تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
- - -

تنها یک کلمه ، برای فهمیدن ِ عمق عشق کافیست . جمله ، برای کار دیگریست .
Sat 18 Oct 2008
این داستان ، راستان است

 

آی معلمی و آی شاگردی

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست. البته او دروغ مي گفت و چنين چيزى امکان نداشت. مخصوصاً اين که پسر کوچکى در رديف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نيز دانش آموز همين کلاس بود. هميشه لباس هاى کثيف به تن داشت، با بچه هاى ديگر نمي جوشيد و به درسش هم نمي رسيد. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسيار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور مي يافت، خانم تامپسون تصميم گرفت به پرونده تحصيلى سال هاى قبل او نگاهى بياندازد تا شايد به علّت درس نخواندن او پي ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکاليفش را خيلى خوب انجام مي دهد و رفتار خوبى دارد. 'رضايت کامل'.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسيهايش دوستش دارند ولى او به خاطر بيمارى درمان ناپذير مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسيار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن مي کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرايط محيطى او در خانه تغيير نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمي دهد. دوستان زيادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش مي برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از اين که دير به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدايايى براى او آوردند. هداياى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زيبا و نوارهاى رنگارنگ پيچيده شده بود، بجز هديه تدى که داخل يک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هديه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد يک دستبند کهنه که چند نگينش افتاده بود و يک شيشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. اين امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعريف از زيبايى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نيز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بيرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را مي داديد.

خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشينش رفت و براى دقايقى طولانى گريه کرد. از آن روز به بعد، او آدم ديگرى شد و در کنار تدريس خواندن، نوشتن، رياضيات و علوم، به آموزش 'زندگي' و 'عشق به همنوع' به بچه ها پرداخت و البته توجه ويژه اى نيز به تدى مي کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بيشتر تشويق مي کرد او هم سريعتر پاسخ مي داد. به سرعت او يکى از با هوش ترين بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به يک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترين دانش آموزش شده بود.

يکسال بعد، خانم تامپسون يادداشتى از تدى دريافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترين معلّمى هستيد که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، يادداشت ديگرى از تدى به خانم تامپسون رسيد. او نوشته بود که دبيرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترين معلمى هستيد که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه ديگرى دريافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصيل مي شود. باز هم تأکيد کرده بود که خانم تامپسون بهترين معلم دوران زندگيش بوده است.

چهار سال ديگر هم گذشت و باز نامه اى ديگر رسيد. اين بار تدى توضيح داده بود که پس از دريافت ليسانس تصميم گرفته به تحصيل ادامه دهد و اين کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترين و بهترين معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا اين بار، نام تدى در پايان نامه کمى طولاني تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه ديگرى رسيد. تدى در اين نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و مي خواهند با هم ازدواج کنند. او توضيح داده بود که پدرش چند سال پيش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کليسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته مي شود بنشيند. خانم تامپسون بدون معطلى پذيرفت و حدس بزنيد چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگين ها به دست کرد و علاوه بر آن، يک شيشه از همان عطرى که تدى برايش آورده بود خريد و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کليسا خانم تامپسون را ديد او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از اين که به من اعتماد کرديد از شما متشکرم. به خاطر اين که باعث شديد من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر اين که به من نشان داديد که مي توانم تغيير کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه مي کنى. اين تو بودى که به من آموختى که مي توانم تغيير کنم. من قبل از آن روزى که تو بيرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدريس کنم.

بد نيست بدانيد که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آيوا يك استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى اين دانشگاه نيز به نام او نامگذارى شده است !

