تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
- - -

تنها یک کلمه ، برای فهمیدن ِ عمق عشق کافیست . جمله ، برای کار دیگریست .
Tue 17 Feb 2009
پیر مطبوعات اهر دار فانی را وداع گفت

 

خاطرتان باشد اگر ، یک مصاحبه ناشیانه با "مَشَد خلیل" داشتم اینجا در بیست و چهارم مهر هشتاد و سه .

با خبر شدم که دیروز : اهر از مشد خلیل خالی شده . راستش را بخواهید برای تنهایی هاش دلم گرفت . چند تا عکس ازش داشتم که میذارم این زیر به یادبودش به یادگار ! برا من جالب و عجیب بود که خبر فوت مشدخلیل ما را بعضی از خبرگزاریها هم خبررسانی! کرده اند . کاش در زمان زنده بودن هم کسی پیدا بشود تا به درد دلِ " مشد خلیل ها " گوش بسپارد نه ؟ ........  کاش ! 

ایسنای استان+ ایسکانیوز - عکس فوق در سایز بزرگش را هم گذاشتم اینجا


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده 21:43 توسط صادق اهري.
Mon 16 Feb 2009
27

 

یاسمن خوب میداند که "عشق"، چیزی جز آشفتگی گذرای رویای بهار نیست و "محبت"، جز کلمه ای خجالت آور برای همراهی کردنِ "تنهایی"، نمیتواند باشد .

 

+ نوشته شده 16:22 توسط صادق اهري.
Tue 10 Feb 2009
update - یا یه خواب جدی !

خواب ِ شتر در روباه !

خواب دیدم سرچارراهی! آقا معلم دوره ابتدایی مون منو صدا کرد جلوی تخته سیاه ! و  ازم پرسید : بگو ببینم ضرب المثل " سگِ زرد برادر ِ شغاله " یعنی چی ؟ توی خواب داشتم فکر میکردم که ... یهویی مَمَرضا مثل همیشه و از روی خودشیرینی از جاش بلند شد و گفت : آقا اجازه ؟ من میتونم بگم ؟ آقا معلم برگشت و با نوعی لبخند ِتوام با رضایت گفت : آفرین مَمَد بگو . مَمَررضا مِن و مِنی کرد و همانطور که انگشت اجازه اش به طرف آسمون چارراه و بالا بود گفت: آقا ، آقا یعنی " همشون سروته یه کرباسن ". معلممون آفرینی را به مَمَررضا نثار کرد و همانطور که بطرفم میومد با خشم به سرم داد زد " تو کی میخای آدم بشی اهری "

 آقا معلم گوشمان را بد جوری می پیچاند تو خواب ... همینطور که آخ و وآخم بلند شده بود با جیغ پُر دردی گفتم آقا بجون شما من دس به آب داشتم آقا . آقا ،برا همین نتونستم جواب بدم ... آقا یه سوال دیگه بپرسین حتمن جواب میدم ... آقا تو رو جون بچه تون یه سوال دیگه ای بپرسین جواب میدم .

 همه بچه ها رو که درون گود! نمیدیدم زده بودن زیر خنده و قاه قاه میخندیدن . از خداخواسته آقاهه دلش به رحم اومد و گوشم رو ول کرد و بلافاصله با عصبانیت مخصوص به خودش و با قیافه و لحنی بسیار جدی تر از قبل گفت باشه . و ادامه داد ، بگو ببینم معنی این رباعی حافظ چیه

جزنقش تو در نظر نیامد ما را
جز کوی تو رهگذر نیامد ما را
خواب ارچه خوشآمد همه را درعهدت
حقا که به چشم در نیامد ما را

این یکی رو دیگه اصلن نه میدونستم و نه فهم ناقصم قد میداد تا معنی کنم . با این حال انگشت اجازه ام را بالا بردم و همچنانکه از درد ِ این یکی گوشم، اون یکی دستم روی گوش ِ ناکشیده! بود گفتم  آقا ... آقا ... آقا یعنی ... آقا یعنی منظورش اینه که ...

آقاهه بطرف من خیز برداشت . و طوریکه صورتش از غضب سرخ ِ سرخ و رگهای گردنش وَر پریده بودند ، لگدی بطرفم حواله کرد که اتفاقن و از بد روزگار خورد به مقداری پایین تر از شیکم صاب مرده م . و تا اومدم خودم رو بکشم کنار ، تا دومین لگد ِ پرتابی! بهم اصابت نکنه که کله م خورد به تیر چراغ برق سر چارراه ...

