|
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد |
تا
آخرین لحظه ٬ با پدرم
آنگاه که آخرین لحظه نگاهش به نگاهم آمیخت و گردن نحیف و بیمارش شل شد و بر روی بازوی برادرم که مابین سر و کتف اش قرار داشت رسید و نفس گرم اش دیگر در دم و بازدم اش شک کرد و نبض اش خوابید و چشمانش هیچ حرکتی از خود نشان نداد و رنگ رخسارش به زردی گرایید تنها توانستم پیشانی اش را با غمی جانکاه بوسه زنم و اکنون چه دیوانه وار طلب اش میکند این دل .
سومین شب درگذشت پدرم گذشت . صداقت را از او به ارث برده ام و تا ابد به یادگار ٬ پیش خود نگه خواهم داشت .
|
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد |
آقای لنکرانی وزیر بهداشت ٬ وضعیت اینجوریاس ! نا به سامان و سخیف !
یا ( استاد ! برای شهریکه یکصد وسیصد هزار نفر! جمعیت داره تنها بیمارستان ۱۲۸ تختخوابی چطور میتواند جواب بدهد ؟ )

پدرم حالش خوش نیست . یعنی اصلن خوب نیست . بعد از دو هفته ای که در خانه زمین گیر بود و انواع و اقسام داروها و سرم هایی که به طفلکی وصل کرده و خوراندیم . دیروزظهر پزشکی دیگرگونه از نوع " چرک شناسی " ( عفونت گرا ) بر بالین اش حاضر شد و دستور برای بستری ایشان در بیمارستان فرمود . فرموده پزشک حاذق عملی شد و سر ساعت ۱ بعد از ظهر ابوی را به بیمارستان رساندیم . الهی ! استاد ! تخت و اتاق خالی کیلویی چند ؟ عین صاحبان هتل ها و میهمانپذیر های شهرهای شمالی و سرعین و دهها شهر گردشگری دیگر ( در فصل گردشگری ) ما را جواب کردند که اتاق و تخت خالی نداریم ......... توضیح مضاعف را میگذارم برای بعد که حتا یک پتوی اضافه هم نداشتند و بیمار بخش داخلی را در بخش جراحی ( به دلیل نبود جا ) میخواباندند آنهم بعد از سه ساعت علافی و دوان دوان کردن همراهان مریض در راهروهای بدبوی بیمارستان و کاغذ بازیهای متعدد که تا پانزده ساعت بعد از بستری شدن بیمار دکتری بر سر بالین اش حضور نمییابد و .... اینها بماند به کنار فعلن . ولی حقیر سراپا تقصیر سوالی برایم پیش آمد که بر خود واجب دانستم از شمای وزیر بپرسم
جناب لنکرانی ! اگر حادثه ای نا مهین ! ( از نوع حوادث غیر مترقبه ) مثل زلزله و سیل و حوادثی از این قبیل در این شهر اتفاق بیوفتد مردم بیچاره و زخمی و دربدر را در کجا اسکان خواهید داد و دستور به معالجه و درمان خواهید فرمود . از همین الان که بیمارستان اهر حتا تا خرخره راهروهایش پر است ! دکتر بر سر بالین مریض به اکراه حاضر میشود . برای یکصدوسیصد هزار نفر تنها ۱۲۸ تخت بیمارستانی دارید ؟ آیا مطمئن باشیم که شما بعنوان مسئول بهداشت و درمان این مملکت حتمن به فکر مستضعفین این دیار هستید ؟ و شبانه روز خواب بر خود حرام کرده تا رفاه این جمعیت را بر آورید ؟ آیا مطمئن باشیم که در عصر شکوفایی هسته اتم در کشورمان قرار داریم ؟ آیا مطمئن باشیم که شیرقهوه رفاه را تناول خواهیم کرد ؟ آیا مطمئن باشیم که علی وار شبانه بر در خانه مستضعفین خواهید کوبید و نان شب شان را با چفیه ای پوشیده بر صورت بخاطر ناشناس ماندنتان خواهید داد ؟ آیا مطمئن باشیم ... کی ؟
جناب دکتر ! وضعیت بدتر از آنست که من در سطور بالا نوشتم و به دلیل ملاحظه کاری ! اشارتی تند بر جزئیات آن نکردم . هدف این بود که شمه ای از اوضاع اسف بار بهداشت و درمان را در حیطه صدارت شما در ولایت ما را به گوش عالی برسانم . لازم به توضیح نیست . هست ؟ نه نیست که
پی نوشت: آنقدر دلزده و عصبی و گرفتارم که سرتیتری بدرد بخور را نیافتم و این پست را بدون ویرایش و با عجله نوشتم . اگه ایراد املایی و انشایی داشت به بزرگی خودتون ببخشید . آخه جَلدی باید برگردم بیمارستان
از ماست که برقاتق است
۱ - امروز سر صبحی رفتم به یکی از پمپ بنزین های شهر مون که اتفاق جالبی ! افتاد . دیدم یه آقایی داره توی گالن بیست لیتری بنزین میزنه . آقا دروغ چرا کنتور پمپ عدد بیست را نشان داد ولی بنظرم حدود دو لیتر مونده بود تا گالن آقاهه پر بشه . من نفهمیدم گالن بزرگ بوده و یا هوا را قاطی بنزین کرده بودند . پس کو پرتقال فروش ؟
۲ - خبرگزاریهای داخلی به اتفاق اعلام فرموده اند امسال با کم آبی مواجه خواهیم شد که این جریان در طی چهل سال اخیر بیسابقه میباشد . ماهم که در آمدمان از روستایی ها و باغداران و کشتگران و دیم کاران و برزگران و رفتگران عزیز میباشد بسیار نگران این امر بودیم . بازم دروغ چرا از دیروز اینجا باران میبارد سیل آسا . فک کنم کسادی بازار اینجا با این بارشها مرتفع و منقنض ! ( این کلمه جدید را بر وزن منقبض بخوانید ) گردد. اینجا ( به به گل رز رو عشقه ) و اینجا ( ما شاا...) و اینجا ( کرت حیاط پرشده از نعمت ) و در اینجا ( حا لشو ببر ) و در پایان در این مکان اسناد و مدارک را واضحتر مشاهده فرمایید . آقا میبینین چقدر حرفه ای شدیم ما در عکاسی . گرچه " مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار چه کاره این مملکت است !
توصیه ایمنی : در صورتیکه خواستین عکسها را در سایز کوچک ببینین روی تصویر با سایز بزرگ تقه بزنید
سالروز درگذشت بابای " گل آقا " هم رسید و گذشت . یادش همیشه در یاد باد به نیکی