برگرفته از یک ایمیل

+ نوشته شده 20:53 توسط صادق اهري.
Wed 15 Oct 2008
به بهانه فقیری و تهی دستی

15 اکتبر ، روز حرکت وبلاگها با نام فقر و تهی دستیست

لینک و لینک و لینک اصلی . ممنون خواهیم شد که با هم پیوند خوریم . اگر لینک شهربانو ی عزیز برایتان قابل دسترس نیست . مطالب وبلاگش را برایتان اینجا میذارم . خواندنیست

به بهانه فقر و تهی دستی

1۵ اکتبر روز حرکت وبلاکها با نام فقر و تهیدستی
جوان تر که بودم دانش آموزی به نام معصومه داشتم که همیشه خواب آلود بود. مادرمعصومه گاهی به مدرسه سر می زد و با معلم سال گذشته بچه اش صحبت می کرد و می رفت. او همیشه چادرمشکی بر سر داشت و رویش را خوب و مرتب می گرفت . کسی نمی دانست لباس و شلوارش چه رنگی است. بعد ها هم روپوشی بر تن کرد و دیگر به چادرش حساسیت نداد و گاهی که دستش از چادرش رها می شد، روپوش سیاهش که به نظر آشنا می آمد نمایان می شد. روزی از روزها سر صحبت را با معلم پارسالی باز کردم و گفتم : این خانم ناسلامتی اولیای من است اما یک بار هم نشده از من وضع درس دخترش را بپرسد و من گلایه کنم که دخترت همیشه خواب آلود است روزی نمره بیست می گیرد و روزی دیگر کمتر از ده خیلی هم سعی می کنم تقلبش را بگیرم که نمی شود . گفت : خانواده معصومه هفت سر عائله هستند . پدرش عمله بود و هر روز صبح زود جلو شهرداری می رفت و می ایستاد تا بنائی پیدایش شود و او را سر کار ببرد. حالا سکته کرده وناقص شده و نمی تواند خوب کار کند . مادر هم رماتیسم دارد و پول دوا درمان ندارند. اعضای این خانواده همیشه گرسنه اند. دخترک باهوش و درسخوان است هر وقت دیدی نمره اش عالی است بدان که ناهار و صبحانه خورده و هر وقت خواب آلودش دیدی بدان که از گرسنگی ضعف می کند . همسایه ها کمک می کنند که اجاره خانه اش را بپردازد. من هم لباس کهنه و برنج و روغن می دهم . آخربا یک کیلو برنج و روغن من که شکم یک خانواده هفت نفری سیر نمی شود.می خواهم شورای معلمان در مورد این دختر صحبت کنم . کاری بکنیم که حداقل نان خالی داشته باشند.
آرزو می کنم که تعداد معصومه ها روز بروز کم و کمتر شوند.
آرزو می کنم که هزینه سلاحهای کشنده و کارخانه های ابزار نسل کش خرج رفاه مردم شود. آرزو می کنم آرامش واقعی به افغانستان و عراق بازگردد . آرزو می کنم اسرائیلیها و فلسطینیها آشتی کنند.
و برای مردم سرزمینم بهترین ها را آرزو می کنم .
..
اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چونست و آن چون
یکی را داده ای صد گونه نعمت

یکی را نان جو آغشته در خون

+ نوشته شده 21:39 توسط صادق اهري.
Tue 14 Oct 2008
برنج رایگان برای گرسنگان دنیا

امروز با یک سایت فوق العاده برخورد کردم سایتی است که با هدف سیر کردن بخشی از گرسنگان دنیا ایجاد شده . با مراجعه به این سایت هم میتونین  انگلیسی یاد بگیرین و هم گرسنه ای رو سیر کنید. به این ترتیب که هر بار یک کلمه به همراه چهار گزینه برای شما نمایش داده میشه و باید معادل مناسب آن واژه را از میان گزینه ها انتخاب کنید . با هر پاسخ درست 10 دانه برنج به گرسنگان دنیا اهدا می کنید . با همین روش ساده روزانه 5,000,000 دانه برنج توسط کاربران به فقرا هدیه داده میشه!

لینک اصلی اینجاس 

بر گرفته از یک ایمیل

+ نوشته شده 21:58 توسط صادق اهري.
Mon 13 Oct 2008
فرشی ساخته شده از گلهای طبیعی در بلژیک
فرش گلها - یا - Carpet of Flowers

نمايشگاه فرشي از گلهاي زيبا که در محيطي بسيار وسيع و روباز هر دوسال يکبار در بلژيک برگزار ميگردد، بيش از 100 هزار توريست را بخود جذب ميکند. بلژيک اکنون بزرگترين صادر کننده گل و پيازچه آن به کشورهايي نظير هلند و فرانسه و آمريکاست. براي اولين بار شهردار بروكسل (پايتخت بلژيك) در سال 1971 سفارش اين فرش پوشيده از گل را جهت جلب توجه توريستهاي دنيا بعنوان بزرگترين صادركننده ي گل داده است.

