تبليغاتX
يك اهري و اتفاقات ساده
 

سیزده دَدَر

جایتان خالی ! رفتیم طرف جنگلهای فندق لوی اهر (اطراف روستای بُهُل )مابین جاده اهر به مشگین شهر . اینجا رو برادران و خواهران تبریزی هنوز مکتشف نشده اند . درست وسط ناهار که کوفته تبریزی داشتیم یَک بارانی گرفت که کوفته مان کوفت مان شد . سریع لوازم را جمع کرده و پا به فرار نمودیم ! چند تا عکس گرفتم و جهت اشتراک گذاشتن با شما  در اینجا وارد کردیم .  اگر روی عکسها تقه بفرمایید میروید روی تصویر بعدی . میدونم کیفیت عکسا زیاد خوب نیست یکی بدلیل بارونی بودن هوا بود و یکی دیگه از علت هاش نافنی و ناحرفه ای ! بودن عکاس و دوربین بود . حالا میتونین به بزرگی خودتان بخشایش فرمایید .

     

 

 

 

 

 

 

 

 

 

امیدوارم مطلب و مقصد بدآموزی نداشته باشه یه موقع خدای نکرده این عکس ! اینها داشتند سیزده شون رو اینطوری به دَر میکردن ما هم شکار لحظه فرمودیم   ! اینم موقعیت مکانی و جغرافیایی منطقه استقراری ما          

+ نوشته شده در  87/01/14ساعت   توسط صادق اهري  | 

 

 احساس

گاهي آدم احساس ميكنه به خودش خيانت ميكنه ! امروز اين حس غريب رو پيدا كردم .

 

 ببخشين اگه كيفيت عكسا پائينه با دوربين موبايل و هنگام رانندگي !!!! و بدون زوم و تنظیم گرفتم  باور بفرمایین . جاده اهر - تبريز  امروز

+ نوشته شده در  86/11/02ساعت   توسط صادق اهري  | 

 احترام مشرف هم از اون حرفا بود !

عصر جمعه اي همه چيز توي يخچال ميتونست باشه كه هم بود و هم نبود . بنده زاده را در اين فصل يخي ! فرستاديم كه : سيگار بخرد ! ( معذرت ميخوام قصد بد آموزي ندارم ) ای تُف و لَک بر این سگار . روغن مايع هم بخرد و توخوم  آفتابگردان ( منظور همان تخم آفتابگردان است ) و كيك يزدي و شيريني ... خريد كرد و وقتي درست دم در خانه رسيد و اِف اِف فرمود ، ایهاالناس منزل دار ! گفتند كه " واي " سيب زميني براي سرخ كردن هم ميخواهيم .

 وقتی بی نظیر بوتو کشته شده بود ما سیب زمینی را از همسایه قرض گرفتیم از برای شاممان . البته لاکتوز لوبیای قرمز رنگ کنسرو شده هم همراهمان بود . و میدانستیم که احترام " مشرف " برای " بوتو " مثل این میماند که مرغ بخواهی و ما پَس اش بگویی که " آنفولانزای مرغی " را مراقب باشید .

 وقتی بی نظیر بوتو کشته شد ما همین دو تا ماهی تابه را همراهمان داشتیم

نه به طالب آن بودیم  که عشق ٬ فراغ بالیست که بال بال میزند و نه به تورم اقتصاد مملکتمون فک میکردیم که ( آخ و واخ مان ) بی معنیست وقتی سیب زمینی ایرانی علي الخصوص از نوع اردبيلي اش با موز سریلانکایی در رقابتی دوشادوش و  سنگر شکن دارند پوزه هم را ميمالند به خاك ! گذر بر اين مرتبط فرموده وشاممان را خوردیم و مشعوف گشته و از حال رفتیم . عجب کیفی دارد این دنیا .

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت   توسط صادق اهري  | 

 

 تصوير دست من و ماجرای حلاجی آن !

