|
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد |
تا
آخرین لحظه ٬ با پدرم
آنگاه که آخرین لحظه نگاهش به نگاهم آمیخت و گردن نحیف و بیمارش شل شد و بر روی بازوی برادرم که مابین سر و کتف اش قرار داشت رسید و نفس گرم اش دیگر در دم و بازدم اش شک کرد و نبض اش خوابید و چشمانش هیچ حرکتی از خود نشان نداد و رنگ رخسارش به زردی گرایید تنها توانستم پیشانی اش را با غمی جانکاه بوسه زنم و اکنون چه دیوانه وار طلب اش میکند این دل .
سومین شب درگذشت پدرم گذشت . صداقت را از او به ارث برده ام و تا ابد به یادگار ٬ پیش خود نگه خواهم داشت .
|
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد |
اطلاع رسانی به وزیر بهداشت و درمان محترم! جناب وزیر ٬ آیا میدانستید ؟!
۱- آیا میدانستید تنها !! بیمارستان مغز و اعصاب استانی به بزرگی آذربایجانشرقی ( بیمارستان رازی) از اول عید امسال تا روز فردای سیزدهم فروردین بدون پزشک متخصص برای نوشتن دارویی مثل آونکس برای بیماران ام اسی به سر میبرد ؟ بیچاره بیمار خاصی که برای نوشتن دارو در دفترچه اش در حیاط بیمارستان رازی سرگردان و هاج واج مانده بود - حتمن نمیدانستید وزیر . این یک
۲- آیا میدانستید تنها !! داروخانه ایکه داروهای بیماری ام اس را در استان آذربایجان شرقی( داروخانه وابسته به دانشکده پزشکی تبریز - گلباد) ارائه میداد تا روز پنجم فروردین تعطیل بود ؟ یعنی این اجازه از طرف شما صادر شده بود که بیماران ٬ پنج روز اول سال را نیاز به دارو نداشته باشند ؟ - حتمن نمیدانستید و حتمن نه . اینم دو
۳- شنیده ایم قیمت داروی ربیف از ۴۴هزار و خورده ای تومان به شصت هزار و خورده ای ترقی پیدا کرده است . عرق ریز شدیم دکتر جان ! مگر یک بیمار ( آنهم بصورت مداوم و ماهانه و فعلن تا آخر عمر ) چقدر بضاعت دارد که ماهی شصت هزار تومن اش را برای دارو جدا کند و بقیه در آمدش را به زندگی روزمره اش تزریق کند ؟ عرض کردم که ماهنوز موفق به دریافت آمپول نشده ایم و نمیدانیم قیمت آونکس چقدر رشد و بالندگی داشته در این سال شکوفایی!
۴- شما بحمد الهی دکتر هستید . آیا میدانید عدم تزریق بموقع آمپول آونکس ( در هر هفته و در ساعتی معین ! بله در ساعت معین ) چقدر برای بیمار و خانواده اش کسر آب و گاز و برق و نون و زندگی دارد ؟ - حتمن میدانید . اینم چار
در خاتمه از ابراز امیدواری این دکتر هم خجالت کشیدیم .! گرچه خودش خجالت بکشد بهتر است
لینک این خبر در بالاترین + بانک اطلاعاتی بیماری ام اس + بلاگنیوز
بابا مگر توی این شهر٬ بدون داشتن وقت اضافه (+ ۹۰ دقیقه ! ) میشود نان گیر آورد !
نان در آوردن کاریست ! و نان را از نانوایی گرفتن و بر سر سفره آوردن کاری مضاعف تر . تازه ٬ اگه دونه ای بیست تومن بخری صد تا نون تحویلت میدن عنقریب . و اگه دونه ای رو به قیمت دولتی بخوای بگیری حتا ۱۰تا دونه و هر دونه ای سیزده تومن ! نود دقیقه رو شاخ اش است برا گرفتن اش . حالا هی بگوییم این فوتبال نود دقیقه ای هم خیلی طولانی نیست .
مَشَد " قولی " تا پنجم دبستان درس خوانده بوده و بعد ٬ بعللی ناپیدا نابینا شده است .
فرصتی پیش آمد تا از این ماجرا تصویری تهیه کنم و در وبلاگم بگذارم . همین