 

عکس در سایز بزرگ اینجاس

 

سایز بزرگتر را اینجا مشاهده کنید 

 

عکس در سایز بزرگ اینجاس

عکس در سایز اصلی را اینجا ببینید

عکس در سایز بزرگ اینجا س

برگرفته از یک ایمیل
 

+ نوشته شده 20:29 توسط صادق اهري.
Fri 10 Oct 2008
مصاحبه و آغاز پنج سالگی وبلاگ ما
یک اهری و وبلاگش که امروز پنج ساله شد .

 گویا ما بابابزرگ و از فعالترین وبلاگنویسهای منطقه ارسباران تشخیص داده شده ایم . گویا نشریه محلی منطقه ارسباران ٬ مصاحبه ای اینترنتی را با حقیر در مورد شروع به کار و آشنایی من با پدیده وبلاگ و خط قرمزهام در نوشتن  و ... انجام داده که ما درمنطقه خودمان شناسایی شده و دست از کیبوردمون برداریم . که البته کور ٬ توتتوغون براخماز  ( یعنی نابینا وقتی دستش به جایی گرفت ول نمیکند ) . عجب آدم بزرگی بودیم و خودمون خبر نداشتیم . در هر حال  وبلاگم امروز ۵ ساله شده . من و وبلاگ ام  از برو بچه های سخت کوش و رو به جلوی ! نشریه گویا  تشکر میکنیم که ما رو بزرگتر نشانتان میدن .

عکس متن مصاحبه در سایز نسبتن بزرگتر اینجاس

اعتراف به کشیش محله : چون آرشیو وبلاگ اولم در پرشین بلاگ از بین رفته بود تاریخ شروع به وبلاگنویسی ام را در مصاحبه ام اواخر سال ۸۲ اعلام کرده ام که بعد از تفحص دانشمندان مرتبط با امر خیر فهمیدیم که ما در ۱۹ مهر هشتاد و سه اینکاره ! شده ایم . آقا راستی ! میتونین بگین تو این مملکت ٬ چن سال اختلاف و اختلاس را میشه  سر هم جم کرد ؟ جُرم یَخَمونه نگیره یه موقع ! اعتراف متخلف کافیه ؟

پی نوشت : چون دوست نازنینم جناب احد محسنی عزیز ، داغدار است . نه شمع و کیک میذاریم و نه فوتش میکنیم و نه جشن تولد وبلاگ میگیریم به احترام .  فقط مینگاریم به یادگار .

+ نوشته شده 18:32 توسط صادق اهري.
Thu 9 Oct 2008
از مینی مال هام - 23
رگه

در بیرون قاب عکست حاضرم  و تو چشمانت را به آن دورترها دوخته ای٬ هنوز برای گِره خوردن نگاهت با دیده ام ٬ لحظه ها را به انتظار فروخته ام . 

 

+ نوشته شده 6:22 توسط صادق اهري.
Wed 8 Oct 2008
آقای قطبی ؟ دوستان کلاه قرمزی من ؟
 

پرسپولیس با آنهمه فداکاری علی کریمی بازم بازنده از آب در اومد

لینکهای مرتبط :

استقلال راه مقابله با پرسپوليس را نشان داد

پرسپوليس با دريافت 4 گل از ابومسلم شكست خورد

پرسپولیس در مشهد شکست خورد/ هت تریک بی نتیجه کریمی

قطبی ، نبود کریم باقری را عامل شکست پیروزی دانست .

عجب! چن نفر به یه نفر آقای قطبی !؟

قطبي: تيمي كه مي‌خواهد قهرمان شود بايد به اين شكست‌ها عادت كند .