 متخصص دكتر شکسته بندی فرمودند كه اين يك در رفتگي استخواني نيست . عطاری فرمودند كه به منزل حاجي اروج برو و كار را تمام بكن . دوستی فرمود مقداری " پی و یا روغن !" گوسفند را ببند به دستت تا صبح٬ ناظهور ٬ کارت رو براست . متخصص داخلي گفتند كه اين نيش يك عقرب است و دو هفته اي طول ميكشد  تا تاول رد همه عالم شود. همسايه ها گفتند خودت رو به اورژانس معرفي كن! بعضی ها گفتند ... و بعضی دیگر نسخه ای دیگر پیچیدند . چقدر بد است که اطلاع از امراض نداشته باشیم و هی آدرس غلط بدهیم و هی مریض را سر به ته گردانیم . دوستی ابراز نظر کرد که آمپول " بتامتازون" کار ساز است و آمپول زن اعتقاد داشت که " دگزامتازون " بهتر است . آخ و توفمان هوا بود ! آخرش فهمیدیم که یک کره خره ما را نیشمان زده و باید اسپند دود کنیم و ما مانديم ميان چند خر ! اين ميگه به خر و آن ديگري ميگويد نخر ! فعلن کپسول سفالکسین مصرف میکنیم با عده ای تنقلات و آمپول جنتامایسن یکی  به صبح و یکی به شب . جایتان خالی خیلی خوش میگذرد .

 

+ نوشته شده در  86/06/18ساعت   توسط صادق اهري  | 

 

خبَر و مَبَر

 ما عازم سفر هستیم . بین جزایر اسکاندیناوی و شاید جزایر قناری را هم روایتگر باشیم . از آلاسکا هم شاید با بالون مان معبور ! باشیم . محتملن از کلرودای آمریکا هم عبور کنیم و اگر کم گاز نرفته باشیم تورنتوی کانادا را هم خواهیم دید و اگر پر گاز برویم مادرید اسپانیا را هم مشاهده خواهیم کرد . از فضای آلمان هم مستفیض خواهیم شد . دانمارک نيز ملاحظه کرده و خواهیم کرد . بخواهیم " آدمیت " را ثبت به قدم باشیم میرویم هلند ! از آنجا پرواز بزرگ وارانه ای را انجام خواهیم داد تا برسیم به لندن و  آسیای میانه . آقا تهران كسي رو داريم كه ببينيمشون ! چالوس چطور ؟

+ نوشته شده در  86/06/05ساعت   توسط صادق اهري  | 

یک مطلب از وبلاگ فراری و نظر من

این مطلبش ! 

وبلاگ گیلانه
...خدایا به سینا کمک کن
می خواهند سینا را به خاطر نداشتن ۳۰ میلیون تومان اعدام کنند/
نوای ساز سینا قاتلی را از مرگ نجات داده اما می خواهند خودش را اعدام کنند/
امروز صبح یکی از کارگردانان و مستند سازان خوب کشور که چندی پیش افتخار همکاری با او را داشتم به من زنگ زد و گفت:"سینا پایمرد" همان پسر هنرمندی که در ۱۶ سالگی قتلی مرتکب شده بود را به زندان اوین منتقل کرده اند تا فردا صبح اعدامش کنند.از من خواست با توجه به مدتی که در حوزه حوادث مطبوعات کار کرده ام هر کاری از دستم بر می آید انجام دهم.
نمی دانم چه کار کنم .
با چند نفر تماس گرفته ام اما از همه جواب منفی شنیده ام.سینا موقعی که قتل انجام داد 16 ساله بود.او فردا به خاطر پولدار نبودن پدرش اعدام می شود.چون اگر پدرش پول داشت و 100 میلیون به اولیای دم می داد سینا دیگر اعدام نمی شد.
نمی دانم چه کار کنم.
سینا دو سال و نیم پیش در یک نزاع خیابانی با یک مرد 38 ساله و مست او را با ضربات چاقو کشت.سینا می خواست خودش را از ضربات چاقوی آن مرد نجات دهد اما ...
سینا سال گذشته در 18 سالگی !!! به اعدام محکوم شد اما وقتی او را به پای چوبه دار بردند از قاضی اجرای احکام خواست تا فلوت او را برایش بیاورند تا قبل از مرگ فلوت بزند.
آخر سینا هنرمند بود.و جالب است که آخرین خواسته او در مقابل طناب دار فلوت بود.سینا فلوت زد...
همان لحظه مجرمان دیگری را هم می خواستند اعدام کنند اما شور نوای ساز سینا اولیاء دمی را که برای اجرای حکم حاضر شده بودند را تحت تاثیر قرار داد و آنها خون فرزندشان را به مقتولی که طناب برگردن داشت بخشیدند و او آزاد شد.همان اولیای دم از خانواده مقتول پرونده سینا هم خواستند تا او را ببخشند و آنها هم اعلام کردند که در ازای گرفتن 150 میلیون تومان سینا را می بخشند.
خانواده سینا تا کنون فقط 70 میلیون از فروش زندگی شان تهیه کرده اند.این درحالی است که خانواده مقتول تا 100 میلیون هم راضی شده اند اما سینا را می خواهند به خاطر 30 میلیون فردا صبح اعدام کنند.
نمی دانم چه کار کنم.
ما که کاری نتوانستیم بکنیم اما خدا کند که اولیای دم مقتول رضایت دهند و یا مهلت برای پرداخت پول.و یا حداقل احدی از مسئولان مملکتی با شنیدن این خبر به سینا کمک کنند.
(همین الان باخبر شدم که خانواده سینا همچنان جلوی در زندان هستند و پیگیر کارهای او)از سوی دیگر عده ای از دوستان هم تماس گرفتند و گفتند اگر اولیای دم مهلتی دوباره تعیین کنند به سینا کمک می کنند.


