

به درود ، بلاگفا
پیام بالا مربوط به ورود کاربر در این چند روز اخیر در بلاگفاست !
آقای شیرازی مدیر عزیز بلاگفا!
زحماتتان را ارج مینهیم و نمینهیم و با اعتراف به اینکه جنس ایرانی مثل اجناس ارائه شده چینی ، نهایتن بُنجُل از آب در می آید متاسفانه و بدبختانه ! بلاگفا و این مکان را با همه دلخوشی و دلمشغولی هایمان و دارایی معنوی و امتیازاتی! که کسب کرده ایم را ترک میکنیم . از اینرو که برای چندمین بار در این یکی دو ماه اخیر است که بیخود و بی جهت ورود به بلاگفا از طریق کاربرانش مسدود اعلام میشود . از چهارشنبه عصر ، نمیتوانستیم وارد وبلاگمان شویم تا همین صبح الان که عید فطر اعلام کرده اند . قبض روحمان کردید ! عمرمان را هم مگر شما خریده اید . شما را مقصر نمیدانیم و خیلی هم میدانیم و حواسمان هست و نیست. اما بخاطر اینکه قدرت یک وبلاگنویس ( حتا در سطحی بسیار جزئی و نازل هم مثل خودم) مواجه با اشکال باشد و اینقدر به دنائت بکشد که اجازه شخص ثالثی بالا سرش باشد ( حالا به هر دلیل ) را بر نمیتابیم . آقای شیرازی ! شما هنوز به سن و سال ما نرسیده اید دادا ! ما خودمان قد شما چند تا بچه بزرگ کرده ایم . وقتی لیاقت انجام کاری را در خود نمیبینیم بیخود مینماید که مسئولیت اش را بعهده گیریم. مردم نباید مورد سخره ما باشند که!
میرویم اینجا فعلن ، دوستان با قبول زحمت آدرسمان را تصحیح کنید . قربان ِ انگشتان روی کیبوردتان . این وبلاگ در این آدرس بروز نخواهد شد .
مطالب مرتبط :
راستی کسی هنوز پیدا نشده این اداره دخانیات را از بیخ و بُن بَر کَنَد ! خودش سیگار را پخش میکند و خودش روی پاکتش مینویسد : نه کِشید . سرطان زاست . اگر سرطان زاست ، چرا وارد و یا تولید میکنی مرد نا مومن ! ... قاضی القضات ؟
یکی از همکارانمان سیگاریست . وینستون و یا مارلبرو میکشید طفلکی ! این دو سیگار قیمتش ظرف یکی دو ماه اخیر از هزار و صد تومان رسید به دوهزار وپانصد تومان که هیچ، روی پاکتش هم تصویر اون ریه مشهور ِ بیمار را هم حک کرده اند که هر آدم سالمی هم نگاهش کند مریض میشود البته . این دوستمان تازه گیها سیگارش را عوض کرده و یک نوع سیگار وارداتی از نوع کره ای( قاچاقی البته ) "حالا خدا را هم شاکر است که چینی نیس " میخرد بنام زست . این یکی روی پاکتش عکس هکذایی ندارد . ولی یکی از مشکلاتش اینست که دوستمان هی سر وته اش میکند تا دَرَش را پیدا کند و وقتی یادش می آید که بصورت کشویی باز میشود یعنی از یه طرف باید فشار دهی تا از طرف مقابل نخهای سیگار ملاحظه شوند آنقدر حواسش پرت میشود که اکثرن پخش زمین میشوند سیگارا ! چون گاهی آنرا سروته باز میکند . عکسش را میگذاریم ادامه مطلب تا بدآموزی نداشته باشد ایشالله . مبارک صاحبش .
پی آمد : یه سایت فارسی پیدا کرده ایم تاپ ! از این نظر که قیمت طلا ، سکه و فلزات و دلار و ارز را دَقه به دَقه بروز میکند . سایتهای خارجی را میشناختیم اما ایرانی اش را ندیده بودیم . اینهاش . مثقال دات کام
رُسوا نامه !
سوار بر اسبِ سپید خیال، هنوز میتازیم با این وبلاگمان . انتظار داریم که دنیا را فتح خواهیم کرد . و عقیده داریم همه فرمانبردار ما خواهند شد . فرض بر این میگذاریم که تُکمه مرگ و یا ادامه زندگی هر انسانی را خودمان کلید خواهیم زد ( یعنی به نوعی رب النوعیم و یاشاید خودِ خود آ ییم از نظر وبلاگی ) . فکر میکنیم ما خودمان یک نوع اَبَر قدرتیم که "مدیریت وبلاگ " مثل مدیریت جامعه هم برای خودش خیلی کارساز است و نیست . کسی با کدامین نشان ! و با کدامین نشان ! میتواند ما را سر جایمان بنشاند . احمقها ! مگر پیج رنکمان را نمی بینید . میگوییم و دَهنمان کف میکند از اینهمه بزرگی .... و وقتی کسی از لا اُبالیها پیدا میشود و نمیشود که حتا تُفی به دهانمان بیاندازد آنوقت است که میفهمیم ( که اگر فهمش را دارا باشیم ) خیلی وقت است که رسوا شده ایم . و حد بزرگواریمان به دنائت و رذالتی اصیل ! تنزل پیدا کرده است .