افشین جان ٬ دارید همینطوری پخش امید میفرمایید یا جریان چیز دیگریست . قربانت گردم شما حتمن علم فلسفه را هم تورق فرمودیده اید با این سخنان . دست مریزاد . من به بیانات محاوره ای شما بیشتر عاشقم ! باور بفرمایید شما را با مصاحبه هاتون بیشتر میپسندم تا مربیگریتون ! در هر حال امیدوارم ما را یک آبیچی ! یکه تاز و متعصب در نظر نگیرید چرا که اگر استقلال هم اشتباه داشته باشد ٬ که داشته و ما دم نزدیم ازش متاسفانه . که منبعد سعی خواهیم کرد کورکورانه عمل نکنیم و  ایرادات را به سمع و نظر دوستان برسانیم . امید بر این داریم که کریم باقری به پرسپولیس برسد و حتا به تیم ملی هم ! که هم دل ما " بعنوان یک همولایتی " خنک میشود و هم دل علی دایی و همچنین شمای آقای قطبی .

دعوت از کریمی ذهنیت ها را تغییر داد/ دایی به سربلندی تیم ملی می اندیشد

در خاتمه : درود بر علی دایی

سوتی شبکه خبر :

قطبی ، نبود کریمی را عامل شکست پیروزی دانست

+ نوشته شده 21:0 توسط صادق اهري.
Tue 7 Oct 2008
استقلال خواهد تازید
غُرغُر

دیدار تیم های استقلال و مقاومت فجر سپاسی شیراز عصر امروز با برتری پرگل 5 بر 2 آبی پوشان تهرانی به پایان رسید.

سایز بزرگتر تصویر یکی از پنج گل استقلال اینجا س

+ نوشته شده 21:46 توسط صادق اهري.
Mon 6 Oct 2008
از مینی مال هام - 22
 معنی خودکشی

من خِلاص و بازمانده گان همه پَلاس .

+ نوشته شده 19:14 توسط صادق اهري.
Sat 4 Oct 2008
سخن استاد
همین الان لیوان هاتون را زمین بگذارید

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟  
 شاگردان جواب دادند  50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' کارتان به بیمارستان خواهد کشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟
شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت : دقیقا' مشکلات زندگی هم مثل همین است .
اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود. فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!
پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید
زندگی کن....
زندگی همینه

برگرفته از یک ایمیل                لینک در بالاترین

+ نوشته شده 20:50 توسط صادق اهري.
Wed 1 Oct 2008
بودن یا نبودن !
تسلیت

چون نیست ز هرچه هست جز باد به دست

چون هست بهر چه هست نقصان و شکست

انگار که هر چه هست در عالم نیست

پندار که هر چه هست نقصان وشکست 

احد جان ٬ مصیبت وارده را به شما که همسری مهربان و فداکار را بصورت جان کاه از دست دادید و به فربُد و طناز عزیزم که با مادر گرامیشان چنین عذاب آور وداع کردند تسلیت میگویم و بجز آرزوی صبر برای شما و شادی روح برای همسر تان و مادر مهربان فربُد و طناز نازنینم چیزی برای گفتن ندارم .

 با بغض.

مرتبط با موضوع : (از مدیر وبلاگ یوخا)

خانه خالی شد!
و آن گاه که شب ازماهتاب خالی شد. و آن گاه که عقربه ها جا ماندند. و آن گاه که دست ها از خاکسپاری آفتاب می آمدند. نگاه های خیس، نور در تاریکی شب می جُستند!
خانه بی قرار بود. پنجره ها، دیوار.درب خانه پی چیزی می گشت. و حیاط تب داشت. خانه چیزی کم داشت. خانه غم داشت. و برگ ها قافیه می شدند در چکامه ی خزان! و باغبان تاب پاییز را نیاورد.
چشم های آرمیده که برخاستند، سایه رفته بود و سرو را فهمیدند.
فصل پاییز آمد. فصل کوچ آمد. خانه خالی شد!
ای رفته در یورش خزان! غروب نگاه تو احتضار تبسم بود و سکته ی شمع!
در محاق تو، سلام ها خیس اشک شدند. ای ماهتاب دل ما! راستی کدام چشم آخرین نگاه تو را قاب گرفت؟ کدام؟ نگاه های تو مؤمن بودند، آری. که چشم ها در فراق تو اشک ریختند.
تو رفتی، معنا هم رفت و انشا از دفتر فرو ریخت. لفظ ماند و قاموس حیات. آی آموزگار وفا! بی تو این مدرسه تعطیل است. تو با لبخند به ما سلام دادی و ما با گریه تو را بدرود گفتیم.
بی تو هم ثانیه می گذرند، اما خالی. و عمر بهانه ای برای درنگ نخواهد داشت.

