن همراهش رو از جيب كاپشن خردلي رنگش در مياورد . شماره اي ميگيرد . موبايل من زنگ ميخورد . عباس آقا شروع به فحاشي ميكند ... و ميگويد حساب تو كه هيچ حساب اون ... اي كه شماره تلفنش را دادي خواهم رسيد . پ... سگ ميگه آقا مطمئن باش بيست تا نونتون رو جدا ميذارم فقط دير نكنين كه مغازه سر اذان بسته ميشه . قاه قاه خنده هامون عباس آقاي محله رو بيشتر تحريك ميكنه . ميگه باشه يكي طلب من . آنچنان سر كارت بذارم كه مثل خركيف كني .از فحاشي هايش حال ميكنم . بهش ميگم مرد حسابي مگه من ۱۱۸ ام كه هي چپ و راست از من شماره تلفن ميخواي . عباس به آرامي از جلوي مغازه بطرف خونه راه ميوفته . تلفن رو با خنده اي از سر زورقطع ميكنه و به خودش هم فحشهايي ميده ٬  ميگه بابا چقدر خري تو ! يه زنگ به ۱۱۸ ميزدي و شماره رو ميگرفتي . حالا برا مهمونا چي ببرم ؟ به جعفر آقا كه از تبريز اومدن و خيلي از اين نونا رو دوست داره چي بگم . تازه سفارش داده بود چار تا اضافه بگيرم كه رفتني ببرن تبريز

عباس راهي خانه اش ميشود و ما شادمان از عمل شنيع خود همچنان ميخنديم . شب از تلويزيون اعلام ميشه كه از فردا اجازه داريم هر زمانيكه دوست داشتيم چايي بخوريم و اين شعفمان را گوز بالاي گوز ميكنه

برای روز مبادا

 

+ نوشته شده 12:45 توسط صادق اهري.