یک داستان طنز از کیومرث صابری به سال ۱۳۴۸ شرایط ازدواج
خانمی سرت را بدزد ! مگه نمیبینی دارم عکس میگیرم
این را دُخمَرَم از اردوی یک روزه " کلیسا و آسیاب خرابه " شهرستان جلفا که هفته قبل از طرف مدرسه شان برگزار شده بود برایم به ارمغان آورده است . اگر اندازه اش زیاد بزرگ است به بزرگی خودتان ببخشید . کوچکیم به علی ! سایز کوچیکش را در اینجا هم میتونید ببینید . نا گفته پیداست که این پایین هم میتوانید هنر عکاسی اش را تحسین کنید یا نکنید . برای حقیر که مقداری میتواند ارزش داشته باشد . نمیتواند ؟
تو صیفات : خُب بنده خدا خواسته ٬ توامان با همراهی قوانین جاری مملکت کسی توی عکس اش از آدمیان اُناث مشخص نشود و تنها سوژه اصلی که عبارت از پل و منظره اطراف است نمایان حضورم گردد . اینرا هنوز نمیدانم که چطور و چگونه این راهنمایی و رانندگی ما رعایت قوانین پشت چراغ قرمز را بصورتی بسیار آسان و سلیس به ایشان یاد داده اند .
عکس مرتبط با موضوع از کلیسا


شهر بانوی عزیز وبلاگستان و ( قارداشخان عزیز) لطف کرده و مرا به بازی دعوت کرده و باید از شش کلمه یک جمله بسازم . برایم با یک جمله به هزار نکته اشاره کردن یک مقداری مشکل است . اما قبول دعوت چیز خوبی است . از قدیم گفته اند : چاغریلان یئرده داریلما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه (جائی که دعوتت کرده اند برو و جائی که دعوت نشده ای دیده نشو . ) بعضی وقتها مطالبی که در وبلاکها می خوانیم مطابق میل و نظرمان نیست . گاهی مطلبی برایمان بسیار چندش آوراست . اما نظر هر کسی محترم است . مخالف عقاید و نوشته هایش هم که باشیم باید حرمتش را نگاه داریم . قفس فراوان است . تا چشم کار می کند ، قفل و زنجیر است . بگذارید در این وبلاکستان بدون بیم از جوابهای تلخ و گزنده حرفمان را بزنیم ، تا جواب سوالهای ذهنمان را بیابیم . ( منبع دعوتنامه ) . و یک دعوتنامه دیگر که دیر متوجه اش شدم!
ما که سنی ازمان گذشته و بازی کردن تخته نرد و شطرنج و گُلف !! ( اووف دروغ نمیگیم به علی !) در کنار چمنی ٬ یا گلی یا باغ پر از شکوفه های بهاری و یا حداقل اش روی نیمکت پارکی در همین نزدیکی ها بهمان حال میدهد تا بازیهای وبلاگی ! ولی مطیع امر دوستانیم ! شهربانو هم که جای خود دارد . اما سخن فصیحه اینکه : وبلاگ نمیتواندجای ابراز درددل باشد . حد اقل در منطقه ای کوچک که تو را بنام خودت و مادر و پدرت میشناسند .
آقا ! شیش تا شد ؟ حالا باید چیکار کنیم ؟ باید از دوستانی دعوت کنیم که ادامه بازی بدهند ؟ دوستان ما اکثرن بالای پنجاه سال سن دارند . من روم نمیشه افراد بالای پنجاه رو دعوت کنم به بازی ٬ این عیبه ! اینا باید قرآن به سر بگیرند و نهج البلاغه را محفوظ شوند . باید سر ظهری با دستماز ! ( وضو ) سر صف باشند . لطفن بفرمایید ادامه بازی را چه کنیم ؟ جوانان را دعوت کنیم ؟
بله ؟ چشم حتمن
آی مهرواژ - آی راز سر به مُهر - آی حرف های یک پنجاه و چهاری - آی رادیو سیتی - آی کت بالو - آی فراری - آی زیتا و در آخر آی احمد ابوالفتحی و قص علیهذا ٬ شما هم بازی. عمو و دایی و خاله و آبجی مون و حتا فرزند ذکور خودمون موند کف دستمون ! خیلی ها رو نشانگر میشدیم که گله گذاری نکنند . ولی رسم بازی امان از کف لا مصبمون ربود. ما هم که آدم قانون پذیری هستیم خیلی و مراعات میکنیم که اگر چراغ سبز نشده باشد لام تا کام سرجامون میخ مانده باشیم . در هر حال ما گفته بودیم که سن مان قد و اندازه اش به این کارا نمیخورد ! اگر اجازه مان دست خودمان بود کل لینکستان وبلاگمان را به این بازی دعوت میکردیم به مولا! همشهری هامون هم فله ای موندند پشت درب جبهه ! آقایون و خانما شرمنده ! معذرت
کمی هم طوطی وار ادای موجودات زنده را در بیاوریم ! بدک نمی نماید
پی نوشت : باد هوا تحویل بوق تان
با پیرزن خوابیده در آنور جاده هم شوخی ! لینک از بالاترین
تعرفههای جدید سازمان نظام پزشکی فاجعه درمانی تولید میکند معاون نظارت و همگانی وزارت رفاه و تامین اجتماعی به دنبال افزایش غیر منطقی تعرفه های درمانی در بخش خصوصی از سوی سازمان نظام پزشکی کشور اعلام کرد: این امر نظام سلامت کشور را دچار بحران کرده و فاجعه بیمه ای درمان را به وجود آورده است. به گزارش خبرگزاری مهر، دکتر عبدالرحیم بنکدار افزود: نتیجه این فاجعه و بحران، جابه جایی سهم بیمه شده (فرانشیز) است که با تعرفه اعلامی سازمان نظام پزشکی، این سهم به جای حداکثر 30 درصد به حدود 85 درصد رسیده است.سیزده دَدَر
جایتان خالی ! رفتیم طرف جنگلهای فندق لوی اهر (اطراف روستای بُهُل )مابین جاده اهر به مشگین شهر . اینجا رو برادران و خواهران تبریزی هنوز مکتشف نشده اند . درست وسط ناهار که کوفته تبریزی داشتیم یَک بارانی گرفت که کوفته مان کوفت مان شد . سریع لوازم را جمع کرده و پا به فرار نمودیم ! چند تا عکس گرفتم و جهت اشتراک گذاشتن با شما در اینجا وارد کردیم . اگر روی عکسها تقه بفرمایید میروید روی تصویر بعدی . میدونم کیفیت عکسا زیاد خوب نیست یکی بدلیل بارونی بودن هوا بود و یکی دیگه از علت هاش نافنی و ناحرفه ای ! بودن عکاس و دوربین بود . حالا میتونین به بزرگی خودتان بخشایش فرمایید .

امیدوارم مطلب و مقصد بدآموزی نداشته باشه یه موقع خدای نکرده این عکس ! اینها داشتند سیزده شون رو اینطوری به دَر میکردن ما هم شکار لحظه فرمودیم ! اینم موقعیت مکانی و جغرافیایی منطقه استقراری ما
اطلاع رسانی به وزیر بهداشت و درمان محترم! جناب وزیر ٬ آیا میدانستید ؟!
۱- آیا میدانستید تنها !! بیمارستان مغز و اعصاب استانی به بزرگی آذربایجانشرقی ( بیمارستان رازی) از اول عید امسال تا روز فردای سیزدهم فروردین بدون پزشک متخصص برای نوشتن دارویی مثل آونکس برای بیماران ام اسی به سر میبرد ؟ بیچاره بیمار خاصی که برای نوشتن دارو در دفترچه اش در حیاط بیمارستان رازی سرگردان و هاج واج مانده بود - حتمن نمیدانستید وزیر . این یک
۲- آیا میدانستید تنها !! داروخانه ایکه داروهای بیماری ام اس را در استان آذربایجان شرقی( داروخانه وابسته به دانشکده پزشکی تبریز - گلباد) ارائه میداد تا روز پنجم فروردین تعطیل بود ؟ یعنی این اجازه از طرف شما صادر شده بود که بیماران ٬ پنج روز اول سال را نیاز به دارو نداشته باشند ؟ - حتمن نمیدانستید و حتمن نه . اینم دو
۳- شنیده ایم قیمت داروی ربیف از ۴۴هزار و خورده ای تومان به شصت هزار و خورده ای ترقی پیدا کرده است . عرق ریز شدیم دکتر جان ! مگر یک بیمار ( آنهم بصورت مداوم و ماهانه و فعلن تا آخر عمر ) چقدر بضاعت دارد که ماهی شصت هزار تومن اش را برای دارو جدا کند و بقیه در آمدش را به زندگی روزمره اش تزریق کند ؟ عرض کردم که ماهنوز موفق به دریافت آمپول نشده ایم و نمیدانیم قیمت آونکس چقدر رشد و بالندگی داشته در این سال شکوفایی!
۴- شما بحمد الهی دکتر هستید . آیا میدانید عدم تزریق بموقع آمپول آونکس ( در هر هفته و در ساعتی معین ! بله در ساعت معین ) چقدر برای بیمار و خانواده اش کسر آب و گاز و برق و نون و زندگی دارد ؟ - حتمن میدانید . اینم چار
در خاتمه از ابراز امیدواری این دکتر هم خجالت کشیدیم .! گرچه خودش خجالت بکشد بهتر است
لینک این خبر در بالاترین + بانک اطلاعاتی بیماری ام اس + بلاگنیوز
آخ نوروز - آخ عمه سکینه
پی آمدهای دید و بازدید نوروز چنین بر ما فرود آمد که داشتیم صفا سیتی میکردیم در آفاق و انفس شهر که درست خوردیم به قبرستانی که عمه سکینه مهربان را دفن کرده بودیم به همراه شوهرش . ایشان وقتی زنده و سرزنده بود همیشه سال به ما سر میزد و حالی ازمون میپرسید .
ترمز پایی و ترمز دستی٬ اتوماتیک وار قفل کردند . از ماشین پیاده شدیم و بدون رد و بدل شدن کلمه ای ما بین من و منزل بانو ٬ از چَپَر قبرستان پریدیدم داخلش ٬ در تاریکی دم غروب تونستیم قبرش را پیدا کنیم . نشستیم سر قبرش . سنگی پیدا کردیم که البته بسیار ریز بود و شاید ایشان را اثری از کوبیدن آن بر مزارش نتیجه نبود .
در همان لحظه یادم آمد که روزی سر ظهری برای عرض تبریک عید به منزلش رفته بودیم . نگذاشت از خانه شان بیرون برویم . گفت من براتون ناهار حاضر میکنم . از همسرم پرسید . املت دوس داری ؟ نان هم داریم . بمانید و برای من افتخار بدهید . آه عمه سکینه !
نوروزت مبارک عمه جان

اینم عکس رویایی خانه عمه سکینه بعد از فوت اش
سال نو تان مبارک
خدای اطلسی ها با تو باشد
پناه بی کسی ها با تو باشد
تمام لحظه های خوب یک سال
به جز دلواپسی ها با تو باشد
---------------------------------
سراپا گرفتاریم اینروزا . ایمیل اَن و اس ام اس اَن و کامنت اَن و موبایل اَن و تیلیفون شخصی اَن و اندر یاهو مسنجر اَن و همچنان جی میل اَن و... . دوستان نازنینی که "خیلی هم به راحتی پیداشان نکرده ایم " ارتباط برقرار کرده اند و سال نو را تبریک گفته اند . آخ که چقدر " عرق ریزمان کردند " . معذرت و هزاران بار معذرت ! که وقت لامصب و بی و یا با شعورما اجازه پاسخ دادن به تک تک رفقا را نمیدهد .
لازم و ضروری مینماید برای مداوای حقیر ، تخت اهری را به بخش بخشایشتان اضافه فرمایید لطفن و فعلن ! تا آقای دکتر متخصص " زمان " بر بالینش حاضر شود و علت گو باشد . حتمن در فرصتی مناسب و مقتضی خدمت تک تک دوستان خواهد رسید این یک اهری . ما هم خود را بنی بشر میشماریم انگار
موزیک !
باز هم
آمدی تو بر سر راهم
آی عشق
میکنی دوباره گمراهم
دردا
من جوانی را به سر کردم
تنها
از دیار خود سفر کردم
دیریست
قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است " خسته از صدای زنجیر است "
......... دریا ........... اولین عشق مرا بردی ................. دنیا .............. دم به دم مرا تو آزردی ........... دریا ............. سرنوشتم را بیاد آور ............. دنیا ........... سرگذشتم را مکن باور .............. من غریبی قصه پردازم .............. چون غریقی غرق در رازم .............. گم شدم در غربت دریا ............ بی نشان و بی هم آوازم .............. میروم شبها به ساحل ها .................. تا بیابم خلوت دل را ................. روی موج خسته دریا ............... مینویسم اوج غم ها را ..............
.............دریا ............ اولین عشق مرا بردی ..................
لطفن در خلوتِ اُنس تان به این ترانه گوش فرا دهید !
">
Get this widget
|
Track details
|
eSnips Social DNA
تا دیر باز این وبلاگ را با همین ترانه به یاد داشته باشید از باب دلجویی . نثارم جز درودتان نباشد . برقرار و شادمان و تندرست باشید . بر میگردم حتمن ! نگرانم نباشید . خیلی کارهای وامونده دارم که واقعن وا مونده اند . باید راست و ریست اش کنم . معذرت!
-----------------------------
پوزش : از آقای دکتر عزیز بخاطر دعوت در بازی کتابهای ناتمام و سیروس دریا دل بخاطر دعوت در بازی موسیقی
پی نوشت : بعد از کامنت بعضی دوستان که اعلام فرموده اند آهنگ روی دور تند است . با اینکه برای من نمیدونم چرا چنین نیست !؟ با اینحال آدرس اصلی را اینجا آورده ام تا شاید رفع مظلمه شود .
ورزش که میکنین . باشگاه هم که میرین ٬ یا نمیرین ؟! یا همش توی خونه با خودتون وَر میرین ؟ هوای آزاد بیرون هم حال خودشو داره به علی ها ! امتحانش ضرری نداره . این ورزش و یا به معنی نرم نرمک اش " نرمش " را در باشگاه انجام بدین بیشتر شادمانتر ! خواهید بود .
کوتاه سخن اینکه : همشهریان جوان و عزیزی باشگاهی زده اند و مرا دعوت کرده اند که پله ای باشم براشون . با اعتقاد به اینکه نیروی جوان و فعال را باید حمایت کرد و از انرژی مثبتشان مستفیض شد شما را دعوت میکنم به باشگاه وبلاگ نویسهای منطقه ارسباران . لطفن لُنگ و حوله همراهتان باشد . " هریس ٬ کلیبر ٬ ورزقان ٬ هوراند . فقط سه نفر در پیکان و از مدل آردی با پلاک پژو ۲۰۶ - نقره ای یا بژ اش جا داریم . ضمنن تشک کُشتی اش ایرونیست و شاید اگر زمین بخورید تا مدتی از ناحیه آرنج پا و یا مچ اش هرگز درمان نگیرین . " ایرادات دولتی بماند برای بعد " . میتوانید از آلاسکا و یا فیلی پین عضو اش شوید . آلمان مورد قبول است ! فرانسه با ساراکوزی اش با ما مشکل دارد . اسرائیل را که خیلی وقتاس که اَخ و تُف فرمودیم . بیایید و عضو شوید . خلاف کار نگوئید عضوییتان باقی خواهد ماند .
پی آمد اول : خیلی خوشحال شدم که علی دایی سر مربی تیم ملی فوتبال ایران شد . چرا ؟ چون ایشون هم پشتکار و هم سوادش و هم اراده اش و هم غیرت اش و هم شناخت خوبی نسبت به بچه های باشگاههای ایران دارن . کلمنته ( کلّی مِنّت ده ) گا...د ما رو با اون نوه کذایی اش و مرخصی با حقوق و دیدن همسر اش ! بنظرم علی دایی بهترین گزینه سرمربیگری تیم ملی فوتبال ایران بود . دایی یک ترک و همزبان ما هم هست . با عرض معذرت ! اجازه دارم بهش افتخار هم بکنم ؟
پی آمد دوییوم : دایی میتواند ایران را ببرد تا اوج فوتبال جهان !. باور کنید

من با مچ گیری و مچ اندازی مخالفم
دونه های گندم
جیک جیک مستون
گنجشکای مظلوم
برفِ همراهِ بارون
سختی سرما
ناله درختا
یا رحیم ! و یا کریم !
یاکریمای ناز
نونای خشک
آدمای بیمار
پیر
آدمای پشت دیوار
خیابان لومبارد . واجب نیست از هر چیزی سر در آورد
بابا مگر توی این شهر٬ بدون داشتن وقت اضافه (+ ۹۰ دقیقه ! ) میشود نان گیر آورد !
نان در آوردن کاریست ! و نان را از نانوایی گرفتن و بر سر سفره آوردن کاری مضاعف تر . تازه ٬ اگه دونه ای بیست تومن بخری صد تا نون تحویلت میدن عنقریب . و اگه دونه ای رو به قیمت دولتی بخوای بگیری حتا ۱۰تا دونه و هر دونه ای سیزده تومن ! نود دقیقه رو شاخ اش است برا گرفتن اش . حالا هی بگوییم این فوتبال نود دقیقه ای هم خیلی طولانی نیست .
امروز :
اهر را برف٬ بد جوری در بر گرفت!

چه میشود کرد وقتی ایمیلی این چنین عاشقانه را دریافت کنی .
راستی عشق چیست؟
- - -
عشق، دریافتن ناگهانِ اقتصادِ زمان است:
عطش زیستن است؛ عطش درآغوش کشیدن!
*
عشق، نگهبان آتش هماغوشیست!
عشق، نگهبان بهار تن است!
*
----------------------------
۱
عشق، آذرخش ناگهان زمان در واژههاست!
۲
عشق، دریافتن ناگهانِ اقتصادِ زمان است:
عطش زیستن است؛ عطش درآغوش کشیدن!
۱۶۶
هنگام تماشای شگفتترین زیباییها
عشق خفته، ناگهان با تو همنگاه میشود!
کپنهاک، دسامبر، ۲۰۰۷
پشت مونيتور اهري كسي غير از اين چهره نمی نشیند!

البته ناگفته نا پیدا نیست ! که ماشین و عینک دودی و تی شرت سفید عاریتیست و شلوار جین هم تاناکورایی ٬ جاده هم گردنه حیران آستارا بود
دعوت : شما هم عکستان را وارد کنید . اینجوری میشود حداقل حدس زد که پشت وبلاگ فلان ٬ چه چهره ای داد و یا بیداد میکند !؟ به نظر شما آیا این مطلب میتواند شروع یک بازی زمستانی وبلاگی باشد ؟ اگر پاسخ مثبت است شما هم بازی .
عجب زمانه ای شده ها ٬ کار خیر هم درد سر سازه
آقا ! چشمتان روز بد نبینه . دو سه هفته پیش که موج سرمای بسیار شدیدی منطقه مان را در بر گرفته بود و گازها یا از تب و تاب افتاده بودند و یا قطع شده بودند دل رحمی مان گل کرد و بخاطر اینکه احسانی کرده باشیم ٬ اضافه غذا و یا نان خشک را وسط حیاط می ریختیم تا گنجشکای گرسنه و یاکریم حیاطمان از پا در نیایند . این کار را هر روز و در دو نوبت صبح و عصر انجام میدادیم . تا اینکه متوجه شدیم تعداد گنجشکها هر روز بیشتر و بیشتر میشوند .........

این تصویر از پشت شیشه پنجره ٬ و معادل آن پشت توری آنور پنجره گرفته شده و بی رنگ و سیاه و سپید است . عین دل خودم ! ایراد از عکاس نیس به علی
امروز که هوا آفتابی و نسبتن خوب بود داشتیم چُرتی مابین صبح و شب میزدیم که به یکباره صدای جیغ گنجشکها امانم را برید ٬ سریع خودم را به حیاط رساندم که متوجه شدم آقا یا خانم " قرقی " روی درخت گردوی اسرائیلی ما ( البته که مرگ بر اسرائیل) نشسته و گنجشکا از ترس اسرائیل " نه ببخشین " قرقی سر و صدا راه انداخته اند . با اینکه قرقی را با لنگه کفش و سر قوطی پیف پاف که روی جا کفشی بود فراری دادیم و صداها خاموش شدند . ولی ....
مانده ایم که این پرندگان " با " و یا " بی " نوا کی منزل ما را از رهن خود در خواهند آورد . تا استراحت وسط ظهری را تجربه کنیم دوباره
هزینه برخی بیماریهای پر هزینه توسط دولت پرداخت می شود
--------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : متاسفانه فيلی ترينگ لا مذهب بصورت روباتيك و آدامتيك ! بجاي مبارزه با وبلاگهاي مخالف اخلاق و موافق فساد ! خود بلاگر را فيلی تر كرده است . ما براي فرستادن مطلب علمي و پزشكي هم بايد فيلی ترينگ را دوربزنيم . فرد عاقلي در اين ميان هست كه پاسخگو باشد ؟ ما در اين وبلاگ فقط در مورد " بيماري ام اس " لينك ميدهيم و خجالت ميكشيم كه براي فرستادن مطالبمان از فيلی تر شكن استفاده كنيم با هزارن مصائب مرتبط اش .

شریعتی در کویر اش میگوید : وجودم تنها یک "حرف " است . و زیستنم تنها گفتن همان یک "حرف " . اما بر سه گونه : سخن گفتن و معلمی کردن و نوشتن . آنچه تنها مردم می پسندند : سخن گفتن است و آنچه هم من و هم مردم مي پسندند : معلمی کردن ٬ و آنچه خودم را راضی میکند و احساس میکنم که با آن ٬ نه کار ٬ که زندگی میکنم : نوشتن .
چقدر بد ------ یک همکار از دست رفته
سجاد هاشمی وبلاگنویس ۱۰ ساله وبلاگ " کودکانه" هفته گذشته در گذشت. کامنت هایی که خوانندگان وبلاگ او پس از شنیدن خبر درگذشت وی نوشته اند خواندنی است . او آخرین پست وبلاگش را از بیمارستان نوشته بود و آرزو کرده بود بزودی سلامتی اش را بدست آورد و به مدرسه بازگردد. روحش شاد
اما بخوانیم از آخرین مطلب سجاد باعنوان " در بستر بیماری " :
نزدیک یک هفته است که به دلیل بیماری توی بیمارستان امید مشهد بستری هستم الحمدالله وضعیتم بهتر شده و امیدوارم به همین زودی مرخص بشوم .مریضی سخته و باید قدر سلامتی خودمان را بدانیم و به خصوص توی بازیها هوای همدیگر رو داشته باشیم چون یک حرکت نابجا من رو توی بیمارستان بستری کرد و کلی درد کشیدم و از درس هم افتادم .برای همه بیماران دعا کنید تا آنها را خدا شفا بدهد .
با عرض تسلیت به مامان و باباشون
منبع (روزنامه جام جم کاغذی! صفحه بیستم ستون بلاگ جم ) آدرس اینترنتی روزنامه نایاب بود
معذرت ! بتاریخ ۴/۱۱/۸۶ .
لینک این مطلب در سایت بالاترین
بعد از نوشت : درد و دل نامه مامان و بابای سجاد عزیز
احساس
گاهي آدم احساس ميكنه به خودش خيانت ميكنه ! امروز اين حس غريب رو پيدا كردم .


ببخشين اگه كيفيت عكسا پائينه با دوربين موبايل و هنگام رانندگي !!!! و بدون زوم و تنظیم گرفتم باور بفرمایین . جاده اهر - تبريز امروز
مطلبی حتا بدون یک کلمه اضافه یا کم !
خوشحال میشویم که شما هم جهت همیاری و همکاری به جمع ما به پیوندید
همكاران و همياران وبلاگ ام اس: آقاي محمد افراسيابي : مترجم مقالات و مطالب به زبان سوئدي - خانم شيرين رئيسي دهكردي : مترجم مطالب و مقالات به زبان آلماني - خانم ليلي : مترجم مطالب و مقالات به زبان انگليسي - آقاي سيروس : مسئول پاسخگويي به مسايل مطرح شده در تالار گفتمان و مترجم مقالات و مطالب به زبان هلندي - آقاي پرويز فرقاني : مترجم مطالب و اخبار انگليسي - خانم زيتا جوادي : مترجم اخبار و مطالب به زبان اسپانيايي - صادق اهري : مسئول وبلاگ .
با سپاس از دوستان عزيز ديگري كه براي حمايت از ما وبلاگ " M.S @ ام . اس " را لينك داده اند
راه نمایی ! میتوانید جهت دریافت اطلاعات و اجر امر خیر و ما فیهای اولیه و ثانویه و اُخرویه این مطلب ٬ به اینجا مراجعه کنید .
مَشَد " قولی " تا پنجم دبستان درس خوانده بوده و بعد ٬ بعللی ناپیدا نابینا شده است .
فرصتی پیش آمد تا از این ماجرا تصویری تهیه کنم و در وبلاگم بگذارم . همین

مشد قلی با همه اهل اهری های اصیل آشناست . مثلن " دکتر قاسم خان اهری " را به اصل و نسب میشناسد . بازار قدیم اهر را دیده است و هنوز هم اعتقاد دارد که بازار فعلی مثل همان بازاریست که در زمان شاه دیده است و هنوز جلوی هر مغازه ای سکویی هست . ایشان باور دارند و ندارند !؟ که راسته بازار سنتی اهر الان در دست ویترین های رنگابه رنگ طلافروشان و البسه عروس فروشان چه غوغایی میکند . وقتی ایشان را گیر آوردم از خرید نان روزانه بر میگشتند به همراه دخترشان و در سرمای شدید این روزا . از روزگارش پرسیدم گفت : آب خانه مان یخ زده است . میگفت : گازشهری مان قطع است و بخاری نفتی نداریم . گفت : برای خرید نان روزمره باید از آنور " چیچیک چای " تا مغازه نان فروشی " مشد علی شناب " با پای پیاده بیایم تا نان روزانه را تهیه کنم . گفت : و هزارها گفت . ما شنیدیم و شما را که روزانه با چنین افرادی در این واسعه زمین برخورد میکنید و زودی رد کار خودتان را میگیرین دعوت به کار اضافه میکنیم !

وقتی گفتم میخواهم از شما عکس بندازم دخترک ملوسش آنقدر ورجه وورجه کرد که با بی توجه به در خواست من عکساش کمی با کاتی کوتی کلماتی همراه شد . به هر حال
پی نوشت : در تصویر پایینی " مشد قولی " آخ کیفی میکنه با بخاری . اینم عکس بسیار حرفه ای از خنده های مشد قولی که بعلت حجم زیادش در اینجا وارد نکردم . میبینی چقدر راحت بر این دنیا و کائنات اش میخندد !! اینجا هم میتونین با تقه ای روی عکس بزرگ ورجه وورجه دخترک را ببینین
توضیح واضحات بعد از بعضی از کامنتهای دوستان عزیزم : این دخمر خانمی دختر ایشون هستند
میخواهیم خودمون رو گرم کنیم برای فردا ها
در این سرمای دندان سوز ! وقتی ۱۱۸ اهر پشت تلفن به بچه ها گفت که : فردا شنبه و پس فردا به دلیل اُفت فشار گاز و سرمای شدید ٬ مدارس اهر در کلیه مقاطع تحصیلی تعطیل است خیلی ذوق کردند . البت ما هم اگر محصل بودیم همین کارو میکردیم . منم تصمیم گرفتم خودم را با ایشان تطبیق بدهم و از تصاویری گرم در وبلاگ ام استفاده کنم . تا بهاری و شاید تابستانی دیگر . اون عکس آخری مقداری سردم میکنه با درد . اما به خودمان که دروغ نمیتوانیم بگوییم . زمستان است دیگر. آخ که با تصویر دومی ( چار فصل ) چقدر حال میکنیم . لطفن به این مسئله هم فک نکنین که بچه های ایرونی چقدر تعطیلی دارن .




تجلیل از یک شعار قدیمی
نفتو كي بُرد ؟ نميدونم ( قدیما که آمریکا می بُرد )
گازو كي بُرد ؟ نميدونم ( قدیما که شوروی می بُرد )
ولي اينو ميدونم كه مردم اهر و ديگر شهرهاي ايران دو و يا چند روز است كه بدون گاز شهري ٬ شبهاي زير بيست درجه زمستاني تلخ را با بيماران ٬ پدران و مادران پير ، بهمراه كودكان نيالوده به گناهشان به روز ! ميرسانند .
وييييييييييژ سوختیم از اينهمه سرما .
مهرتان گر کمتر ! بهتر
احترام مشرف هم از اون حرفا بود !

عصر جمعه اي همه چيز توي يخچال ميتونست باشه كه هم بود و هم نبود . بنده زاده را در اين فصل يخي ! فرستاديم كه : سيگار بخرد ! ( معذرت ميخوام قصد بد آموزي ندارم ) ای تُف و لَک بر این سگار . روغن مايع هم بخرد و توخوم آفتابگردان ( منظور همان تخم آفتابگردان است ) و كيك يزدي و شيريني ... خريد كرد و وقتي درست دم در خانه رسيد و اِف اِف فرمود ، ایهاالناس منزل دار ! گفتند كه " واي " سيب زميني براي سرخ كردن هم ميخواهيم .
وقتی بی نظیر بوتو کشته شده بود ما سیب زمینی را از همسایه قرض گرفتیم از برای شاممان . البته لاکتوز لوبیای قرمز رنگ کنسرو شده هم همراهمان بود . و میدانستیم که احترام " مشرف " برای " بوتو " مثل این میماند که مرغ بخواهی و ما پَس اش بگویی که " آنفولانزای مرغی " را مراقب باشید .
وقتی بی نظیر بوتو کشته شد ما همین دو تا ماهی تابه را همراهمان داشتیم

نه به طالب آن بودیم که عشق ٬ فراغ بالیست که بال بال میزند و نه به تورم اقتصاد مملکتمون فک میکردیم که ( آخ و واخ مان ) بی معنیست وقتی سیب زمینی ایرانی علي الخصوص از نوع اردبيلي اش با موز سریلانکایی در رقابتی دوشادوش و سنگر شکن دارند پوزه هم را ميمالند به خاك ! گذر بر اين مرتبط فرموده وشاممان را خوردیم و مشعوف گشته و از حال رفتیم . عجب کیفی دارد این دنیا .
بياييم نيكي كنيم و در دجله اندازيم ! ( يك پست متفاوت) سلام دوستان : اخيرا در اين وبلاگ تالار گفتگو و بحث آزاد را داير كرديم از براي اينكه همه بتوانند خيلي راحت مشكلات و مسايل مربوط به بيماري خودشان را " البته در مورد ام اس " در معرض بحث و گفتگو قرار دهند تا عزيزاني ديگر ، اعم از بيماران و يا پزشكان ( البته احيانن پزشكان ) و يا كسانيكه در مورد سوالات مصرحه ، اطلاعات و يا تجربه دارند و حتا شاعران و هنرمندان و كاريكاتوريستها و كارتونيستها و گاهي هم سياستگذاران بهداشت اين مملكت و حتمن خبرنگاران و ... پاسخگو باشند . اين مطلب ميتواند كمكي باشد هم براي ما و هم براي كسانيكه دنبال سوال و مشكلي در باره ام اس به اين وبلاگ مراجعه ميكنند . بياييم و سعي كنيم براي هر چه بهترارائه شدن اين وبلاگ ، تجربيات و يا معلومات خود را به نام " انسانيت " در طبق اخلاص گذاريم تا شايد تنها يك جمله و تنها يك جمله از ما آرام و تسلي بخش انساني گردد و الهام بخش انسان بودن و انساني زيستن . لذا از همه بيماران ام اسي ، دارندگان معرفت ، حكمت ، علم ، فناوري ، پزشكان و درمان كنندگان به يوگا و شنا و يا طب سنتي و گياهي استدعا داريم ادعا و داشته هايشان را بر سيني بي انار اين منزلگه ، به آفتاب عالمتابي بسپارند تا اگر خشكشان هم زد ديگران قيسي آنرا براي روز مبادا و بادا ، در كمدهاي آشپزخونه شون نگه دارند . در اين راستا از خوانندگان اين مطلب تقاضا داريم دوستان ديگر را " با هر وسيله و طريق " ( به علي ! هدف وسيله را توجيه نميكند ، ميكند ؟) مطلع كنند تا حضور سبزشان را بر اين افق ، گسترده گردانند . باري شنيده ايم كه عمر خيام نيشابوري به عمد آورده است ! كه
شوخی نه ٬ جدی !
اولين تالار بحث و گفتگو در مورد بيماري M.s در ايران را در اینجا افتتاح کردم ! " حَبیب هورررا " ! . حضور و مطلب نگاری در این مکان مقدس را برای عموم آزاد فرموده ایم . منتها ! و منتها اینکه اگر خبر تازه ای در مورد این بیماری بیابید و کلمه ای نگوئید مشمول الضمه ! ام خواهید بود . آقا این کلمه مشمول الضمه هم از اون حرفاست ها . آویزون تُمبانت میشه و لاکن وِل کن هم نمیشود!
زمستان است !
آری آری اکنون ٬ زِ مَستان است