چیز ! از منظری دیگر
اینکه چه چیزی با مذاق آدمی سازگار است و برایش خوبست و چه چیزی با مذاقش ناسازگار است و برایش بد است و شاید سردی اش بکند ، یا اینکه چه چیزی زیباست و چه چیزی زشت ، چه چیزی دلنواز اش است و چه چیز دیگر دلخراش اش ، چه چیز برایش میمون و مبارک است و چه چیز نامیمون و یا حتا عنتر! ... باید خود ِ خودش را رجعت بدهد به اندرونی اش . ( به این میگن ارتجاع مترقی! ) . همانجا که اغیار ، اجازه ورود به آن را ندارند و کلید ِ قفل و رمزش تنها دست خود آدمیست . همان پستوخانه اش یا همان صندوقخانه و یا چه میدانیم ... همانجا که با لباس زیرش هم گرمش میشود ! برود ته ِ دلش را بکاود . و به این مفهوم دست یازد که فهمیدن چیزیست و احساس و لمس کردن و از دریچه دل ( و نه عقل ) به دنیا و زندگی نگریستن چیز دیگریست . مانوس و عالی !
بد تعبیر نشود الهی ! اما دادن افطاری و با دید نذری بودنش برای گردن کُلُفتهای متمولی که حداقل ِ شامشان( البته افطارشان نه ) فسنجان پلوست و یا ته چین کبک ! و با عنوان اینکه شب سوم شهادت علیست و احسان میدهیم . نه با شخصیت علی یی که ما میشناسیم سازگار است و نه با خطبه ها و خطابه های او و نه حتا از نظر ( اجتماعی-فلسفی و یا حتا مذهبی) در کُنج کوله بار انباشته از نان "جو"ی همان امامی که شبها برای گرسنگان و ناداران غذا ! میبرد میتواند جای بگیرد . دو عدد آس و یک بی بی خوشرنگ ِ بی خیال و خوش قلب و یک شاهِ دل را هنوز در دستمان داریم . و با این وصف میدانیم که خیلی وقت است که کلی چیز ها را از دست داده و باخته ایم.
بعد نوشت یا، یاعلی امداد کن! علي همت محمودنژاد رئیس انجمن حمایت حقوق معلولان میگوید : تامين هزينه دارويي بيماران MS «بتافرون» خارجي بار مالي سرسامآوري براي معلولان در پي دارد به طوريكه براي تامين اين دارو بايد ماهيانه نزديك به 400-500 هزار تومان هزينه متحمل شوند.
پی آمدِ ساعت نه صبحی روز بعد : با این سن و سالمان ! خجالت نمیکشیم و داریم برای این "بعد نوشتمان" و به حال بیماران و خانواده های درگیر و گرفتار تهیه این نوع دارو اشک میریزیم و میدانیم که به غیر از ریزش همین دو قطره آبِ شور ِ لب سوز و گونه آویز ، از دستمان کاری برنمی آید . باور کنید به علی . خیلی مستاصل ایم ظاهرن.
آقای غلامحسین مسعودی ریحان نماینده محترم اهر و هریس در مجلس شورای اسلامی ، هتل این ملت را تحویل بدهید . به دلایلی عُقلایی و منطقی انتظار نداریم که بگوئید نماینده قبلی مسئول این امر است !
روز جمعه ای تصمیم گرفتیم با دوستی برویم به طرف هتل چند ستاره شهرمان که دو سال و سه ماه پیش کلنگ زنی شده بود . گفتیم ماه رمضان است و شاید مسافر کم باشد . میشینیم در لابی اش و یا حداقل در حیاط هتل شهر خودمان و در زیر سایه درختی ، از بام شهر مان به اطراف و اکناف نظاره گر میشویم و گپی با دوستمان میزنیم و حالمان را اینجوری جا می آوریم . یادمان می آید که در آنروز ِ کلنگ زنی چه ذوقی کرده بودیم آنموقعها . البت با شناختی که از مسئولین منطقه داریم و داشتیم در آنجا نوشته بودیم که : مَخلَص اینکه خیلی خوشحال شدیم که شهر ما هم هتل دارشد ولی چیزی قلقلکم میدهد و آن اینکه همانطور که در تصویر مشاهده میکنید کلنگ در هواست ! نه اینکه خدای ناکرده کلنگ زده نشده نه خیر ولی میترسم عمرمان کفاف زیارت پشت بام این هتل را ندهد ! مثل جاده اهر به تبریز یا بر عکس اش که هنوز هم که هنوز است سالیان سال است که در دست ساخت و تعمیر است . خلاصه آدرس گرفته و راهی شدیم . محل هتل حدود یک کیلومتری مابین جاده اهر به تبریز و کمربندی شهر و در بالای تپه ای که به خیلی و نه همه زیباییهای منطقه مشرف بود و دید بسیار عالی یی داشت قرار داشت . اما ! اما ! اما چشمتان روز بد نبیند . میدانید بعد از دوسال و خورده ای دست زدنها و صلوات فرستادنها و پخش این خبر در صدر اخبار منطقه و صدا و سیما و سایت میراث فرهنگی و اکثر خبرگزاریهای آن زمان و و ... چه مشاهده کردیم ؟ حتمن نمیتوانید حدس بزنید مثل ما که شوکه شده بودیم . دیدیم طی دوسال و خورده ای گذشته از کلنگ زنی ، تنها بالای تپه ای را توسط لودر مسطح کرده و ولش کرده اند به امان الله ! ازش فیلم و عکس تهیه کردیم تا مستند باشد. فیلمش که یک دقیقه و چهل ثانیه است را در زیر می آوریم با آهنگی که همراه صدای باد است و گویا همه چیز باد است ! و عکسش را در اینجا و اینجا و اینجا و اینجا میگذاریم . ما که خجالت کشیدیم مسئولین را نمیدانیم . رُک و پوست کنده بگوییم : آقای نماینده ! پشت پرده هر چه که میگذرد به ما مربوط نیست و باید پاسخگویش شما باشید . در هر حال ، موظفید و هتل این ملت را شما باید تحویل بدهید.
ویدیو کلیپ را در سایز نسبتن بزرگتر اینجا میتوانید ببینید
رسمن داریم خبرنگار میشویم ظاهرن ! خدا به دادمان و تان برسد !
دوبار هم کربلا رفته ایم
قصد اهانتی در کار نیست و حتا جسارتیکه روزه دار چگونه باید باشد هم مد نظر نیست . اما وقتی یارو جیب بُر است ! و داد و ستدش و یا بقولی خرید و فروش و تجارت اش هیچ بویی از اسلامیت که هیچ! حتا از انسانیت هم نبرده است ! ( سند مستدل داریم ) ماه رمضان که فرا میرسد، میشود ، یه پا مسلمانِ جبین از سجده دریده شده متاسفانه ! اینوقت است که ما عُقمان میگیرد . عید فطر هم که اعلام بشود همین آدم فردایش باز اژدهای آدمخوار قبلی میشود . مَثَلی می آوریم و نکته به نکته دانان میسپاریم :
مرد خوش اخلاق و شیخ منصب و بظاهر مسلمانی در مسجدی نماز میگزارد . دو نفر زاهد جوان ، پشت ایشان نشسته و به عوالمات نماز گزار اشاره میکردند . یکی میگفت : مرد بخشنده ای است . و آن دیگری میگفت : چندین بار مکه هم رفته است . آن یکی توضیح میداد : از دست ناداران هم میگیرد . و باز آن دیگری ادامه میداد : به کمیته امداد هم کمک میکند و حتا در ساختن فلان مسجد هم یکی دو میلیونی خرج و هزینه ساختش کرده است و .... این حرفها ادامه مییابد و در نهایت به سکوت آن دو نفر منجر میشود . در همین حین نماز گزار که در قنوت بود و حرفهای پشت سرش را میشنید . سر از قنوت بر میگرداند و میگوید : دوبار هم کربلا رفته ایم .
انتقاد بعله ! انتظار نابجا هرگز
و اما چرا خسته ایم ! خسته ایم چون که کامنتهای خصوصی بسیاری همراه با ایمیلهای فراوانی داریم که از یک اهری انتظار دارند : از اهر بنویسد ! ( یعنی نباید اسم وبلاگت را میگذاشتی اهری ! )به زبان ترکی و مادری بنویسد ! ( یعنی خود را محدود کند به یک طیف بخصوص از اینهمه جماعت به زبانها و لهجه های مختلف ایرانی ) از ترکها حمایت کند ! (یعنی به نوعی پان ترک هم باشد ) به سیاست مملکت بیشتر اشاره کند ! (یعنی بابا آب خنک دارد و ماما نان ندارد ) کسی که بدون هیچگونه آدرسی، نظر میدهد را در مقابلش عصیان کند و ... ! ( یعنی برای هر نظری که از راه رسیده و نرسیده پُستی دَر وَر بکند) میگویند این کوتاه نویسی ات دیگر چه صیغه ایست ! ( یعنی خیلی باید توضیح دهی، ما که نفهمیدیم . نمیدانیم مسئول فهم دیگران هم ما باید باشیم ؟) چرا ویدیو کلیپهایت قابل رویت نیست ! ( یعنی اگه تونستی زد و بندی هم با مخابرات کن ) چرا از باکو بد گفته ای ! ( یعنی نقل قول هم اگر کردی باید به مذاقمان خوشآیند باشد ) چرا بنام یک اهری از زنها اینطوری حمایت کرده ای ! ( یعنی مردانگی ات کو پسر! ) شعرهای ترکی چرا نمینویسی ! چرا بیماری ام.اس را قاطی وبلاگت کردی و از صفایش کاسته ای ! و و ... و لُب کلام اینکه اجازه دهیم آنها بگویند که ماچگونه فکر کنیم و چگونه بنویسیم . و چگونه سخنگوی آنها و برتابنده نظرات دیگران باشیم . زهی خیال باطل !
بَبَم جان ! اشتباه به عرض تان رسانده اند . وبلاگ "یک اهری" متعلق به یک نفر از اهر است . نه وبلاگ شهرستان اهر است و نه نماینده و سخنگوی قشر و یا حتا قومی خاص .
به دوست باصفایی که لطف کرده و تمجیدمان هم کرده بود و آدرس تماس گذاشته بود و ازمان خواسته بود بیشتر در مورد شهرمان بنویسیم توضیح دادیم که با اینکه وبلاگمان یک وبلاگ شخصیست ولی تا حد توان و تا آنجا که وقتمان ایجاب کند در مورد اهر هم نوشته و خواهیم نوشت . خلاصه اینکه بگذارید بحال خودمان باشیم و ادامه دهیم این وبلاگ را با هر آنچه دوست داریم که نقش بند صفحاتش باشد . همشهری عزیز دیگری ( که هنوز هم نمیشناسمش . یعنی نوجوانی بود که اسمش را نپرسیدم ) مرا در میدان معلم که داشتیم سبزی خوردن میخریدیم دید و بعد از سلام و علیکی گرم ، بسیار مودبانه گفت : اهری جان! وبلاگتان را میخوانم ادامه بدهید ، چون پیج رنک گوگلی تان رتبه چهار را داراست و این یعنی یک وبلاگ خوب و پرطرفدار !! از ایشان تشکری کرده و گفتیم پیج رنک اش بخورد توی سرمان پسر جان ! ای کاش از اول ناشناس میماندیم و کسی ما را نمیشناخت در این وادی نا ایمن تا اینهمه نصیحت و اعتراض و راهنماییهای یه وَری ! نمیشنیدیم و اعصابمان را خورد و خمیر و خاکشیر و لَوَرده! نمیکردیم . به آنهاییکه زیاد انتظار دارند و گاهی هم اعتراض میکنند میگوییم که بروند برای خودشان وبلاگ بزنند با پایه هایی استوارتر و جنسی از طلا با مناره ای جنبان بر سرش ! ... ما که بخیل نیستیم . ولی اجازه شلوغی راه انداختن و هتاکی شان به هر اسم و رسمی و با هر نام و نشانی را نمیدهیم . ارث بابای کسی را که نخورده ایم و نمیگذاریم ارث بابایمان را کسی بخورد . اینها را گفتیم نه از باب اینکه انتقاد و پیشنهاد را برنمیتابیم ! میتابیم اما انتظارات زیادی را نه . بی حرمتی کردن به اشخاص و گروهها و قومها و عقاید و مرامهای مختلف دیگر و حتا دوستانمان را نه . در خاتمه بعرض عالی دوستان میرساند منبعد کامنتهای توهین آمیز و نظرات نامربوط اجازه پخش نخواهند یافت . این یک قلم آخری مربوط به ما نیست و دستور از سر سانسورچی وبلاگ میباشد .
حالا بخاطر اینکه دل هیچکسی ! را هم آنچنان زیاد نشکنیم همین الان بلند میشویم و سری به شهر و اطرافش میزنیم و با سوژه و یا خبری مناسب برمیگردیم تا خدمت آن عده قلیل هم اینجوری رسیده باشیم . خوب شد ؟ دلتان خنک میشه اینجوری ؟ راحت میشین که براتون خبرگزار هم باشیم ؟ شما هم مثل یه بچه ترگل و ورگل باید قول بدهید یادتان بماند که اینجا خانه مجازی یک نفر اهریست با اتفاقات ساده خودش . نه یک کلمه بیش و نه یک کلمه کم ! و اینکه صاحبش "گاهی" مثل ناظم های مدارس ابتدایی چوبی هم در دست دارد از برای تنبیه بچه های سر به هوا و شلوغ!

عرض شود که از تک تک عزیزانیکه برامان تبریک عنایت کرده و گفته بودند و در همین راستا ایمیل پرت کرده بودند به وفور سپاس مندیم و امیدواریم شادباش گوی موفقیتهای بیش از پیش شان باشیم . اما در آن پست دو نظر طلب جواب داشت به نظرمان . یکی کامنت آیلار باجی است که پرسیده بود موفقیت فرزند چه طعمی دارد ؟ در پاسخ ایشون باید عرض کنیم که " طعم هولو !" آنهم از نوع هسته جدا و شیرین و آبدارش . پاسخ نسرین خانم بی آدرس! هم که نوشته است " من موندم از این قره داغلیلار که روشنفکری! مثل شما (از توشون) در اومده" . عرض کنیم که باجی جان! اولندش ما روشنفکر نبوده و نیستیم و به هیچ وجه من الوجوه هندوانه ای چه ریز و چه درشت زیر بغلمان پذیرش نمیکنیم و نخواهیم کرد . دومندش میخواهیم بگوییم که بزرگانی همچون سردار ستارخان مشروطه چی و شهریار نامدار و بابک خرمدین و امیرارشدها و شیخ شهاب الدین ها و دکتر اهری ها و و... همه شان از بچه های همین ماحال ِ قره داغ اند . گفتیم که گفته باشیم خاطرتان بماند. راستی نمیدانیم چرا ما اینقدر دور و برمان نسرین زیاد داریم!

گزارش هواشناسی : آقا الان که کمی از افطار مُفطریون ! گذشته رعد و برقی در اهر داریم اساسی ! بعضی وقتها از نور و صداش ، غالب ! تهی میکنیم . اونورا خبری نیس ؟ جل الخالق گوشمان کر شد وچشممان کور . دَندمان هم قاعدتن به دلیل جهان سیُمی بودنمان باید نرم شده باشد قبلنا . تگرگ می آید . ما هنوز از خشونت و خصم میترسیم که گفته اند خشم خدا چیز دیگریست .
خواهش میکنیم وظیفه مان بود !
حداقل کِیفی که پدر و مادر از موفقیت فرزندش می برد یکیش همین قبولی از دانشگاه است . ما هم زحمت زیاد متحمل شده بودیم تا صبیه از رشته یی که بهش علاقه دارد قبول شود ( مهندسی فناوری اطلاعات ) " آی تی " قبول شد و اینهم مدرکش ! حالا چند روزی مانده تا نتایج کنکور سراسری را اعلام کنند . ولی خودشان چون علاقه وافری به این رشته دارند و بخصوص که دانشگاهش در شهر خودمان است احتمالن بی خیال نتایج اون یکی باشند .

صبیه خانوم جانمان زنگ زد که او را ببریم کلاس آموزشگاه رانندگی . از سرکار رفتیم و ماشین از گاراژ در آورده و اوشون را به مقصد رساندیم . قرار بود دو ساعت دیگر برویم پی اش و برگردانیم . مانده به ربع ساعت ِ آخر، رفتیم و دم در کلاسشان پَهن شدیم . دیدیم خبری نشد از اتمام کلاس . رفتیم به دفتر آموزشگاه و پرسیدیم هنوز کلاس تمام نشده است ساعت شیش است که . خانم پشت باجه با مهربانی گفت : نیم ساعتی میشود که کلاس به علت بد حالی یکی از شرکت کننده گان تعطیل شده است . جَلدی برگشتیم خانه و دیدیم صبیه جان با پای پیاده آنهمه راه را طی طریق کرده و رسیده است خانه . آسوده بال و خیال ! رفتیم سر کار و در آنجا متوجه شدیم که سوویچ ماشین در جیب شلوار دارد اذیتمان میکند . وقتی آنرا از جیب در آوردیم تازه یادمان آمد که ماشین را سرکوچه مان جا گذاشته و پیاده به سر کار آمده ایم . شما اسم اینکار را نمیگذارین حواس پرتی از نوع " آقا برو دکتر ، حالت اصلن خوش نیست" !؟
پُست قبلی هم تازه از تنور در آمده و داغ است مواظب باشید که دستتان نسوزد . از ما گفتن !
عایب دی !
عصری دوستی که در باکوی آذربایجان درس میخواند آمده بود پیش ام و به چندین مسئله عجیب در مورد نوع زندگانی مردم کشور آذربایجان برایم اشاره کرد . حقیر شاخ که نه ! شاخک در آوردم آنهم از پَس ِکله مبارک . خیلی گفت ولی من آنچه که در ذهنم مانده است و با رعایت اینکه اطاله کلام نشود بهش اشاره میکنم . او گفت در باکو دوچرخه و موتورسیکلت نیست و یا بسیار بسیار کم است . وقتی علتش را از جماعت آنجا میپرسی میگویند ( عایب دی ) یعنی عیب دارد . مرد که دوچرخه و یا موتورسیکلت سوار نمیشود . میگفت رنگهای شاد لباسها هم برای آقایان عایب دی ! میگفت : در صبح ها و در پارکها کسی برای ورزش حضور نمی یابد اینرا هم عایب میدانند . میگفت دوستش میخواسته زن باکویی بگیرد با وی قرار ملاقات میگذارد و ایشان میخواسته جلوی دختر خانوم کلاس بذاره که مدنیت به این مرحله از رشد و پیشرفت رسیده که زن و مرد هم وزن و هم شانه و به اصطلاح از حقوق یکسان باید برخوردار باشند مثلن وقتی خانم ِ خانه خسته است مرد بلند شود و ظرف بشوید یا خانه تمیز کند و ... که در این موقع دختره چشمانش گرد میشه و با اعتراض میگه که به این میگین مدنیت . نه! دختر آذربایجانی برای خودش مرد میخواهد و نه یک زن ... میگفت در باکو و در خانواده های اصیل وقتی مرد به خانه می آید زن وظیفه دارد دمپایی های مرد را جفت کند و جوراب هایش را از پایش در بیاورد و حتا وقتی مرد در نیم متری مثلن کنترل تلویریون نشسته و میخواهد تلویزیون تماشا کند زنش را از آشپزخانه صدا میزند و میگوید : آغیز گَل تلویزیونی آچ ( یعنی: زن بیا تلویزیون رو برام روشن کن) ... میگفت ... میگفت ... گفت :البته مردم اصیل باکو و نه آنهاییکه از دهات و اطراف آمده اند عجیب وابستگی خانوادگی دارند . میگفت : دخترای اینجور خانواده ها به تنهایی بیرون نمیروند الا به مدرسه و یا دانشگاه .
شاعر عجیب خوب میفرماید که : شنیدن کی بُوَد مانند دیدن . زلیخا گفتن و یوسف شنیدن . عجبا که ماها گاهی فکر میکنیم که باکو شاید بهتر از تهران باشد . به حق چیزهای ندیده و نشنیده و نه چشیده .