+ نوشته شده 13:57 توسط صادق اهري.
Mon 29 Sep 2008
ناله سحری
از تار تا پود ( با اینکه پائیز است ٬ اما گلها هنوز زنده اند )

شاید برامان و تان تکراری باشه ولی سر صبحی ما را پیچاند اساسی . گفتیم شما را هم بگیراند شاید دوباره . گاهی تکرر زیبایی زیباست . نه ؟

+ نوشته شده 9:16 توسط صادق اهري.
Sun 28 Sep 2008
ام اس لینک دو ساله شد
 
 
انیمیشن تصویر را اینجا مشاهده فرمایید 
 
 
لطفن هر گونه نظر و پیشنهاد را در منبع اصلی و دراینجا بنویسید . ممنون
+ نوشته شده 8:6 توسط صادق اهري.
Fri 26 Sep 2008
بازی با شهر بازی !

 

شهر بازی شهرشما چه ریختی یه ؟ مال ما این ریختی یه !

تا به چن روز پیش اهر یک شهر بازی یا بهتر بگوییم یک (د ِه بازی! ) بیشتر نداشت آنهم در نزدیک مقبره شیخ شهاب الدین اهری و در محوطه ای بسیار کوچک و با امکاناتی در همان حد یک (د ِه بازی) و نه شهر بازی برای اینهمه بروبچه اهری . تا اینکه کارشناسان و اندیشمندان و شورای شهر و شهرداری و  مهندسین جلیل و جلیله از این امر منزجر گشته و با هزینه ای نا گزاف ! جای دیگری را برای ایجاد تفریح خانه ! فرزندان بیچاره این شهر در نظر گرفتند و آنجا را شهر بازی کردند و امکاناتی در حد یک (بخش بازی) (نه شهر بازی و نه د ِه بازی) را آنجا برقرار کردند . خب تا اینجاش دستشون درد نکنه که بفکر تعالی روحی بچه های شهرمون بودن.

 امروز برای اولین بار و بر حسب اتفاق با یکی از دوستان گذرمان به آنجا افتاد . شوکه شدیم . البته سکته رو نزدیم . و در همین رابطه حقیر را سوالی در بر گرفت و آن اینکه با اینهمه جاهای خوب در اطراف شهر ٬ شهربازی رو آوردن اینجا درست کردن چرا ؟

به نظرتون این شهربازی مون در کجا قرار داشته باشه خوبه . توضیح میدم الانه : در ورودی شهر از طرف تبریز به اهر .  که درضلع شرقی آن قبرستان حاج معین قرار دارد ! یعنی فرض بفرمایید بچه زبان نفهم آدمی وقتی در  اوج آسمان شهر و در روی چرخ فلک است و دارد  چیچی کیفی را مزمزه میکند چشمش به قبرستان است و یا تابوت و یا مرده ای که از زیر پایش به آنجا حمل میشود  و یا مرده شور خانه . اینجوری بچه هِ شاشبند میشه اون بالا که (  مهندس کارشناس عزیز ؟ یه زنگ میزدین به یه نفر که سیکل داره لااقل ؟ شورای شهر جانمان ؟ جا قحطی بود دادا ؟ راستی معنی کار کارشناسانه چیه ؟ ) 

 ولی کار که به اینجا ختم نمیشود . میگین چرا ؟ چون ضلع شمالی این شهربازی درست چسبیده به ترمینال مسافربری شهر . یعنی بچه ات رو باید از اون کوچیکی به دود و دم عادتش بدی دیگه . تازه مگه مسافرا ٬ راننده اتوبوس و شاگرد شوفر نیاز به تفریح ندارن . بگذریم

حالا حدس بزنین از طرف غرب به کجا متصل باشه حال بیشتری میده ؟ منظور اینه که نور علا نور میشه

 د ِ نه دیگه . درست حدس نزدین . از طرف غرب هم چسبیده به جایگاه سوختگیری گاز  ( CNG )برای اتوموبیل ها . آقا بشتابید که این شهربازیمون دیدن داره .