تصویر از اندرونیست در صبح و کله سحر
نشسته بودم و تعداد انگشتهایم را فیمابین غم و شادی تقسیم میکردم که چشمک نارنجي رنگ جی میل ام در آن پائین ترین های دسکتاپم مرا واداشت که برگردان ! زیبای شعر " آوار درون " فریدون مشیری را از استاد گرانقدرم یوسف چرچی عزیز دریافت کنم و حیفم آمد که لذت احساس آنرا به تنهایی مزمزه کنم . براي همين هم ضمن سپاس از ايشان متن فارسي و ترجمه شده اش را برايتان به يادگار در اين پست ميآورم . ضمنن همچنانکه مستحضرید بنده اوقات فراغت خود را فعلن و تا اطلاع ثانوي در باغچه M.S @ ام . اس به سرخوشي و ميمنت ميگذرانم عنقريب ثَمَرَش را برايتان خواهم چيد . كميابي و كم كاري ام را در اينجا به حساب كار و بار روزانه هم ميتوانيد بگذاريد . لازم به توضيح ميباشد كه : ايرادات كپي پيست از حقير ميباشد دليلش را هم نفهميدم كه چرا نقطه و يا علامت ! و يا علامت سوال و حتا اين دوتا خط "-- " سرجايشان واقع نشدند . بازهم طبق معمول ، بگذاريم و بگذريم !
آوار درون

کسی باور خواهد کرد
- اما من به چشم خویش میبینمکه مردی –پیش چشم خلق – بی فریاد میمیرد
نه بیمار است،
نه بردار است،
نه در قلبش فروتابیده شمیشیری،
نه تاپر در میان سینه اش تیری
کسی را نیست بر این مرگ بیفریاد تدبیری.
لبش خندان و دستش گرم،
نگاهش شاد،
تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد،
- اما من به چشم خویش میبینمبه آن تندی، که آتش میدواند شعله در نیزار،
به آن تلخی، که میسوزد تن آئینه در زنگار،
دارد از درون خویش میپوسد!
بسان قلعهای فرسوده
- کز طاق و رواقش خشت میبارد،فرو میپاشد از هم،
در سکوت مرگ،
بی فریاد!
چنین مرگی که دارد یاد؟
کسی آیا نشان از آن تواند داد؟
نمیدانم،
که این پیچیده با سرسام این آوار،
چه میبیند در این جانهای تنگ و تار،
چه میبیند در این دلهای ناهموار،
چه میبیند درین شبهای وحشتبار،
نمیدانم.
ببینیدش
لبش خندان و دستش گرم
نگاهش شاد
نمیبیند کسی اما ملالش را
چو شمع تندسوز اشک تا گردن، زوالش را
فرو پژمردن باغ دلاویز خیالش را
صدای خشک سر بر خاک سودنهای بالش را
کسی باور نخواهد کرد.
Inner Collapse
No one will believe it
-- but I see with my eyes,
that standing among us
a man is dying without a cry.
he’s not ill or awaiting the gallows
unwounded by sword unpierced by arrows
no one can explain this death without a cry.
his lips are laughing, his hands are warm,
his countenance is happy and
you imagine his memories are free from sorrows.
--But, my eyes see a flame
as it sweeps across an open field
the rusty streak creeping
over a peeling mirror’s face
so his body is decaying form within
like an old mud fortress
from whose cracking towers and arches
bricks fall too the ground
He’s craving in
in the silence of death,
and without a cry.
Who can conceive of such a death?
Is there someone who can explain it to us?
I don’t know.
In the dizziness of this man’s inner collapse,
What he sees in these, our small dark souls,
What he sees in these, our unfeeling hearts,
What things he sees in these dreadful nights.
I don’t know.
Look!
his lips are laughing, his hands are warm
his countenance happy and
No one sees his sorrow,
Like waxen tears welling up round
The neck of a waning candle,
Like dry flowers losing their petals
He’s lost in his thoughts.
The dull sound of a bird striking
Its wings on the ground
No one will believe it.
قارانقوش ! یا دیگر گونه وبلاگی از اهر
داود اهری همه داشته هایش را یکجا در این وبلاگ به معرض دیدم عموم ! میگذارد . ب
ی پاسخ و خنده و مقداری هم همچنان خموش ! آرشیو این وبلاگ را اگر بگردی حرفهای دیگری هم برای شنیدن و یا فهمیدن خواهی یافت . نه لینک میدهد و نه لینک میسپارد . خیلی آرام و بی سروصدا به " آلاشای خودش " میپردازد . ایشان روزگاری در ماقبل ٬ علم پزشکی را در خارجه دنبال میکردند . شعر زیرین و زیبایش میتواند ما را ببرد تا لب بام ! یا محکی گرداند از برای روزی که میشود در پولیتیکا بود و از رستوران ماکیاولی نوشت .
پوليتيكا خياواني!
ماكياولي رستوراني
گؤره سن بو گئجه
مشتري لره
آشپازخانادا
نه لر تدارك گؤروب؟!
گارسونلار
يئددي قات اييلير
كلاسيك موسيقي سسي
ياييلير
ائشيكده قار ياغير
سويوق هاوادا
قاپي چي:
- بويورون