

|
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد |
تا آخرین لحظه ٬ با پدرم

آنگاه که آخرین لحظه نگاهش به نگاهم آمیخت و گردن نحیف و بیمارش شل شد و بر روی بازوی برادرم که مابین سر و کتف اش قرار داشت رسید و نفس گرم اش دیگر در دم و بازدم اش شک کرد و نبض اش خوابید و چشمانش هیچ حرکتی از خود نشان نداد و رنگ رخسارش به زردی گرایید تنها توانستم پیشانی اش را با غمی جانکاه بوسه زنم و اکنون چه دیوانه وار طلب اش میکند این دل . سومین شب درگذشت پدرم گذشت . صداقت را از او به ارث برده ام و تا ابد به یادگار ٬ پیش خود نگه خواهم داشت .
|
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد |