

انتظار همین بود که دوستان و بزرگانیکه در زمانهای نسبتن دوری با تاریخ تولد مردان و زنان میانسال فعلی و کودکان دهه چهل ٬ کوله باری از آموزش دادن داشتند ظاهر شوند و از نزدیک بگو مگویی داشته باشیم . از همین رو استاد گرانمایه و دوست نازنین جناب آقای چرچی لطف کردند و طی ایمیلی تاریخچه ای هرچند کوتاه بر گذشته هایی که در گذشته اند و در خاطره هامان جاری اند اشارتی داشته اند .(گرچه عکسها در دو پست قبلی گذاشته شده بودند ولی توضیح اش آنهم توسط یار غمخوار عکاسش چیز دیگریست ) و چون ایمیل ایشان را تنها مرتبط با خودم ندیدم آنرا بی کم و کاست و به رسم امانتداری اینجا میگذارم تا شاید روزگارانی دیگر و در آتیه ای که مابین یاس و امیدمان بازیگوشی میکند خاطره ای باشد و یا یادی از گوشه ای از کاه گل مالیدنها بر روی پشت بام مدرسه یا تصاویری از استادان بجای مانده از آنزمان و یا احیانن مدرّسانی که همیشه دوست داشتنی بودند و هستند و خواهند بود . لازم به توضیح است که تصاویری را مابین توضیحات جناب چرچی اضافه نمودم که همخوان موضوع مورد بحث ایشان است . کاریکاتور مربوطه نیز از شکیل بی بدیل استاد یوسف خان چرچیست که آقای حبیب پاشازاده کاریکاتوریست ارزنده کشورمان به رسم در آورده اند . راستی تا یادم نرفته اینو گفته باشم که سطر اول ایمیل ایشان در رابطه با باحالی من مقداری سو تعبیر است امیدوارم تفهیم سو ء همراهش نباشد . ما که به دل نگرفتیم شما هم لطفن از کنارش بی احساس رد شوید .
میان کلام ! بسیاری از نامه های اداری خوانا نیستند .

صادق جان
سلام ٬ از نوشته ها و شعرهایت میتونم حدس بزنم که آدم باحالی هستی. پس می تونم راحتتر و خودمانی تر باهات دردودل کنم . جونم واست بگه که عکسهایت بسیار نوستالژیک nostalgic و داستانهای خاطره انگیز بسیاری را تداعی می کنند و من می تونم مطالب زیادی برای سرکار و مخاطبین شما عرضه نمایم، البته مربوط به تجارب آموزشی و یادگیری و از این قماش .
ایکاش توضیحات متن انگلیسی این کتاب الکترونیکی را در مورد عکسها می خوندید و لذت می بردید و یا از نزدیک این دوستان از دست رفته را می شناختید و بخاطر خدماتی که به آموزش و پرورش دیارمان کرده و اکنون در میان ما نیستند غمگین می شدید .یاد نیک آقایان اکبر خیاط زاده ،اصغر امیری ، حیدر خوشطینت و عباس عطائی بخیر باد و روحشان شاد . همه این عزیزان در آن عکس دسته جمعی حضور داشتند.
اما این حقیر یکبار و فقط یکدفعه سوار تنها وسیله نقلیه عمومی آنموقع شهرمان، یعنی درشکه آقا رضای مرحوم شدم و احساس میکردم که دارم پژوی GLX میرونم بدون اینکه هراسی از آتش گرفتنش داشته باشم! بلافاصله دوستم پال عکسم را گرفت و اتفاقا شما همانجا مشاهده می کنید.

تازگیها یکروز پنجشنبه ساعت 12 ظهر همان محل می خواستم از یکطرف پیاده رو بطرف دیگر خیابان رد شوم مدتها منتظر ماندم و دیدم شلوغه و خطرناک از خیر عبور از خیابان گذشتم .
مغازه ی آقای لازمی ، مَشد علی ، قصابی گوسفندی همانجا بود، mutton butcher .

برای آمَش ابراهیم،واقع در راسته "بالا مسجد قاباغی" قصابی گاوی beef butcher لقب داده بودند. هر وقت فرصتی بیابم به دیدن انسانهای مهربان میروم. مشهد علی را آخرین بار چند ماه پیش در قهوه خانه ای نزدیک "جلفا لار" یافتم و باهاش صحبت کردم، مَش ابراهیم موهایش سفید شده و از درد کمرش همیشه شکایت می کند امیدوارم سالم و تندرست باشند.

در متن کتاب هم توضیح میده، یکبار در خانه اش موشی راه گم کرده بود و سراغش آمده بوده و داستان ظهور و سقوط ! موش را با شیوائی هر چه تمام تر با قلمی جذاب توضیح داده من هم بخانه اش میگفتم : قصابی موش. در مورد قصاب ها گفتم اما نانوائی.
عکس آقای صراف زاده را تنها انداخته و از ایشان هم مرتب نون می گرفت.

روانشاد صراف زاده، بابای کاظم آقای صراف زاده خودمون آدم بسیار خوش مشربی بود و گاهی کلمات روسی بر زبان می آورد پال هم به ایشان نانوای روسی میگفت : در انگلیسی میگیم last but not least .
خوب توضیح عکس دیگر ، اینهم خانواده مهربان من در آن زمان ، بابای مرحومم، خدا رفتگان شما را بیامرزد ، خواهران و برادرهایم.

مادرم ، که عمرش طولانی باد حاضر نشد عکس بگیرد . دست مریزاد ناهار مفصلی برایمان پخته بود، دلمه کلم، مدتها پال تعریفاش را میکرد. یک سماور جالبی هم بابام از اصفهان آورده بود و بعد از مذاکره طولانی و دادن اطمینان که تعارف نمی کنیم بعنوان کادو بهش دادیم . داستان مفصل از زبان ایشان در کتاب آمده است .
چندی پیش میخواستیم بریم ایستگاه ترن، آژانس محله مان " آسمان" زنگ زدیم که یک ماشین برایمان بفرستد بلافاصله یک پیکان تمیز با یک شوفر جتنلمن مآب جلو در پارک کرد. دیاسپارایdiaspora اهریها در تبریز خیلی متحد و منسجم و مصداق دوست آن باشد که گیرد دوست در پریشان حالی و درماندگی هستند و در موقع نیاز از هیچ کمکی دریغ نمیکنند و این امر همیشه موجب حسادت دیگران هم هست. راننده همشهری از شیطنت هایش در کلاس آقای پیت زر صحبت میکرد و تا ایستگاه قطار ما را خندانید. از جمله اینکه در کلاس پرسیده بود آقای پیت زر شما آواز هم بلدید و ایشان هم بفارسی و خیلی متین و شمرده گفته بودند فردا میگویم آقای چرچی در کلاس برای شما آواز بخوانند. این آقای ابراهیمیان عزیز میگفت چند روز بخاطر ترس از آواز شما در مدرسه آفتابی نشدم.
اینهم اضافه کنم ارتباطم با پال در طول مدت افزون بر چهاردهه قطع نشده قبلا با نامه و حالا چند سالی است که با e-mail با ایشان مبادله پیام میکنم. همکاریها و راهنمائیهای همیشگی شان را جهت تدریس ارج می نهم و بقول مولایم امام علی همیشه مدیون ایشان خواهم بود. در پایان از دوستانیکه از تسهیلات دنیای مجازی virtual استفاده میکنند و بر انگلیس هم تسلط دارند و معیار سنجش با سوادی هم همین دو فاکتور هستند و هم چنین برای webblogger هاي درد آشنا وآگاه دعای خیر می کنم و همه تان را به خدا ی بزرگ می سپارم.