پی نوشت : لینک پست قبلی را دیشب دوست عزیزی در سایت بالاترین گذاشته بود . مطلبمان که امروز ظهر به داخل لینکهای داغ بالاترین رفته بود باعث شده بود که کنتور وبلاگمان از ورود و خروج اینهمه جماعت وبلاگ دوست نیم سوز شده باشد . آخه دویست و بیست و هفت نفر آنلاین داشت و نزدیک سه هزار نفر مراجعه کننده . ما همچی کالایی را ندیدَسته بودیم تا الان . طفلکی کنتورمان ، که آشنایی زیادی با اینجور موارد نداشت کُپ کرده بود . میدانید اون عزیز عنوان مطلبم را چه انتخاب کرده بود . نوشته بود : "زن را باید چشید " قربان دستت نیکو جان . بله باید لمس اش کرد روحیات ظریفشان را .
داریم به این نتیجه میرسیم که : مهربان ترین ها از زنان هستند
به نظرمان باید "زن" را چشید و دوست و باورش داشت و حتا لمسش کرد و لی لی به لالاش گذاشت و گاهی هم نگذاشت! موجود لطیف و ظریفی که نگذاشته اند و ایم که از حقوق برحق انسانی اش برخوردار باشد . در هشتپر طوالش با مردی آشنا شده بودم که زنش برنج میکاشت و هم درو میکرد و هم نان میپخت و خمیر میکرد و هم به مرغ و خروس و گاو دون و یونجه میداد و شیر میدوشید و تخم مرغ جمع میکرد و خانه و حیاط را آب و جارو میکرد . میوه از باغشان میچید و با ظرافت خاص خودش در جعبه های پلاستیکی میگذاشت . غذا میپخت ، ظرف و لباس میشست و بچه داری هم میکرد ... و مَرد ! تنها کارش فروش زحمتهای شبانه روزی زنش بود و هی چُپُق چاق میکرد و چایی میخورد و اکثرن نِق هم میزد .... تا خود را به این وادی احساس برسانیم که " زن موجود مقدس، لطیف و نجیبیست " گویا خیلی راه در فرا رو داریم . در اینجا اکثرن کسانی کمکمان میکنند و دل میسوزانند و وقت میگذارند و تلاش میکنند که از طبقه نسوانند . این را من لمس میکنم که آنها مهربان ترین هستند و من اجازه دارم که همچون خواهرانم دوستشان داشته باشم . علاقه مندیم که موافقان و مخالفان انگشت به کیبورد ببرند! بدون تعارف . بی یک کلمه بیش و یا یک کلمه کم! قول میدهیم که به دل نگیریم .

قدیمی ترین قنادی اهر وبلاگ دار شد . این خبر را از کامنت خصوصی این قنادی دریافت کردیم . لینکش را هم وارد میکنیم . چه اشکالی دارد . قیمت زولبیا و بامیه را نداریم ولی محتسب میشویم که با ارائه قیمتها در وبلاگش به این امر مشتبه شویم که ارزان فروش است . برقرار باشی حاج محمد و ابوالفضل جان! ناسلامتی برای اینکه لینکمان داده است باید لینکشان بدهیم یانه ؟
گاهی ما میتوانیم برای آمال و عشق های " سَرخورده دیگران " موجودی نیک و افسانه ای باشیم. باور کنیم که میتوانیم !
به گزارش خبرنگار واحد وبلاگ یک اهری ، امروز ظهر یکشنبه مصادف با سی و یکم مرداد سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت ، در میدان شهرداری اهر عده کثیری از مردم این شهر برای ستاندن شیر از سوپرمارکتی با صفی طولانی حضور بهم رسانده بودند و چون ارائه شیر از برای "فرنی درست کردن مشتریان " قد نمیداد منجر به درگیری بین خریداران ( روزه داران عزیز )( خواهران و برادران ) شد . این درگیری با وساطت پلیس صد و ده این شهرستان به خواب خوش فرو رفت. خبرنگار ما گزارش داده است که اگر از شهرستان سراب شیر به اهر وارد نشود شاهد اینگونه درگیریها خواهیم بود . لازم به یادآوریست مقام مسئولی ( که خواست نامش فاش نشود ) به خبرنگار ما اعلام کرده است : شاید شیر چاق کن " آوارسین " که کارخانه اش برای تولید شیر و انواع و اقسام لبنیات در اهر قرار دارد مقداری به زد و بند ارائه شده تفکر کند احتمالن خرابه اش دوباره آباد شود و ارائه شیر نماید و اگر آب چندم درصدی قاطی شیر کردن را که قدغن است رعایت نماید کلی از مشکلات این شهرستان حل خواهد شد . خبرنگار یک اهری فیلمی چند ثانیه ای از این بزن بکوبها را در آرشیو خود دارد و اعلام میکند اگر مردم شهرستان اهر در این روزهای روزه داری معذب وافر شوند آنرا ارائه نماید .
پایان کلام . شماره خبر ۱۳۵۷۸۵۱۳۵۷۱۳۵۸۷۱۷
آصف برای خوردن سحری با منزلبانو بلند شده است از خواب . من هنوز بیدارم( ساعت کامپیوترم ۴.۳۸) بامداد را نشان میدهد . بوی غذای خَفَنی از آشپزخانه به داخل اطاقم می پیچد. مجال نمیدهم . میروم سحری بخورم . حتا اگر خوردن صبحانه را نیز معذور نباشم .
