تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
طنزک - تلخک - شعرک و روزمره
86/06/16
یک شعر ارسبارانی!
 

عروس ارسباران

من چیزی ندارم که به چشم‌های تو بیاموزم؛

من چیزی ندارم که به زیبایی تو بیاموزم؛

و شعر من نمی‌خواهد از پوستِ تو سفیدتر و لطیف‌تر شود.

*

شوخی نیست، عشق است، گنجینه‌ی ایماژ است!

شوخی نیست، عشق است، گنجینه‌ی هماغوشی‌ست!

شوخی نیست، عشق است، کیمیای فراموشی‌ست!

*

واژه‌هایم، وحشی‌ترین لاله‌ی تبریزی را

با شور و اشتیاق، دست به دست می‌دهند.

*

عشق، همه‌ی پنجره‌ها را باز می‌کند

عاشق که شوی تازه می‌شوی!

عشق به همه‌ی واژه‌ها نشت می‌کند

عاشق که شوی نرم می‌شوی!

عشق پُرپرترینِ معناهاست!

عاشق که شوی پرنده‌ می‌شوی!

*

عشق، در پرواز حل می‌شود؛ عشق نمی‌‌اندیشد

عشق، در شتاب حل می‌شود؛ عشق نمی‌اندیشد

عشق، در یار حل می‌شود؛ عشق نمی‌اندیشد

*

عشق، وحشی‌ترین پرنده‌‌‌‌ی رویاهاست؛

پرنده‌ای نیست که زود به لانه بر‌گردد!

*

یار، کسی‌ست که به بهار فرمان می‌دهد!

*

از ژرفای خون و واژه‌هایم

چون بهاری شگفت سَر می‌زنی

عطرهای زندگی‌ام گیچ می‌شوند.

*

من از گفتن «دوستت دارم!» شرم نمی‌کنم!

ماه‌یی! خوبی! پُر از خوشه‌های شعری

هوش دل است که دوست می‌دارد!

من دلم باهوش است!
 

***  

 

پُر از شتاب و برهنگی‌ام:

چرا که ویرانه‌های زمان را دیده‌ام!

چرا که ویرانه‌های زبان را دیده‌ام!

*

من از پاسخ برهنه‌ترم؛ از دل برهنه‌ترم

و چون تپش، چشم و صدا و گرما را لمس می‌کنم

از برهنگی‌ام نهراسی؟

*

واژه‌هایم را مثل گل و پولک به سرو روی‌ات می‌پاشم

پُر از کودک‌ام کرده‌ای از شوق‌ام نهراسی؟

*

من عشق را با شطرنج بازی نمی‌کنم

و قلب‌ام را در حرکت‌ها واژه‌ها پنهان نمی‌کنم

کنار مهره‌ها و احتیاط‌‌ها با من قرار نگذاری؟

*

من از موش و فال و دعا گریخته‌ام؛

معنی مرا را در کتابِ‌ مندرس ناموس نجویی؟  

 

***  

 

برای دیدن‌‌ات نمی‌خواهم از هیچ بیابانی بگذرم

و قلب‌ام را نمی‌خواهم در آب هیچ دعایی بشویم

*

مزه‌ی بوسه‌ی مرا تنها تو می‌توانی بدانی!

مزه‌ی بوسه‌‌ی تو را تنها من می‌توانم بدانم!

دستِ دیو و دد از بوسه‌های ما کوتاه!

*

من نمی‌خواهم کسی تو را به تو معنا کند!

من نمی‌خواهم کسی مرا به من معنا کند!

من نمی‌خواهم کسی تو را به من معنا کند

من نمی‌خواهم کسی مرا به تو معنا کند!

(تو مرا هاله، هر جور که می‌خواهی معنا کن!)

*

من تو را در هیچ حجابی نمی‌خواهم ببینم!

من تو را می‌خواهم در اوج ببینم؛ در تراس آزادی

جایی در شراب ببینم! جایی در غرور ببینم!

*

پیکرهامان یکدیگر را خوب نیاموخته‌اند!

هوس‌هامان یکدیگر را خوب نیاموخته‌اند!

واژه‌هامان یکدیگر را خوب نیاموخته‌اند!

*

نگذاشتند خواهر تن هم باشیم!

نگذاشتند دوستِ تن هم باشیم!

نگذاشتند با بوسه‌های هم بزرگ شویم!

نگذاشتند در نوازش هم بیاساییم؛

نگذاشتند با عشق هم بزرگ شویم!

*

من چشم‌ام کمبود خنده‌ی تو را دارد!

من چشم‌ام کمبود رقص تو را دارد!

من چشم‌ام کمبود برهنگی تو را دارد!

من گوشم کمبود آواز تو را دارد!

من آغوشم کمبود آغوش تو را دارد!

من عشق‌ام کمبود عشق تو را دارد!

در این برهوت عزا و دعا،

من بی‌تو کی‌ام هاله؟

من بی‌تو کی‌ام فرناز؟

من بی‌‌تو کی‌ام مریم؟

من بی‌تو کی‌ام لاله؟

*

من در پاک‌ترین واژه‌ها هم، دستِ تو را نمی‌توانم بگیرم!

من در پاک‌ترین هوس‌ها هم روی تو را نمی‌توانم ببوسم!

ما را از تن‌امان بیرون کرده‌اند، هاله!

ما را از عشق‌ا‌مان بیرون کرده‌اند!

ما را از زندگی‌امان بیرون کرده‌اند!

*

چشم‌هایت چون هزار میدان باز می‌شوند

و اندام‌ات سرشار شتاب‌های سفید است

من با شعرم در چشم‌های تو نچرخیده‌ام

و تو با اندام‌ات در من اوج نگرفته‌ای!  

 

***  

 

وای هاله...!

چقدر غرور خنده‌‌هایت را شکسته‌اند!

چقدر غرور پرهایت را شکسته‌اند!

چقدر غرور رنگ‌هایت را شکسته‌اند!

چقدر غرور زیبایی‌ات را شکسته‌اند!

چقدر غرور زندگی‌ات را شکسته‌اند!

*

پرنده‌های تن‌ات را شکار کرده‌اند!

شتاب‌های تن‌ات را شکار کرده‌اند!

بی‌ پرهای تو من چگونه می‌توانم اوج بگیرم؟

بی‌شتاب تو من چگونه می‌توانم بال بگشایم؟

بال من است هاله که در تو بسته‌اند!

 

 

***  

 

باید دوباره به سرچشمه‌ها برگردیم؛

و زندگی را از نو بیاغازیم:

از آب، از آفتاب، از آهو، از کبوتر،

از هوس؛ از برهنگی

و از واژه‌هایی که به قله‌ی پُرسش رسیده‌اند!

*

تا این شهر، شهر شود

تا این شهر نرم و لطیف و دانا شود

تا این شهر شایسته‌ی زیستن شود

ایمان باید در زیبایی تو باسواد شود!

اینان روشن‌ترین پیام هستی را که تویی در نیافته‌اند.

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
اینم آمار خروجی و ورودی و قس علیهذا