تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
- - -

تنها یک کلمه ، برای فهمیدن ِ عمق عشق کافیست . جمله ، برای کار دیگریست .
Thu 15 Jan 2009
سه تکه عکس از یک کاغذ پاره قدیمی

 فرهنگ نامه !

 پايت را روی پاي من مي گذاری

 و فشارش میدهی .

 اين ، توی فرهنگ ما يعنی ،

 "اين ، توی فرهنگ ما يعنی "

 مواظب حرف زدنت باش .

 پام درد ميگيرد ،

 " پام درد ميگيرد "

 و تو ،

 احساس دردِ مرا 

 درک نميکنی !

از کاغذ پاره های قدیمی ام - سال ۶۳ - پیرانشهر

توضیح : داشتم دنبال یه مدرکی میگشتم توی کاغذهای در هم و برهم قدیمی که این کاغذ پاره رو پیدا کردم . گفتم بماند اینجا به یادگار از آن دوران سربازی . که هم مشاهده خط شود و هم رویت ربط . راستش رو بخاین !! دوربینم در محل کارم جامونده بود و اینو توسط موبایلم انداختم . کِرم ه دیگه . کِرم که شاخ و دُم و یال و کوپال نداره که .
+ نوشته شده 21:34 توسط صادق اهري.
Sat 10 Jan 2009
شبنم کریستالی

 مانده به نصف شب پنجشنبه ، بارانی اش را برمیدارد و روی کولش می اندازد . پاهایش را روی برفها میگذارد و خشاخش شکستن برف ِ توامان با یخ ِ زیر پایش را از لابلای ماهیچه های پای خود که به بالا تنه اش رسوخ میکنند را احساس میکند . راه افتاده است ، تنها نیست ، "گذار" از خودش نیز همراهش آمده است . نمی خواهد که حس غریبی چونان رَمِ آهوی گریزپا از یک حادثه مغبون و تلخ بر وجودش مستتر شود . دوست دارد وداعی دوستانه ، شیرین کامشان کند . هم خودش را و هم فرار و گذار از خود را .

 راه افتاده است . میرود تا ته شهر . همانجا که هر محله و برزنش صدها مهاجر از روستاهای اطرف دارد و آخر اسامیشان معمولن به آباد ختم میشود . مثل احمد آباد ، نور آباد ، بهرام آباد ، حجت آباد و ..... ناکجا آباد !. در آخرین این آباد نامها ،  به زیر طاق پنجره رو به کوچه کاهگلی نیمه روشنی از نور یک فانوس رسیده و کز میکند . مقداری مکث میکند. نگاهی به پنجره کوچک زهوار در رفته با آن شیشه های چرکین و لکه دارش می اندازد . اما مسحور نمیشود . کوچه خاموش است . قدم از قدم میگسلد و مقداری از این آباد و آبادی ها دور میشود تا به ته باغی پر از آنهمه خواب و رویای بهار برسد . میرسد و باز می ایستد . مقداری نیز میتواند جلوتر برود و پیشرفت کند تا ته باغ را بهتر ملموس شود . خود را میجنباند و گویی اینبار نه از ولع رسیدن به مقصد که از ترس وحوش ، محتاطانه چند قدمی جلوتر میبرد و دوباره باز می ایستد . درختان ته باغ بیشتر از آن دیگران در مقابل سرما مقاومت میکنند . اینرا میداند یعنی میبند و از نزدیک حس میکند .

  در آن سرمای جانگداز نصف شب دستش را توی جیب بارانی اش فرو میکندبی اختیار به دنبال سیگاری که به مَکد . مثل کودکی که نادانسته پستان مادرش را مَک میزند تا زنده بماند . کبریت میزند و صورتش در زیر نور آتش کبریت ، غروب نارنجی خفته در آغوش شب را میماند .

 خم میشود و زانو بر زمین یخی مینهد در این شب یخ آگین . دستانش به دستکشی آلوده نیست . برهنه اند و لخت. برفها را با انگشتان نحیفش کناری میزند و چاله ای میسازد .دنبال خاطره هایش میگردد . بارانی اش بیشتر از سه جیب ندارد دو جیب در بیرون و یک جیب در اندرون . میداند که خاطره هایش در جیب بغل قرار دارند چرا که این جیب نسبتی به قرابت دارد با دل و قلبش .