رمضان می آید و صفِ خریدن شیر طویلتر میشود ( برادران و خواهران گاهی برای دریافت شیر از مغازه شیرفروشی به سرو کله همدیگر هم ضربه ای حواله میکنند . رعایت کنید خُب ) رمضان می آید و صف نان و "کووکَ "( این یک کلمه تُرکیست. زیاد زور نزنید تا معنی اش را از فرهنگنامه دریافت کنید ) و بربری و لواش و نان فانتزی و ... درازتر میشود . رمضان می آید و گوشت گران میشود "سویا" را نمیدانم . رمضان می آید و زولبیا و بامیه طاقچه بالا میذارند . قنادی ها وقت سرخاراندن را با هزار و یک بُرس و یا حتا چندین و چند شانه ندارند . رمضان می آید و سه ریالهای جام جمی افعی میشوند . افعی که نه ! اژدها میشوند . جومونگ و یانگوم به چه مان است ، گور باباشان . رمضان می آید و حتا تَره خوردن را هم گران میفروشند چه برسد به مربا که کمیاب میشود آنهم از نوع مربای گل سرخش . در این وانفسا "شَکَر" برای خودش باید غصه دار باشد که اگر نباشد خیلی از قافله دور است . دارچین هم یادتان نرود برای فرنی . شما از دارچین قیمت دارین ؟ ما امروز با کوپن اهدایی چهار نفره دولت . دولت ؟، روغن مایع "گولدن مایز" دو لیتری گرفتیم و کلی بالاش علاوه بر چند صد تومان "پول کوپنی اش " تومان خرج کردیم . گفته باشیم . ما رمضان نیستیم . اما از کودکی یادمان است که در اهر مَش رمضانی بود که بشکه نفت را به کولش میکشید(
) و برامان نفت می آورد . یادش بخیر اون مَش رمضون .
این تصاویر را از فیس بوک و از کلیپی که همشهری ساکن ترکیه مان گذاشته بود برداشتیم . با خودمان فکر کردیم که روز اول ماه رمضان است و روزه داران محتملن یا تشنه باشند و یاگرسنه و در هر دو حال مقداری عصبی شاید . لذا اینکار محض اعطای مزاح و انبساط خاطر به آن عده بوده و قصد دیگری بجز بردن ثواب در کار نبود . جان ؟ بله تلویزیون هم میبینیم و اخبار را هم گوش میدهیم!

یک نوع پرنده آبی
بقیه تصاویر با عکس عکاسش در ادامه مطلب
گاهی هم احساس !
از دخترکی دبستانی با تبسم میپرسم : میدانی آخر دنیا کجاس ؟ جواب میدهد آنجاست که تو رو مَنو سَنَه نَه را "بخش" میکنند .
مرتبط : در میهمانی جشن تولدی دعوت بودیم . بعد از انجام همه رقصها و شادیها و آوازها و آهنگ ها مردی میانسال که خواندن و رقصیدن بلد نبود شروع کرد به دکلمه شعری ترجمه شده از "لورکا "بتوسط شاملو، بدین مضمون که : دریا خندید در دور دست ، دندانهایش کف و لبهایش آسمان - تو چه می فروشی دختر غمگین سینه عریان؟...... و الخ . عاقله! مردی به اعتراض گفت: قابل فهم نبود معنی اش چیست ؟ مرد سراینده از معترض خواست معنی کیفور بودنش را ( که در همین مکان اظهار فضل کرده بود ) از " ربنای شجریان در ماه رمضان را تعریف کند " معترض واماند و گفت معنی اش را نمیدانم ولی خیلی با این ربنا حال میکنم . سراینده شعر گفت : همیشه که نباید فهمید گاه گاهی هم باید احساس کرد . اینهمه را نوشتیم که بگوییم :حکایات ظریفه ماهم "محسس" میطلبد که "محلل" مقوله یی علیهده میباشد .
یاشاسین آذربایجان قیزی و قیزلاری !
امروز وقتی در روزنامه اطلاعات ترجمه ای را دیدیم و عکسی که بس
یار آشنا مینمود به خودمان بالیدیم . چرا که مترجم آن خانمیست که همکار جدید ما در سایت ام.اس لینک است و مثل بقیه عزیزان ِهمکار ، در آن سایت بصورت افتخاری و بی هیچ انتظار مادی و مالی همکاری صمیمانه ای را آغاز کرده است. و فعلن چندین مقاله نیز برای ما در دست ترجمه دارد ... حُسنِ بزرگ فعالیت و کمک ایشان اینست که خودش در گیر این بیماری نیست ولی اعلام آمادگی "مضاعف به همکاری" کرده است و با این دلیل که اینکار یک کار " انسان دوستانه " میباشد هیچگونه چشمداشتی هم ندارد . الهی از جوونیش خیر بی بینه ... نشستم و با دقت ترجمه اش را خواندم . ناسلامتی بقول خودش من رئیس اون سایتم و ایشان کارمند جزء
. داستانی که ترجمه کرده است ضمن حرفه ای بودن ترجمه ، کوتاه ، خوب و خواندنی بود . گفتم آنرا در وبلاگ بیاورم که هم تقدیری باشد از زحماتیکه در سایت ما میکشد و خواهد کشید این " آذربایجان قیزی" و هم شما را در خواندن آن داستان شریک گردانم . بد که نکردم ؟
آتزل و دخترش «فقر» - مترجم آینا فخیمی
آشنايي با نويسنده:
آيزاک باشويس سينگر، داستان نويس لهستاني الاصل آمريکايي است که در سال 1978 برنده جايزه نوبل ادبيات شده است. او به عنوان يكي از برجسته ترين نويسندگان قرن بيستم شناخته مي شود. در سال 1902 در «رادزمين» لهستان به دنيا آمد و 24 ژوئيه 1991 در ميامي، فلوريدا، آمريکا در 87 سالگي درگذشت. او در داستان پردازي تخيل خارق العادهاي داشت. رمان «دشمنان» عنوان مهمترين اثر اوست . و مجموعه داستان «يك مهماني يك رقص» او توسط خانم مژده دقيقي به فارسي برگردانده شده است.
