

اول زن تکیده و پیرش وارد اتوبوس شد و بعد عصای خرمایی اش و خودش که پیر مینمود . وقتی دید همه صندلی ها پر است . با صدای لرزان اما بلندش گفت: توی این اتوبوس٬ عرق خوری پیدا میشود تا این ناموسمون رو بهش بسپاریم .
مردی با موهای سرتاسر سپید٬ از ته اتوبوس بلند میشود