ما که هیچ جامون نمیسوزه ! بقیه حرفا با عکسا .

عکس در سایز بزرگ اینجاس (ورودی مشترک ترمینال مسافربری و بازیشهر! )

عکس درسایز بزرگ اینجاس ( شهربازی در دیوار به دیواری جایگاه سوختگیری)

عکس در سایز بزرگ اینجاس . ( تابلوی ورودی شهر بازی در محوطه حیاط ترمینال)

عکس در سایز بزرگ اینجاس . ( همجواری قبرستون و ترمینال و بازیشهر !)

این آخری محض مزاح میباشد و توضیحی ندارد . اینجا دست به آب ِ ترمیناله ! و بخاطر تربیت خانوادگیمون عکس در سایز بزرگ ارائه داده نمیشود . 

+ نوشته شده 18:23 توسط صادق اهري.
Thu 25 Sep 2008
خوجا گارپزی
 

ما ٬ بحث نیمه داغ انتخابات را ول فرموده و به" گارپز" چسبیدیم!

اینکه تو این دو سه روزه شدیدن گرفتار بودیم به کنار . مسئله شخصی بوده و دونه به دونه دارن حل میشن .  اما اینقدر بر خودمان امیدوار بوده و هستیم که بتوانیم در وانفساهامون هم شما را در بعضی جاهای خوب تشریک مساعی بدهیم.

 میگویند گارپز (هندوانه ) برای سلامتی کلیه و سنگ کلیه مفید است . اما "گارپز" زرد چیز دیگریست . صد البت اینها مربوط به پزشکان بلاگستان است و ما اظهار فضلی برای فروش آن نمیکنیم . ما بین اینهمه رفت و آمد این دو سه روزه مان برای رفع گرفتاری به فاصله اهر - تبریز از " خواجه " هم میگذشتیم . خواجه ٬ گارپزهای زردی را میپرود . دیمی است . اگر بارید باران ٬ کشاورزان این منطقه گارپوز را کیلویی ۳۵۰ تومان دم مزرعه شان خواهند فروخت .  اگر نبارید هم که به ما چه . دولت داریم و یارانه اش را خواهد پرداخت حتمن . در هر حال با وضع روحی نه چندان مناسب این عکسها را تقدیمتان میکنیم  و به این تفکر بوده ایم که دوستان مجازی را هم میشود " دوست " نامید . و در تنقلات   روزمره هم مشارکتشان داد . مگر مخالف آن ثابت شود . فلذا! چند عکسی که در بین راه گرفتیم را تقدیمتان میکنیم . اگر عکاسیمون روبراست بگین و گرنه نزنین تو ذوقمان که فعلن زده شده ایم!

 سندها عبارتند از: اینجا سندی قبل از  انهدام .  اینجا یک گارپوز زرد کنار درختچه انار و در حال انهدام و اینجا هم همان قارپوزی ! با یک بک گراندی متفاوت ! در کنار گوجه فرنگی و یا گوجه خارجکی نرسیده حیاطمان . در خاتمه شما را به دیدن  فروشگاه و فروشنده دعوت میکنم تا دلتان خنک و تازه شود .

+ نوشته شده 4:21 توسط صادق اهري.
Wed 24 Sep 2008
سد ستارخان ما را چه کسی باید دریابد؟

 داشته ها را هم ببینیم

مقدمه مختصر : این مقال را در وبلاگ دوست تحصیلکرده دانشگاهی و دارای شغل آزاد ! و همشهری ام خواندم  . و با خودم فکر کردم راستی چه کسی به داشته هامان تکیه خواهد زد و مقداری از بیکاری منطقه مان را خواهد کاست و درآمدزایی و اشتغال  ایجاد خواهد کرد . کِی و کی و ... کو ؟