 آنها را از سرمای ملایم جیب اش جدا میکند همچون جدایی جنین کودکی دق مرگ شده در شکم مادری که فکر میکرد رو به زاست و کودکی به دنیا خواهد آورد به میمنتی که چنان نمینمود  .

 اکنون همه خاطرات شیرین و تلخ اش در مشتش قرار دارند . آنها مچاله شده اند و او بیشتر مچاله میکندشان تا در چاله ایکه برای دفنشان آماده کرده ، راحتتر و بهتر جای پذیرند  .

 بعد از تدفین ، برفهارا دوباره بر روی نعششان میریزد . دیگر اکنون خاطراتش راحت امشب خواهند خوابید . آسوده و بی دغدغه از هر عصیان ناخواسته ، بلورین و یا مات ، سبز از نوع رویای یک کاهو یا نارنجی رنگ از نوع رویای فروخفته هویجی در نیمۀ نیم فشرده زمین.

 زانو از زمین میکند ، بلند میشود و چشم به اطراف میگرداند و جز تاریکی و سفیدی متناقض زمین و برف و مقداری هم کدورت آسمان چیزی پدیدار نیست و یا حتا نمودی دیگر هم اگر بوده باشد او قدرت تشخیص و دیدنش را ندارد هیچ . راه می افتد با دفتریکه تنها جلد رنگ و رو رفته و کهنه و بی روحش را همراه دارد بدون هیچ و هیچ ورقی متصل به آن .

اما کدام راه ؟ کدام سو ؟ به کدامین جهت از قبله آمال ؟ دنیا که یک سوق ندارد . چهار جهت اصلی دارد با هزاران جهات فرعی و نیازموده

به خانه رسیده است . هنوز از زیر پایش صدای شکستن یخ می آید . اما اینبار احساس شنیدنش را از دست داده است . یخ حوض را می شکند . دستانش سرد است اما قلبش  بد جوری می تپد و داغ کرده است . حتا آب حوض یخزده هم پاسخگوی صدای تالاپ تولوپ وار آسیاب های قدیمی درون قلبش نیست .

 با خود زمزمه میکند، حیف که بارانی ام جواب این حال و هوایم  را ندارد بدهد. یا نمیتواند که بدهد . چون بارانی ام تنها برای تاب و تحمل باران است . سرما و سوز از سنخ گداختن است گرچه در مسیری متضاد .

اینروزها تنها مهمانش فقط برف است و یخ  . اینرا البته شبگرد محله اش بیشتر و بهتر از هر کس و حتا خود او متوجه است و درکش میکند با آن چکمه های رزینی بالا آمده تا زیر زانوان کم توانش و دستکشی که گاهی در نیم سانتی مانده به نُک بعضی از انگشتانش پاره شده است و هوا میکشد ، هوا که نه ، شاید سرمای شب را میمکد چونان مرد گرسنه ایکه در رسیدن به اوج التذاذ جسمانی اش حتا حاضر است گاهی بر سینه هر زن رهگذر بدریخت و بدترکیبی نیز لیسی زند و ریسی به دندان گیرد .

 طفلکی شبگرد و بیچاره انگشتانش . حتمن ، جوراب پاهایش نیز که مکتومند و محصور ِ همان چکمه های رزینی ، حال و روز بهتری از دستکشهایش نبایدداشته باشد . و شال گردنی پشمی با ریشه هایی یکی در میان ریخته و قدیمی و کلاهی رنگ و رو رفته و تا خرخره کشیده شده اش و سوتش که باید ارزان قیمت باشد و وقتی میخواهد در آن بدمد توپک داخلش گاهی مابین حلقه آمدورفتش صدهابار گیرکند و از نفس اش بیاندازد .

   راه افتاده است . و اینبار بسوی خانه اش که لامپهایش از فرط تنهایی و آمیختن روزمره با دود سیگارش کم سویند و مقداری افسرده و خسته مینمایند .