بدجوری از خواب پریدم و تازه متوجه شدم که میز نقشه کشی " بنده زاده " که قبل از خواب فاصله بسیار و سنجیده ای ازش داشتم ، از طرف یکی از گوشه های تیزش (شرقی و یا غربی و احیانن شمالی اش یادم نمونده) افتاده روی حول و حوش شکمم و کله شریف رفته زیر صندلی آن!

 
 وقتی با درد و ناله سرم را که بد جوری هم گیج میرفت از زیر صندلی بیرون کشیدم تا میز نقشه! رو به کناری هُل بدم و از جام بلند شم ، متوجه شدم " آقا زاده " خودشو سراسیمه و نگران بالاسرم رسوند و با عجله ازم پرسید ، نقشه هام طوریشون که نشدن . شدن ؟ ...

 

+ نوشته شده 3:45 توسط صادق اهري.
Mon 9 Feb 2009
26
+ نوشته شده 0:29 توسط صادق اهري.
Sat 7 Feb 2009
قتل عام از نوع چندم !؟
وای ... نه !

       

این ویدیو را امروز بطریق ایمیل دریافت کرده ام که در آخر فیلم اشاره به آدرسی کرده که آنرا بعنوان منبع فیلم در این گوشه آورده ام - مکانِ اصلی انجام این عمل سبُعانه و ظاهرن تکنولوژیک و پیشرفته ! برایم نامعلوم است . اگر شما اطلاع دارید  لطف کنید و در قسمت نظرات بنویسید .                                      AFM

+ نوشته شده 0:14 توسط صادق اهري.
Fri 6 Feb 2009
امید

راستش را بخواهید بخاطر کار زیاد در محل کارم ( حدود ۱۲ ساعت در روز ) و اختصاص دادن الباقی زمان  به خوردن و خوابیدن و بخصوص اینترنت و قس علیهذایش ! زمانی برای کار با وبلاگ شخصی باقی نمیماند که هیچ ، به خانه و خانواده هم نمیشه برسی آنچنانکه انتظار داری ! چون امروز جمعه بود و روز تعطیلیمون ، قرار به همان قرار با اهل منزل نهاده بودیم که امروز را تمام وقت در اختیار شان باشم . دیشب طبق عادت ( جان من اعتیاد ش ننامید که بد آموزی دارد برای جوانان مملکت ) با انگشت پایم تکمه کیس را فشار دادم تا سرکی به اینجا بزنم و سریع برگردم و کامپیوتر را خفه اش کنم که مواجه با این مطلب ِ خانم معلم عزیز شدم . خواستم آنرا بگوش شما هم برسانم تادر شادی ایشان و ایشان شریکتان کنم که دیدم با قولیکه به اهل بیت داده ام منافات دارد . لذا آنرا سریعن در لینکدونی وبلاگم با اسمایلی های مربوطه وارد کردم . و شب را در خدمت اهل بیت موجود شدم !

صبح که دمیده بود ، این پا و اون پایم روبه زا بود که مطلبی در باره این بارقه امید بنویسم . تا اینکه داداش کوچیکه ( از خدا ناخواسته ! ) تلفون کرد و ما را برای ناهار دعوت کرد . آقا جایتان خالی ! بچه ها که رفتند خونه داداشه ، ما افتادیم بجون کامپیوترمون و سریعن آهنگ شادی از رشید خان بهبود اف آپلود کرده و همین چند سطر را با عجله ، ضمیمه کردیم تا خودم را و شاید هم شما را در شادی ایشون شریک کنم . حالا جان هرکی دوس دارین اگه رقص آذری ( تورکی و یا آزری از نوع پاناتیک !) بلدین ، حداقل توی خونه خودتون بیاین وسط که من تنها نمونم روی سن و زیر اینهمه چراغهای چشمک زن ِ رنگوارنگ !

 لازم به پانوشت نمیبینم که همینجا اعلام کنم این پُست ِ من ، بین خود و بین اللهی ، با عجله و بدون ویرایش و پیرایش هوا میشود . امید که مقبول اوفتد .

 یادم رف اینو بگم ، چه کیفی داره آدمی بتونه در شادی و سُرور دیگران ، حتا دیگرانیکه نمیشناسد و فقط بعنوان همنوع و انسان ازشون ذهنیت دارد خودشو شریک کنه . مگه نه ؟

....

اومدم ... اومدم ...

  آقا! گویا ناهار ه از دهن افتاده 

دارن بد جوری صدام میکنن به علی

 .... چشم اومدم  .... اومد َ  َ م                                                                               

+ نوشته شده 16:34 توسط صادق اهري.
Thu 29 Jan 2009
دلتنگی!
من میخوام برگردم .


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده 21:24 توسط صادق اهري.
Fri 23 Jan 2009
یک روز قشنگ !