مشد قلی با همه اهل اهری های اصیل آشناست . مثلن " دکتر قاسم خان اهری " را به اصل و نسب میشناسد . بازار قدیم اهر را دیده است و هنوز هم اعتقاد دارد که بازار فعلی مثل همان بازاریست که در زمان شاه دیده است و هنوز جلوی هر مغازه ای سکویی هست . ایشان باور دارند و ندارند !؟ که راسته بازار سنتی اهر الان در دست ویترین های رنگابه رنگ طلافروشان و البسه عروس فروشان چه غوغایی میکند . وقتی ایشان را گیر آوردم از خرید نان روزانه بر میگشتند به همراه دخترشان و در سرمای شدید این روزا . از روزگارش پرسیدم گفت : آب خانه مان یخ زده است . میگفت : گازشهری مان قطع است و بخاری نفتی نداریم . گفت : برای خرید نان روزمره باید از آنور " چیچیک چای " تا مغازه نان فروشی " مشد علی شناب " با پای پیاده بیایم تا نان روزانه را تهیه کنم . گفت : و هزارها گفت . ما شنیدیم و شما را که روزانه با چنین افرادی در این واسعه زمین برخورد میکنید و زودی رد کار خودتان را میگیرین دعوت به کار اضافه میکنیم !

وقتی گفتم میخواهم از شما عکس بندازم دخترک ملوسش آنقدر ورجه وورجه کرد که با بی توجه به در خواست من عکساش کمی با کاتی کوتی کلماتی همراه شد . به هر حال
پی نوشت : در تصویر پایینی " مشد قولی " آخ کیفی میکنه با بخاری . اینم عکس بسیار حرفه ای از خنده های مشد قولی که بعلت حجم زیادش در اینجا وارد نکردم . میبینی چقدر راحت بر این دنیا و کائنات اش میخندد !! اینجا هم میتونین با تقه ای روی عکس بزرگ ورجه وورجه دخترک را ببینین
توضیح واضحات بعد از بعضی از کامنتهای دوستان عزیزم : این دخمر خانمی دختر ایشون هستند
روزی روزگاری در همین نزدیکی
در اهر جوان بلند قامتی را داشتیم بنام " میر یونس " که عضو تیم ملی والیبال ایران بود . آبشارهایش آتشین بودند و ما لذت مان بی پیر . همکلاسی من بود . یادواره اش خوش باد . اکنون میر یونس با موهای مجعد و آویزونش از پشت و از رو ٬ دنبال سنگهای گرانبها میگردد یا سنگ بها دنبال ایشان !

میر یونس خیلی وقت است که دیگر آبشار نمیزند
( منبع ) با توضیحاتی بهتر و بیشتر از داستان زندگی میریونس
ي كه از
خبري ندارد
در صورت لزوم جريان را در پي نوشتي خواهم آورد . امشب که زیتون اسپانیایی را بدون هسته و اندروني اش ٬ همراه با ملات فلفلی قرمز رنگ و خمیر مانند و با بوی پیتزای " آی باحالی " خوردم . خیلی حال داد .
يك خبر بد
نسرين عزیز از وبلاگنويس هاي اهري ساكن در مشهد ٬ مادرش را از دست ميدهد با غمي وافر . و با همه ارقام نوستالژي هايش ٬ یا صفر و یک هایش به هم خورده مينمايد . تسليت وبلاگنويس هاي اهري و دوستان غير اهري نثار روح خانمي كه زمانی " خياط " قهاري بود و مظلوم و دردمند و مهربان و زجر کشیده و پاک با چهره ای نورانی و هم محله ای مان . روحش شاد . تسلیت ما را پذیرا باشین . روزگار است دیگر ! در این روزای پر از زنبورهای زرد رنگ که نه عسل بافند و نه نیششان مداوای وجودت میتواند باشد . نشستم و به خیام تفال کردم که چنین آمد :
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه که پر شود ٬ چه بغداد و چه بلخ
می نوش ٬ که بعد از من و تو ماه بسی
از سلخ به غره آید از غره به سلخ
باقی بقای عمر تان .
به دو هفته نامه گوياي خودمان كه اين دفعه ماهنامه شده بود !!