با خود چنین اندیشه میکند که اگر شب از نیمه بگذرد و من بیدار نباشم . شبگرد ِ محله ، با سوت و چوب دستی اش که از جنس درخت گردوست و چکمه و دستکش سوراخ سرمه ای رنگ کاموایی اش که بیدار خواهند ماند تا به برف ، که فرودش آغاز رنجش است لعن و نفرین بفرستند .

در اتاق نمور و بو گرفته اش خود را بسوی بستریکه روزهای روز هرگز باز و یا بسته نشده اند و همیشه داخل اتاق ویلان بوده اند و بوی ترشیده پنیر شتر عشایر را گرفته اند کشانده شده است .

سیگاری دوباره میگیراند و همچنانکه دنبال نعلبکی آغشته در نیکوتین و خاکستر سیگارش میگردد خود را وارسته از خاطره هایش مییابد و تنها دغدغه اش این میشود که امشب تنها این زوزه گرگها هستند که میتوانند آهنگ شبگرد را طوری دیگر رقم زنند . و کسی نتواند به برف ، لعنتی بفرستد.

چشم میبندد و لحظه ای بعد سوزش شدید بین دوانگشتش که سیگار را بغل کرده بودند اورا از همآغوشی خاطره هایش !؟ باز میدارد .      

+ نوشته شده 1:25 توسط صادق اهري.
Wed 7 Jan 2009
من با این جمله حالاحالاها کار دارم
همینطوری !  

 آدمی! میتواند حداقل در حد و اندازه زنبوری ظاهر گردد که حتا  نیش اش نیز مرهم هزاران درد شود . نمیتواند ؟

  

 

+ نوشته شده 2:58 توسط صادق اهري.
Tue 6 Jan 2009
مرگ پایان کبوتر هست؟

 

من باور نمیکنم ، نه ، باور نمیکنم که پرنده مردنیست و تنها پرواز را باید بخاطر سپرد .

-----------------------------

سخن از بودن‌نيست،

 سخن از ماندن‌نيست،

 سخن از عمق‌غم است

و پريشاني يک‌دل كه در اندوه غريبانه‌ي خويش

 بي‌صدا مي‌شکند‌

و غباري‌که در اندوه زمان جاري‌است ...

سخن از تلخي يک ناپيداست ...

از وبلاگ سوسن  جعفری

چند هفته پیش به وبلاگی برخوردم که معلوم بود نویسنده ای پر از احساس و دارای معلوماتی ژرف و عمیق پشت آن قرار دارد . چندین مطلب وبلاگش را با ولعی خاص خواندم و شیفته اش شدم . قلمش روان بود و با فرهنگ من عجین . وقتی " بلند شو پدر! بلند شو! " اش را خواندم بسیار مجذوب داستانش شدم و غم جانکاه و توامان آویخته و دردناک نویسنده اش را حس کردم . برایش ایمیل زدم و از اینکه داستانش در تاروپودم جاری شده است و بخاطر سلیس بودن قلم اش عرض ادب و تشکری کردم . دو یا سه روز طول کشید تا پاسخ گرفتم و آن این بود که "سلام دوست عزیزم. خوشحالم از آشنایی با شما و سپاسگذارم از مهربانی و لطفتان. ارادتمند : سوسن جعفری "

وبلاگش را بخاطر پرمحتوا بودنش لینک دادم . و هر شب سری به وبلاگش میزدم . اما گویا مرثیه مان میبایست ناسروده بماند . چند روزی و چند روزی نگذشته بود که احساس کردم . دیگر پشت مونیتورش جای نمیگیرد . چیزی نمینویسد . نظری در وبلاگی نمیگذارد . پیدایش نیست . گم شده است گویا . با خودم چنین فرض میکردم که آدمیست دیگر . حتمن گرفتار است ...

تا که در شب شوم شانزدهم دیماه هشادوهفت طبق معمول روزهای اخیر سری به وبلاگش زدم . شوکه شدم . زبانم گرفت و قلبم تیر کشید . چه میبینم . نه . آه . حسرتا . نه ، این یه شوخی بیمزه باید باشد . باور کردنش مصادف است با پایان کبوتر . نه . این خبر درست نمیتواند باشد . در وبلاگش به رنگ سرخ و بزرگ و بدون مقدمه و موخره نوشته شده بود " سوسن مُرد "

هنوز گیجم و سرخورده و ناباور و حیران که برای نوشتن چنین درد جانکاهی نه وقتش بود و نه حوصله اش . با خودم تنها بودم و نصف شب بود و غریو و سنگینی فروفتاده سهمگین خبری بر دوشم . برداشتم و برای خودم زمزمه کردم . آه رفیق ، نمیدانستم که حتمن و به این زودی باید پروازت را بخاطرم بسپارم .

همه عکسهاییکه گرفته اینجاست وبلاگش اینجاست و بی صاحب . همه داستانهایش را که در سایتهای معتبر ادبی نوشته است در وبلاگش لینک داده است .  یاهو ۳۶۰ اش هم اینجاست و +

عکسهایی هم از فوتوبلاگش را در ادامه مطلب گذاشتم . همین . چیز زیادی برای گفتن ندارم . غیر از اینکه آرزو دارم روحش شاد و  یاد و خاطره اش گرامی باد .

