تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
- - -

تنها یک کلمه ، برای فهمیدن ِ عمق عشق کافیست . جمله ، برای کار دیگریست .
85/06/25
سیاه مثل مرگ
سياه مثل مرگ . جلال قاسمبيگلو را نميتوانستم كه تصور كنم در فرا رسيدن روزهاي شادباشهاي فرزندانش ٬از دست بدم . ياسر و ناصر فرزندان اين دوست هميشه شادمان را غرق گريه ميبينم و سالار كوچولو را كه بخاطر فوت پدرش از كيف مدرسه اي كه پدرش در شمال برايش خريده و هي سر به كيف ميمالد دلم آتيش ميگيرد . قرار بود اينهفته با هم و در روز سه شنبه در استخر سوناي شهرمون گل بگيم و گل بشنويم همراه ناصر که همیشه همراهم است . اما اجل يا هر كوفت و زهرمار ديگه ناباورانه جلال را از من و خانواده و دوستانش به يغما برد . عكسي از مسافرت باايشون داشتم در سفري به آبمعدني اكناف و اطراف سبلان كه بدليل روحي نامناسب پيداش نكردم .خدا بدتان ندهد . 

پی نوشت اول (دوشنبه شب ) : امشب دلم میخواست در شام غریبان جلال به ناصر بگویم بیا خانه ما تا در خلوت برای جلال گریه کنیم ولی راستش گریه امانم نداد . چقدر سخت و غیر قابل باور مینماید که فکر کنم فردا(سه شنبه )  جلال با فرزند کوچکش سالار به سر قرارمان نیاید

پی نوشت دوم ( سه شنبه شب ): مطلبی برای جلال نوشتم . شعر که نیست درد دل است و شاید احساسهای درونی ام است . که بدون ویرایش دقیق میباشد . هنوز آنقدر افسرده ام که نتوانم درایوهای داخل کامپیوترم راجستجو کنم و عکسش را پیدا کنم چه برسد به اینکه در چنین روزی بشود شعری گفت. این از یکطرف و از طرف دیگر اینکه درست در همین شب با هم قرار گذاشته بودیم و خودم را ملزم دانستم آنچه را که بر من در این زمان بخصوص میگذرد در خانه مجازی ام یا بقولی وبلاگم تخلیه کنم .

 

کلامت را بوسه میزنم

و لبانت را

که جز به خنده باز نمیشدند .

سه کبوتر به بام خانه توست

بی آب و بی دانه

منتظرند

تا مسیحشان

با همان خنده همیشگی

تولدی آغاز کند

و از راه برسد.

نه می پرند به آسمان

نه به پائین فرود می آیند

هیچ کدامشان هنوز

یا بهترش اینکه

هیچ کداممان

غم بی تو بودن را

تحمل نمیکنیم

میدانم و بر این باورم

که فراقت را

به فراغت ٬ تحمل خواهند کرد

گرچه تحمیل است و مقداری زور

اما سلطه سردی خاک را هم میفهمم

...

سه کبوتر به بام خانه توست

منتظرند

تا دانه های درشت محبت را

از دست بابایشان بگیرند

کاش کمی درنگ میکردی

میدانم قافله بان تان

زیاده خوشرو نیست !

میماندی با سالار

میگفتی و میخندیدی

روحیه میدادی

یا به وقت رفتن

به صورتش بوسه میزدی

کاش وقتی میسپردی جان

سر به زانوی یاسر نمیگذاشتی

کاش

لب بوسه ای  به ناصر میبخشیدی

و بعد

ایکاش

بامن

قرار روز سه شنبه را نمیگذاشتی

امروز سه شنبه است

آه امروز سه شنبه است

....

بگذریم که

گذشت خوبست اما در گذشتن بد

اکنون آرام و بی صدا

با من سخن بگو

یک حرف درگوشی!

با من بگو

جایت چطور است؟

راحتی یا نه؟

امشب به خوابم بیا

زود میخوابم تا زود ببینمت

منتظرم و مضطرب

مثل قرار روز سه شنبه نباشد آقا

بر بام خانه ات

هنوز هم سه کبوتر نشسته است

بی آب و بی دانه

منتظرند

 

+ نوشته شده 23:35 توسط صادق اهري.