بازار اهر و عدم اطلاع رساني دو هفته نامه " گويا " از وضع اسفبارش به بیتی یا نیم بیتی ! چرا ؟
کم دردی نیستا که یه مجله محلی از مشکلات و نابسامانیهای بازار شهرش که ماههاست گریبانگیرش شده و ظاهرن بی صاحاب مونده لبی تر نکنه . برقرار باشين دوستان !
.
من هم "به احترام ات " زودی خاموش شدم. فردای آن شب و در سر صبحي نه چندان سبز! بیدارت کردم گفتی: بگذار بخوابم . که هنوز" صبح " را وصول نكرده ام . من هم خميازه كشيدم! و مطمئن شدم كه زندگي ٬ غير از یک خواب عاشقانه چیز دیگری هم می تواند باشد .
------------------------------------------------
پی آمد : لینکهای بلاگستان ام ناخواسته غیب شده اند ایراد از این قالب لامصب است . کسی از دوستان میتواند راهنمایی ام کند که دلیل حذف لینکها در یک قالب چه میتواند باشد . باید قالب تهی کنم !؟ یا باید قید قالب سایکو رو بزنم ؟
پارسانوشت هم به آخر تسبیح رسید .
پارساصائبی عزیز را خیلی دوست دارم . اکنون تصمیم گرفته که وبلاگش را هرگز به روز نکند .
پارسا یکی از منطقی ترین مهاجر نشینان در کشور کانادا بود . نبودش در بلاگستان خلائی را ایجاد خواهد کرد که تحمل اش برایم سنگین است . از دست دادن دوستانی هرچند مجازی ! کاهنده انرژی روح آدمیست . بگذریم . حالا پارسا تصمیم خودش را گرفته است و دلایلی هم آورده است به این قرار که :
آخرین پست
عبور از آستانه
تمام شد. اين وبلاگ ديگر بهروز نمیشود.تصمیم شخصی درستی است و جای هیچ درنگی هم نیست، نیازی به بازنگری هم. سالها پیش باید میگرفتمش و هربار به بهانهای و شیرینی مصاحبت با دوستی به تاخیرش انداختم. در کنار رنجها و بدیها، بد هم نبود و تجربههای زیادی بدست آمد. شاید تنها یک عقیده و سلیقه شخصی باشد که از پای این بساط باید به وقتش بلند شد که گرد خاکسترش، خاکسترنشین میکند آدم را. چه میدانم. مهم این است که آدم خلاف رای عقل و وجدانش عمل نکند. دقیق و با حوصله بسنجد و بعد هم به آن -هرچه هست- عمل کند.
اینکه در آینده ورای حرفه و تخصص خود و به عنوان کاری شخصی و بهاصطلاح فرهنگی در حد بضاعت خود چکار خواهم کرد، معلوم نیست به هر حال قطعاً به وبلاگنویسی برنخواهم گشت.
توصیهای هم به کسی ندارم. حرفها زده شده و تجربهها محک خورده.
هیچ رسالتی در درجه اول مهمتر از سلامت، شادی و رضایت شخصی در زندگی نیست. تنها جویای حقیقتی متکثر در میان خود باشیم و یکدیگر را آزار ندهیم. آب را، برای رفع تشنگی خود، از سرچشمهها برداریم و گلآلود نکنیم برای دیگران.
با میل و رغبت و با شادی و آرزوی شادکامی برای همه از میانتان میروم. سرتان سبز، رویاهایتان شیرین و جانتان سلامت باد.
"The hour of departure has arrived, and we go our ways - I to die, and you to live. Which is better God only knows."
Socrates
ما هم عليرغم خواسته قلبي مان از پارساي عزيز خداحافظي ميكنيم و روزگار خوشي را برايش آرزو ميكنيم . توام باسلامتي و شادابي و اميدواريم سرش سبز و روياهايش شيرين و جانش به سلامت باد . شاید روزی هم ما از این گذرگاه عبور کنیم ! خدا رو چه دیدی ؟
لینک این مطلب در سایت بالاترین ( بدون فیلتر )و این یکی در بالاترین (با فیلتر)!
شاعرانی چند در سالمرگ حسین چنین نگاشتند .


یادت به خیر
و سالروز مرگ ات
به سلامت بادا