لینکهای منبع :+ - + 


ادامه‌‌ی مطلب
+ نوشته شده 4:26 توسط صادق اهري.
Thu 25 Dec 2008
من و تئاتر و حاجی
 
 
اپیزود اول: قرص خواب
در محل کارم مشغول بودم که دوست بسیار ارجمندی با نامه ای در دست وارد شد . نامه پاکت نداشت و پس از لحظه ای تند و گذرا در دستم قرار گرفت . آقا رضا داشتند درمورد موضوع نامه صحبت میکردند و من درحالیکه گوش میدادم چشمم را بسرعت در بالای متن و مقداری سطور پایین نامه گرداندم و بلافاصله ته و توی قضیه اومده بود دستم که فردا شب برای دیدن برنامه تیاتری که نویسنده اش همین آق رضای خودمان است با اهل منزل دعوتیم . توضیحات دوستم تموم نشده بود که طبق معمول عادات مرسوممان شروع به تشکر از ایشان کردم .
با شعفی بسیار به منزل رفته و اهالی را در جریان امر قرار دادم و قرار بر این شد که فردا شب ساعت شش و نیم بعد از ظهر در سالن مربوطه حاضر شویم . شامی تناول شد و خوابی به نیاز و به عادت همیشگی مون به بساطمون اضافه شد . من کار شبانه ام را با اینترنت شروع کردم و بعد از مدتی بسوی تختوابم روانه شدم . خوابم نمی آمد ، در دسترس ترین کتاب را برای خواندن " نه بعنوان خواندن " بلکه بعنوان قُرصی برای خواباندنم را از کتابخانه کوچک پای تختم بیرون کشیدم . کتاب " کویر " شریعتی بود . من این کتاب را در سالهای نوجوانی و در دهه پنجاه – شصت خوانده بودم . بی ربط ندیدم که از داشته هایش برای شبی که خوابم نمیبرد کمک بگیرم . اما برای خواب ؟ بله ؟ کویر و خواب ؟ نفیر ادبیات نوین مذهبی ( حداقل در دوره خودش ) و مُسَکنی برای بستن پلکهایم ؟ پس سوت بادهای کویری را چگونه بر بالینم نگه خواهم داشت ؟ غروب کویر را و شنهای روان بی پدر و مادرش را کجا قایم خواهم کرد در این ظلمانی شب ؟ راستی شترها و کاروان و قافله سالار و ساربان و یا حتا دزدان سرگردنه کمین کرده را چه خواهم کرد ؟ بارهای کاروان تاجران را کجا میتوانم بگذارم از برای در امان ماندن از دست گردنکش های یاغی ؟
کتاب را که بدستم گرفتم تازه یادم آمد که در اوایل زندگی مشترکمان اینرا و شاید فصلهایی از این کتاب را با منزلبانو مرور کرده بودیم – یعنی حدودای سال شصت و هشت تا هفتاد. اتاقم روشنایی کافی نداشت و باید آنرا در زیر نور چراغ مطالعه و بصورت دراز کش بر روی تختم میخواندم . هنوز کتاب را زیر نور چراغ قرار نداده بودم که احساس کردم جلد کتاب پر از چین و چروک است و مقداری زمخت و از کار افتاده بنظر می آید . بی درنگ آنرا زیر نور چراغ برده و دیدم بچه ها گویا روزی از روزها برای خواندنش برداشته و حالا یا از خستگی و یا از روی ندانم کاری شربت آلبالو را رویش جاری کرده اند و الان جلد بژ کتاب ^ رنگین شده و حتا اکثر صفحاتش نیز جرعه ای از این خوان نعمت را تا ته و یا نصفه نیمه ای چشیده اند . بگذریم – چه باید میکردم ؟ حال بلند شدن و رفتن به کتابخانه اصلی منزل را نداشتم . تازه به این فکر بودم که چون کتاب کویر فصل به فصل است و تیکه تیکه و نه مانند یک رمان طول و دراز دار که مجبور شوی ساعتها پایش بنشینی و هی بجوی و بجوی و بجوی تا مثل یک آدامس خارجی ، که وقتی طعم و مزه اولیه اش از زیر دهانت می پرد ، آنهمه زحمت جویدن آدامس و داستان و جویده شدن خودت را تُف کنی توی سطل زباله و یا بشقابیکه دم دستت هست و یا نه ، در جا سیگاری کریستالی نیمه پر از ته مانده های فیلتر سفید و پنبه قهوه ای شده وینستون اولترا ت و لابلای خاکسترش بچپانی اش که تف کردن بر روی جاسیگاری مصادف میشود با پراندن خاکستر و کثافات مربوطه داخل آن . و این یعنی از خواب شب ِ خود زدن و بیدار ماندن ِ بی هیچ نتیجه ای و دوری از هدف ات. درحالیکه مقصود و مقصدت، خود را به خواب رساندن است و از قیود افکار متلاطم ات رها شدن و یَله دادن خود در خموشی و خواب و رویاها و داغی زیر چشمانت و خمیازه ها و درازتر کردن پاها و عضلات بدنت و استراحت دادن به کمرت .... پس همین کویر برای امشبم بس است .
فهرست مطالب کتاب را ورانداز میکنم .....مقدمه .......نقد و تقریظ ......کویر ..... کاریز .......نامه ای به دوستم ........ دوست داشتن از عشق برتر است ....... معبودهای من ....... تراژدی الهی ..... درباغ ابسرواتوار ..... عشق فرزند ......معبد ......... و ...... ادامه فهرست را نمیخوانم
علاقه پیدا میکنم امشب " عشق فرزند" را بخوانم بعد از مدت زمانیکه الان خود عائله وارم و فرزنددار . ص 167 - داستان مهربانی و عطوفت و شفقت مرغیست که چگونه با چنگ و دندان از مولود خود پرستاری و نگهداری میکند . از ناف نطفه تا نگاه عاشقانه در زمانیکه جوجه اش میخواهد سر بیرون بیاورد از تخم و ... چه و چه و چه .... تا زمانیکه همین مادر بعد از به رو آوردن و بزرگ کردن جوجه هایش چگونه نامادری میکند و نُک برگردن نحیف جوجه اش میزند و پرش را میکند و او را زخمی میکند . داستان جالبی یه . اما قرار بر این داشتم که کتاب را از برای خواباندنم بخوانم و نه بیدار شدن و ماندنم . به ناچار و نا خواسته کتاب را میبندم و دستم را روی کلید چراغ مطالعه برده و خاموشش میکنم و کویر به آن بزرگی را به داخل کتابخانه کوچک پای تختی ام میسُرانم .
.........
ساعت شش بعداز ظهر فرداست . هوا سرد است . به خانه زنگ میزنم که آماده و حاضر باشند تا سرموقع خود را به تئاتر برسانیم . مقبول افتاده است اما منزلبانو مقداری سردرد دارد و با رفتن خود به تئاتر سرسنگینی میکند . اصرار را صحیح نمیدانم و با بچه ها بسوی سالن تئاتر راه می افتیم . سالن در بالای تپه ای بنام " دیزه لیش"^^ که به گمانم بلندترین نقطه شهر است قرار دارد و طبیعتن بادش بیشتر از داخل شهر سوزش دارد و جبین شکن است . با تعارفات دوست نویسنده ام که به پیشوازمان آمده وارد سالن اصلی شده و منتظر اجرای نمایش میمانیم . نمایش " زن و من " شروع میشود که نوشتن از این مقال را به فرصتی مناسبتر وا میگذارم ... و تنها به عکسیکه از اینهمه عکسهاییکه از آن گرفته ام بسنده میکنم . چرا که پس از پایان نمایش و هنگام خروج ، مسئول سالن از من تقاضا کرد : خودتان میدانید که ... تصاویر خانمها و دختران بازیگر را در اینترنت نگذارید ..... // من // بله متوجهم . حتمن رعایت خواهم کرد ! و من الان ناخواسته ، خواسته آن مسئول را رعایت میکنم و بر فرهنگ ناگشاده و تنگمان درود نمیفرستم . عجبا ! دریغ و افسوس ! مگر زنان ما تقصیرشان چه میتواند باشد که حتا با حجاب مورد قبول دولت و مجلس و عامه مردم ، نشود عکسشان را حداقل برای یادگاری و یا یک دست مریزاد کوچک در اینترنت پخش کرد . بازهم عجبا و وااسفا برمن و داستان عشق آن مرغ و آن جوجه و مهرهای مهربانتر از مادر – کاسه های داغتر از آش کشک ! نُک زدنهای مادر بر پس ِ گردن جوجه اش و ... که بازهم باید بگذارم و بگذرم – اما اینبار مقداری تلخکام تر و بریده تر و ابتر تر !
 