  و اینم کامنتش !

من نه دادستانم و نه حقوق دان و نه حتا حق مردم به دستشان برسان ! اما میتوانم نظر خودم را بگویم !  به نظرم مقابله با قاتلین و چاقو کشان و قداره بندان این است که به سزای اعمالشان به رسند ! بی هیچ برو برگردی.  اما وقتی روایت برخورد را خواندم . ماندم ! و از خود پرسیدم که یک هنرمند  مگر چاقو به جیب هم میگذارد ! و از نوع آلت قتاله ؟ نه به علی ! باز هم می مانیم . و رای مثبت و منفی را به دیگران و کارشناسان وا می نهیم . راستی یه سوال ؟ با عرض معذرت اگر این اتفاق ٬ خدای نکرده برای خود شما می افتاد باز هم همین مطلب را در وبلاگتان میگذاشتین ؟ یا تصمیم دیگری میگرفتین ؟ "قاتل" جانی بالفطره باشد یا " اولین قتل اش " را تجربه کند ! چه فرقی دارد با " موصطافا لره "  و یا " اکبرقره " !
قتلی انجام پذیرفته و کسی کشته شده است . اینرا هم بگویم که هنرمند !!!!!!!! قتل انجام نمیدهد.
گرچه آرزوی قلبی ام اینست که این قصه و غصه به شادکامی ! ختم شود .

+ نوشته شده در  86/04/27ساعت   توسط صادق اهري  | 

 

 دوران نوجوانی و جوانی و حتی دو سال دوران پرطلاطم سربازی ام در شهرهای کردنشین پیرانشهر و سردشت و در جنگی نابرابر ! باعث میشد که روح لطیفی همچون سایه درخت نارونی بر سرم ببارد  . زین رو روح خود را به شاعران و ادیبان لطیف نواز میسپردم شاملو بود اخوان بود سهراب ٬ خیام ٬ حافظ هم بود عاشق محمود دولت آبادی هم بودم با آن "کلیدر " لعنتیش! رومن رولان هم بود با " جان شیفته اش " .مقداری هم "دکتر ژیواگو " بود . آنجا که میگفت : زندگی خدا لازم دارد . در این مسافرت اخیر و آنهم بعد از سالها دوری از آن دوران به خراسان رسیده بودیم  به مشهدالرضا . داخل اولین خیابان که وارد شدم تابلویی نظرم را جلب کرد با فلشی به طرف نیشابور .نیشابور ؟ آن خواب ندیده و نشنفته ؟ خیام ؟ نجوم و فلسفه و ریاضیات و هیئت ؟ عجبا منکه با خیام عمری سپری کرده ام چرا گذری از استخوان داشته یا پودر شده اش نکنم که در آن دوران نا مساعد به من آموخته بود :