نمایی از سد زیبای ستارخان اهر

در حدود ده کیلومتری شهرستان سراب از طرف دوزدوزان و مهربان قطعه زمین وسیعی خودنمایی می کند که با قطعه های پیش ساخته بتونی دیوار کشی شده است , من با پیاده شدن از ماشین و اندازه گیری یکی از قطعات این دیوار طویل طول تقریبی آن را بوسیله حرکت سواره در کنار آن و شمارش تعداد این قطعات دو ونیم کیلومتر محاسبه نمودم وبا احتساب عرض این قطعه زمین به طول تقریبی یک کیلومتر , مساحت تقریبی آن را دویست و پنجاه هکتارمحاسبه کردم , البته هنوز تاسیسات چندانی در درون آن ایجاد نشده است ولی رفت و آمد کامیونهای کمپرسی به داخل آن حکایت از آن دارد که به حال خود رها نگردیده است و در حال تکمیل است. تابلویی در کنار آن درباره این طرح چنین توضیح می دهد: طرح احداث و تجهیز مجتمع آلومینار نفـلـیـن سـیـلـیـت سراب. خوراک نفلین سیلیت این مجتمع هم از معدن زرگاه واقع شده در روستایی به همین نام در چند کیلومتری معدن تامین خواهد شد , حال شما حدس می زنید چند نفر از جوانان سرابی در این مکان مشغول خواهند شد؟

البته یک گشت کوچکی هم در دنیای مجازی در این مورد زدم تا مطالبم تنها مستند به مشاهدات خودم نباشند که خلاصه اش اینست:

با توجــــه به منابع غني مواد اوليه در منطقه و در مـعـدن رزگاه از شهرستان سراب و مشخصات منحصر به فرد، به جهت حجم سرمايه گذاري ، اشتغال مستقيم و غيرمستقيم اهميت آن براي منطقه از اين طرح به عنوان نفت آذربايجان تعبير مي شود ,با به ثمر رسيدن اين پروژه علا وه بر تامين دويست هزار تن آلومينا در سال چندين محصول استراتژيک ديگر نيز و از مهم ترين آنها سيمان در حجم قابل توجهي توليد خواهد شد

پس از این ماجرا کنجکاو شده گشتی هم در شهرک صنعتی سراب زدم که فقط کارخانجات لبنیات را که مشاهده کردم مثال می آورم , شبنم سراب , خاتون سراب , هنر سراب و سراب لبن , البته هیچ کدام از نوع کارخانه لبنیات اهـــــــر ( آوارسین ) نبودند که فقط با چهار نفر پرسنل اداره می گردد و کوچکترین آنها شصت نفر پرسنل در دو شیفت دارد حالا دیگر سراغ سایر شهرهای صنعتی و یا این اواخر صنعتی شده استان نمی روم که خود از این دیارید و آشنا . ولی در کل منطقه قره داغ و شهرهای آن در زمره فـقـیـرترین شهر ها از نظر صنعت می باشند و در این مورد هم هیچ نمی گویم چون مطمئنم خودتان بارها و بارها در مجالـس و محافـل مختلـف بحث کرده اید و شنیده اید و گفته اید. 

اما منظورم از این مقدمه اشاره به این نکته جالب توجه من است که راجع به یک مــــورد کمتر صحبت می شود ودر واقع به نوعی کم لطفی می گردد و آن چیزی است که اهــــــــــــــر دارد و اکثر شهرها از آن محرومند و در واقع با امکانات همین سرابی که مثال زدم از لحاظ اشتغال زایی برابری می کند , منظورم همین سد ستارخان خودمان است که در مجموع در صورت به بهره برداری رسیدن تمام فازهای آبیاری آن دوازده هزار هکتار از اراضی پایاب خود را سیراب می کند . اگر در هر هکتار از این اراضی برای یک نفر اشتغال ایجاد گردد دوازده هزار نفـر مشغول می شوند که چندین برابر بیشتر از آمار بسیاری از شهرهای استان است حتی اگر در هر دو یا سه هکتار یک نفر مشغول گردد باز هم آمار کمی نیست. البته این مقال به هیچ عنوان ناقض حق شهرمان جهت برخورداری از امکانات صنعتی و تولیدی نیست.

منبع :همه جای ایران سرای منست

لینکهای آزاد : آب مورد نياز مشگين شهر از سد ستارخان اهر تامين شد

 معرفی سد ستارخان (اهر)

+ نوشته شده 9:18 توسط صادق اهري.