خيلي خوشحالم از اين بچه هاي فهيم اهري . ای ما اگر بخت برگشته نبودیم !
امروز كار بي كار . اولين بازيگري و نقش آفريني آصف را ديدن خودش كلي براي پدرش ذوق بهمراه دارد و به همين خاطر قيد كار امروز را زديم . آفرين به همه بچه هاي بسیار ناز تئاتر اهر که با همه كمبود امكانات و مشكلات شهرستاني بودنشان همچی نمایشاتی را از خودشان بروز دادند و آفرين آصف ... آصف در دوتا نمايش زير پنج دقيقه اي از هشت نمايش برگزيده ( آخ ! برگزيده ) ، شركت داشت ولي متاسفانه هنگام فيلمبرداري حقير در نمايش دوم يهويي متوجه شدیم حافظه دوربين مان پر شده است . فلذا ( آخ ! فلذا ، كلمه عربي نيست ؟ ) تا خودمان رو جم و جور كنيم و فيلمها و عكسهاي زائد را آنهم در سالن نمايش و در تاريكي حذف كنيم فيلمبرداري از قسمت وسط نمايش دومي كه بنام " آرش" بود را از دست داده و نتوانسيتم ضبطش كنیم . به بزرگي خودتون ببخشيد تو رو خدا . آدميست ديگر مستندن آيه قرآني هم داريم در همين مورد كه انسان جايز الخطاست ( باز اینهم که عربی شد . منظور این است که "امکان اشتباه برای هر آدمی وجود دارد ") . سعی کردیم در منزل ، سرو ته قضیه را جمع و تفريق نمائیم و زد و بندي انجام گرفت و تا حدودي کلیپ خوبي از آب در آمد . ارزش ديدنش را دارد . ضمنن اگر سرعت اينترنت تان مثل حقير گازوئيليست و دوست داريد از داخل ايران ويديو كليپ را ببينيد تكمه پلي اش را بزنيد و صدايش را ببنديد ( میتوانید تخمه بشکونید در این وسط و یا مثل خودم سماق بمکید! ) تا ويديو كليپ تا آخرش لود شود و بعد دوباره تکمه " پلي " را فشار بدهيد و مطمئن باشيد كه بدون دردسر آنرا تماشا خواهيد كرد . توصيه هاي ايمني را حتمن جدي بگيريد .
با مهر :مديريت صدا و سيماي وبلاگ يك اهري
آن مرد آمد
من تير مي افكنم !
نمايش آرش به كارگرداني و طراحي ميرعباس خليفه لو و بازيگري نسيم افشارنيا، مهشيد فاخري ، سانازخواجه اي ، شفيقه اهري ، آصف اهري ، حجت ياري ، آرش بخشي زاده ، علي اصلاني ، طوفان خواجه اي ، علي اصالتي ، هادي اصلاني فر ، صدرا نوريان ، شروين احمدي ، علي بايبوردي ، ميرعباس خليفه لو هم در نوع خودش ديدني بود .
بعد از ظهر ، اختتامیه ( از مصدر ختم و باز هم از زبان عرب ) و گزارش نتیجه هیئت داوران جشنواره تیاتر زیر پنج دقیقه بود . که " آن مرد آمد " خيلي جايزه برد از جمله كارگرداني و نويسندگي و موسيقي اش كه آقاي شالچي عزيز ما را به موسيقي علاقمند تر كرد . دمت گرم رضا آقازاده ! گويا نمايش " پنجره " آقاي نورَش هم خوب بوده . ولي مگر اهل و عيال ميگذارند كه بيشيني و تياتر تماشا كني . اين آخري را نديديم . گزارشگر وبلاگ يك اهري رفته بود نون بخرد براي ناهار . معذرت !
از خوشه هاي انگور آنكه بزرگ مينمايد و رسيده تر بنظر مي آيد زودتر در دهان آدمي و مابين دندانهايش جويده ميشود . حتا با هسته !
میتوانید دوباره بخوانید
پراكنده ها و پركنده های امروزی آنقدر در زندگاني ما جاري و ساري ( سرایت کننده ) شده اند كه حتا به نحوست سيزده هم عقلمان قد میدهد .
بچه که نیستیم ! از كنتور وبلاگمان متوجه اين موضوع شده ايم كه از اهر هم خيلي ها وبلاگمان را رصد ميكنند بنابه دلایل متفاوت . گفتيم اطلاعيه را پخش بدهيم در راستای پی نوشت این پُستمان بد نمیشود . ساعت برگزاري اش را بخوانيد . هلاك ميشود قندعسل مان اينجوري!