یک عکس از چهل تا

اپیزود دوم : پیشواز

داخل حیاط سوزدار میشویم . موبایلم زنگ میخورد . در تاریکی بی چراغ حیاط شماره منزل را تشخیص میدهم . منزلبانوست . بعد از تعارفات مرسوم و عرض ادب و خسته نباشین میگوید . همسایه مون از سفر حج می آیند . همه اهل محل به پیشوازش رفته و میروند . نمیخواهی ما برویم ؟ توضیح میدهم که نمایش همین الان تمام شده است و بلافاصله با خود چنین تصمیم میگیرم که از غافله نباید عقب ماند . تازه ! فردا ناهار را هم که دعوتیم و خوبیت ندارد به پیشوازش نرویم . درخواست منزلبانو مورد تایید قرار میگیرد . میگویم حاضر شو الان میاییم و میرویم پیشواز حاجی

نیم ساعتی نگذشته است که ما و یکی دوتا از همسایه ها توی کوچه جمع شده ایم و با بروبچه هامون راهی جاده اهر – تبریز میشویم . جاده بسیار تاریک است و ازدحام ماشینهاییکه از پیشواز حاجیان میایند فراوان . چند کیلومتری نرفته بودیم که تصمیم میگیریم برگردیم و در زیر نور چراغهای پاسگاه پلیس راه اهر منتظر همسایه تازه حاجی شده مون بمونیم . سیل ماشینهای پرچم سبز دار آویزان از آنتهای اتومبیل از جلوی چشمانت رد میشوند . عده ای برای مشکین شهر میروند و عده ای برای هوراند و کلیبر و مابقی برای اهر . هوا بسیار سرد است . ماندن بیرون ماشین به مدت بیشتر از پنج دقیقه شلوارت را منجمد میکند و وقتی داخل ماشین گرم مینشینی ثانیه هایی باید بیشتر از آنکه سرما را در بیرون احساس کرده ای ، مابین پارچه شلوارت و پاچه ات ملحوظ ! شوی این برودت را. بیش از یکساعت است که در آنجا اتراق کرده ایم . همینطور ماشینهای پراز آدم و یکعدد حاجی مابینشان در حال تردد اند . همسایه ها و بچه های جوان و نوجوانشان نوبتی از ماشین پیاده میشوند و کشیک میدهند تا مبادا حاجی ما ، رد خور داشته باشه و گفتن "التماس دعا و حاجت روا "شان بماند دم درخونه شون ...

