گرچه تازه از تبریز رسیده بودیم و مقداری با باجناق خان مون اینا کباب بناب یا به قولی " بناب کبابی " آنهم نه در " شهر بناب " که در تبریز تناول فرموده بودیم و مقداری خسته راه بودیم . ولی دوربین بی پیر "پریمی یر " را داخل داشبورت ماشین چپانده و بعد از طی مسافتی به آموزشگاه رسیدم .
آخ که چقدر نازنین آدمایی رو میشود روی این کره خاکی پیدا کرد . ( این کره با اون کره اشتباه گرفته نشود) تا من رسیده شوم ! برنامه موسیقی تمام شده بود . و وقتی وارد آموزشگاه شدم غیر از چشم بلبلی های خودمون ٬ سه تا چشم بادومی دیدم . دو دختر و یک پسر . گویا آمده بودند که تبلیغ دین کنند از نوع عیسای مسیح . قبول حق شان باشد این تصویر رو فعلن ببینین تا من خلاص شوم از توضیحات اش . آخه منم کار و زندگانی دارم ! این را نگفته نروم که مرد دست راستی به نوجوان دست چپی یکصد دلار مرگ بر آمریکایی هدیه داد تا من خوردش کنم و معادلش پیل ایرانی تقدیمش کنم . در این فسانه ٬ ما را به اشتباه " گولد من " خطاب میکردند . و ما به ریش همه دلار خورد کنان و پرستانش٬ تا نصفه شبی خنده مان گرفته بود .
پیآمد : من در این تصویر وجود خارجی ندارم ! دوستان به جای ما