هنور نتونستی تا دوتا چرخ ماشین ات رو به موازات جدول پیاده رو در خیابون تنظیم کنی که جوانی با روپوشی شبرنگ ِ کاهویی و یا مغزپسته ای با کاغذ و خودکاری در دست جلوی ماشینت دارد شماره ات را یادداشت میکند . چیزی از جریان رو نمیدونی و این ظهور تازه ای از موجودات ناشناخته در خیابان شهر کوچک ات میباشد . فقط موقع پارک ماشین متوجه شده ای که هیچ وقت از ساعات کاری، جایی برای پارک در کنار خیابان نمییافتی که البته امروز یافته ای و خیابان بسیار خلوت است . پیاده میشوی و علت نوشتن نمره ات را از جوان عینکی میپرسی و ایشون مقداری با نگاه " عاقل اندر سفیه " برمیگرده و بهت میگه از امروز برای هر یکساعت باید صدوپنجاه تومن پول پارک بدی . و با نگاهی سوال برانگیز و آمیخته به غرور ، ازت میپرسه مگه نمیبینی امروز خیابون خلوته . سرت رو به چپ و راست خیابون میگردونی و میبینی که ایشون پُر بیراه هم نمیگن و با بالا و پایین آوردن سرت ، حرفش را تصدیق میکنی ....

راهی محل کارت که میشی میبینی همه ماشینها چپانده شده اند به کوچه پس کوچه های اطراف و منتهی به خیابان . وای خدای تو ( همون وای خدای من )!؟ پول ما چقدر ارزشش بالا بوده و ما خبرنداشتیم . اینهمه ماشینهای رنگوارنگ و مدل بالا و متوسط و پایین ، خودشون رو چپوندن تو این کوچه های فرعی و باریک که پول یکساعت پارک رو ندن؟! عجب خلایق مقتصدی هستیم  ها .

پی نوشت : چند روز بعدش طبق معمول ماشینت رو تو خیابون میذاری و بجای یک ساعت حدود پنج ساعت تو خیابون میمونه . موقع رفتن همان پارکبان عینکی میاد و ازت برگه پارکینگ رو میخاد و با حساب سرانگشتی میگه : بیشتر از پنج ساعته اینجایی و میشه هفتصدو پنجاه تومن . منتها چون شما مشتری مون هستین پونصد تومن بدین . پول را که بهش میدی یواشکی بهت میگه : منبعد هروقت شما اومدی و هر چقدر موندی کمتر حساب میکنم برات .

میخندی ! هم به خودت و هم به پارکبان و هم به ماشینهای مدل بالاو متوسط و پایین ِ رنگوارنگ مانده در کوچه های کاهگلی و هم... و هم ... و هم ... به ارزش بالای پولت ... به راهت ادامه میدهی و با پیروزی توام با فخری که بدست آورده ای به این فکر میکنی که امروز میتواند روز قشنگی برایت باشد .

ته نوشت : لطفن پست قبلی رو هم یه نیگا بندازین که مال امروزه ! گفتیم تا تنورمون داغه ، لواشو بچسبونیم بره . آقا ! نوش جانتان . گوشت بشه بچسبه به استخوانتان . حیف که کباب نداریم و گرنه با نان داغ و کباب داغ  ، براتون حال میدادیم اساسی . 

+ نوشته شده 22:5 توسط صادق اهري.
Fri 23 Jan 2009
چهره ها
آموخته ایم این بازی تاریک
این نمایش پرفریب را
که چند چهره داشته ایم
که ندانیم ندانند
کدام چهره حقیقت ماست؟
و راه بسپاریم تا زمان صفر
تا مرگ حیات سردرگم‌مان .
که حتی ندانند کدام چهره را
به خاک می سپاریم. (+)
+ نوشته شده 19:3 توسط صادق اهري.
Wed 21 Jan 2009
اَزَل

راستش رو بخواین ! این دختر خانوم با پسر خاله شون اومده بود محل کارم . شاید هم اومده بود سر کارم بذاره . ازش خوشمان آمد و عکسش رو گرفتیم که هم اینجا حضور داشته باشه و رفت و آمدها رو بپاد ! هم نمونه ای از پیشرفت خودم در زمینه عکاسی و نقاشی ؟!!!؟ رو نشونتون بدم ...... تازه !؟ ...  اگه بدونین اسمش چی بود ؟ ...... اَزَل . اسمش هم قشنگه نه ؟ یه عکس رنگی و بدون هیچگونه دستکاری و رتوش هم از ایشون گرفتم که اینجاس البته قطع اش از وزیری !! هم گذشته .

+ نوشته شده 20:49 توسط صادق اهري.