ساعت یازده شب است . و هنوز از حاجی محله ما خبری نشده است . یکی از همسایه ها که کلاه چرمی نوک بلند مشکی سرش بود و شال گردن اش را بدور دماغ و گوش و دهان و گردن پیچانده بود و با اینهمه از سرما میلرزید بطرف من آمد و گفت : شاید حاجی رفته خونه شون و ما رو ندیده باشه !؟ فکر دور از ذهنی نبود . چرا که جلوی پاسگاه پلیس راه آنقدر ازدحام ماشین و بنی بشر زیاد بود که ما نتوانیم حاجی محله رو تشخیص بدیم . چند بار به منزل حاجی زنگ زده شده بود که مواجه با بوق اشغال شده بود لامصب . تا اینکه همین همصدای محترم گفت : شما اینجا باشید تا من برم از خونه شون خبری بگیرم . ربع ساعتی نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد . همسایه بود . گفت : حاجی بیشتر از یکساعت است که منزل رسیده اند ....

بال و پر بسته و شکسته با آنهمه جماعت هم محلی بسوی محل و منزل حاج آقا روان شدیم ... به سر کوچه مان که رسیدیم گوسفندی دیدیم سربریده و خونش جاری در آسفالتی که سرمایش را به خون گوسپند بخشیده و همه خون یخ زده بود بر کف اش . بیست قدمی نرفته بودیم که باز همان تصویر بود و سی قدم بعدی همان ... تا به خانه رسیدیم . در حیاط خانه گوساله ای را مذبوح بودند . رنگ پوستین اش ابلق بود و سیاه و سفید ... زیارت قبول حاجی تمام شد و ما به منزل بازگشتیم .

درسته ، ساعت باید از دوازده شب نیز گذشته باشد .

اپیزود سوم : چشمک

خستگی عاملی شد تا هر کداممان زودتر به بستر رویم و خوابیده و کوفتگی مان را بدر کنیم ...

حدود نیم ساعتی نگذشته بود که سرم سنگین شد . تب به سراغم آمد . لرز هم به همچنان مهمانم شد . ساعاتی دوام آورده بودیم که ...

احساس کردم چشمم زیر نور چند مهتابی اذیت میشود . سعی کردم مقداری ما بین پلکهایم جدایی اندازم . چشمم را نیمه باز کردم و سرمی در بازو و یار در کنار و پرده های سبز آویزان از میله هایی در اطراف و سوار بر سریر آلوده به بوی بد الکل دار برانکار و صدای نامفهوم پرستار و زجه ناله بیماری دیگر در تخت همجوار و .....

و صدایی که انگار به صدای پدر خانمم میمانست که میگفت : نگران نباش ! حالت خوبه ! الان میریم منزل و استراحت میکنی ! تو الان خودت رو با جوان ها مقایسه نکن ! وقتی توی سرما میری بیرون ، شال و کلاه و لباس گرم باید بپوشی ! ...

ساعت چهار صبح بود و خیابانهای خلوت شهر نفس راحتی از بی ازدحامی و سنگینی را بر خود متحمل بودند .... و من از مقابل چشمکهای نارنجی و گاه سفید و مهتابی رنگ نورهای چراغهای خیابان که در لابلای شاخه های" پائیزدیده شان" سوسو میزد ، سان میدیدم .


پای نوشت :

^ اوایل انقلاب و مقداری قبل از آن ، کتابها هم کیفیت چاپشان خوب نبود و هم کیفیت کاغذ و جلد رویشان و این بر میگشت به چاپ نسبتن زیر زمینی بعضن به بعض ! برخی کتب

^^ این نام مرسوم و ملموس این تپه است که در قسمت جنوب شرقی شهر و نسبتن داخل شهر قرار دارد . معنی اصلی آنرا اهر شناسان ! بهتر دانند . ما بالبداهه مرقوم کرده ایم

+ نوشته شده 21:34 توسط صادق اهري.