مقبره خيام

 یک قطره آب بود با دریا شد

یک ذره خاک با زمین یکتاشد

آمدشدن تو اندرین عالم چیست

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد 

همه چیز را تنظیم میکنم تا دور از فضای آلوده شهری مشهد و خصوصن ترافیک هردمبیلی اش گریزی به خاک پای خیام بزنم .چند روزی پا به پام میمالم تا بقیه قبول کنند و عاقبت مقبول می افتد.ظهر تابستان است . از اخبار واصله از رادیوی ماشین میشود فهمید که الان ساعت دوی ظهر استان نمیدونم جنوبی یا شمالی و یا احیانن خراسون وسطی بوده باشد ! همه مغازه ها بسته است . گرما بیداد میکند . شهر نیشابور خاموش است ! اول دنبال مقبره عطار میگردم و کمال الملک و دل نگران مقبره خیامم . نیشابور با اینهمه سکوت سر ظهری اش مرا آواره افکارم میکند . همراهان گرسنه بودند وقت نهار هم  سر رسیده بود و کلامی برای اعتراض نمی یابم . دنبال مغازه پیتزا فروشی و یا حتی ساندویچ فروشی میگردم که سر ظهری باز باشد و دریغ از این همیت نیشابوریان ! جایی با نام خوراکی فروشي هنوز افتتاح نشده است ظاهرن   . از گرمای شهر و خلوت انسش به بیرون میزنم و ساندویچی یی را پیدا میکنم و ازش طلب غذا میکنم . میگوید بنشین تا آماده کنم . مینشینم در آن فضای خفه کننده و بعد از زمانیکه خیلی ازمان آب پس داده میشد بصورت عرق ٬ مقداری کالباس و آنهم با نون لواش تحویلمان میدهد . میگویم نان ساندویچ ندارین مگه؟ میگن نون لواش بهتره ! اکثرساندویچی های نیشابور از نون لواش استفاده میکنن .

غذا خورده و یا مقداری نخورده وارد مقبره عطار و کمال الملک میشویم .

مزار عطار

مقبره عطار نيشابوري

سر قبر كمال الملك

سر قبر كمال الملك

 اما دلم بقعه خیام را میطلبد

خيام اگر ز باده مستي خوش باش 

ای دل همه اسباب جهان خواسته گیر

باغ طربت به سبزه آراسته گیر

و آنگاه بر آن سبزه شبی چون شبنم

بنشسته و بامداد بر خاسته گیر

یا میگوید:

از جمله رفتگان این راه دراز

باز آمده کیست تا بما گوید راز

پس بر سر این دو راهه آز و نیاز

تا هیچ نمانی که نمیایی باز

 بالاخره به سر قبر خیام میرسیم . باغی بزرگ در جوار امامزاده ! گویی قبر خیام هم شیش گوشه مینماید . شهر نیشابور به دلم چسبی نزد ولی وقتی خیام را ملموس شدم ٬ نیشابور را مهد تمدن احساس کردم .

قبر شش گوشه خيام 

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

آنجا می و شیر انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک

چون عاقبت کار چنین خواهد بود

یا

هر یک چندی یکی بر آید که منم

با نعمت و باسیم و زر آید که منم

چون کارک او نظام گیرد روزی

ناگه اجل از کمین برآید که منم

بناگوش : حدود سیصد تا عکس از این مسافرت گرفتم که متداومم میذارمش اينجا . اگر عکسی نظرتان را جلب کرد بی کامنت نگذارینش . صد البته يكصد و پنجاه عكسش خصوصي بايد باشد كه ملغا ميشود !

 

+ نوشته شده در  85/05/23ساعت   توسط صادق اهري  | 

 

   فرمودند که مینوازد : ما نیز مخالفتی نکردیم . قد و اندازه اُرگش ٬ به هيكل نحيف اش  نميخورد ! اما آهنگاش چیز دیگری میگویند . 

 

+ نوشته شده در  85/04/29ساعت   توسط صادق اهري  | 



یارالییام دَیمَ دَیمَ دَیمَ دَیمَ

 
Blog Flux Pinger - reliable ping service.
Who links to me?