گفتم آن پیر کجاست؟ گفت ازین خانه برفت رخت بر بست و به گردش نرسیدیم و برفت
گفتم آن سایه طوبی که مرا بر سر بود ؟ گفت : با نور در آمیخت و به افلاک برفت
اولین پنج شنبه پدرم نیز گذشت .
سپاس و هزاران درود بر دوستانی که با من ابراز همدردی فرموده و التیام بخش آلامم بودند . از همه عزیزانی که در اینجا نظر لطفشان شامل حالم شد و عزیزان دیگری که بتوسط ایمیل و یا تلفنی ابراز همدردی و محبت کردند بسیار سپاسگزارم . گر چه بر خود واجب میدانم نهایت امتنان و سپاس مندی خود را با احترامی وافر و دست برسینه بر تک تک شما اعلام دارم ولی متاسفانه و با شرمندگی و با عَرَقی بر جبین ٬ بعلت فرصت بسیار کم ام اجرای این امر واجب فعلن میسور نبوده و معذرت میخواهم . امید دارم در آینده خدمت رسیده و شادباش گوی تک تک شما باشم . آخرین تصویر ِ پیر ِ دستِ پدر را مضاعف میکنم به یادگار
و شعر ناقصی ! و متاسفانه ناقصی هم از شهریار و به زبان خودش را هم تقدیم میکنم به شما و روح پدرم . گویا این روزها بحث سریال تلویزیونی شهریار و اعتراض دختر ایشان داغ است و با اینکه شهریار یکی از بزرگترین مفاخر هنر و ادبیات زبان ترکیست ولی شهریار ... بحث " ولی " را نیز وا مینهم به زمانی فراغتر و فراخ
|
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد |
تا آخرین لحظه ٬ با پدرم

آنگاه که آخرین لحظه نگاهش به نگاهم آمیخت و گردن نحیف و بیمارش شل شد و بر روی بازوی برادرم که مابین سر و کتف اش قرار داشت رسید و نفس گرم اش دیگر در دم و بازدم اش شک کرد و نبض اش خوابید و چشمانش هیچ حرکتی از خود نشان نداد و رنگ رخسارش به زردی گرایید تنها توانستم پیشانی اش را با غمی جانکاه بوسه زنم و اکنون چه دیوانه وار طلب اش میکند این دل . سومین شب درگذشت پدرم گذشت . صداقت را از او به ارث برده ام و تا ابد به یادگار ٬ پیش خود نگه خواهم داشت .
|
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد |
آقای لنکرانی وزیر بهداشت ٬ وضعیت اینجوریاس ! نا به سامان و سخیف !
یا ( استاد ! برای شهریکه یکصد وسیصد هزار نفر! جمعیت داره تنها بیمارستان ۱۲۸ تختخوابی چطور میتواند جواب بدهد ؟ )

پدرم حالش خوش نیست . یعنی اصلن خوب نیست . بعد از دو هفته ای که در خانه زمین گیر بود و انواع و اقسام داروها و سرم هایی که به طفلکی وصل کرده و خوراندیم . دیروزظهر پزشکی دیگرگونه از نوع " چرک شناسی " ( عفونت گرا ) بر بالین اش حاضر شد و دستور برای بستری ایشان در بیمارستان فرمود . فرموده پزشک حاذق عملی شد و سر ساعت ۱ بعد از ظهر ابوی را به بیمارستان رساندیم . الهی ! استاد ! تخت و اتاق خالی کیلویی چند ؟ عین صاحبان هتل ها و میهمانپذیر های شهرهای شمالی و سرعین و دهها شهر گردشگری دیگر ( در فصل گردشگری ) ما را جواب کردند که اتاق و تخت خالی نداریم ......... توضیح مضاعف را میگذارم برای بعد که حتا یک پتوی اضافه هم نداشتند و بیمار بخش داخلی را در بخش جراحی ( به دلیل نبود جا ) میخواباندند آنهم بعد از سه ساعت علافی و دوان دوان کردن همراهان مریض در راهروهای بدبوی بیمارستان و کاغذ بازیهای متعدد که تا پانزده ساعت بعد از بستری شدن بیمار دکتری بر سر بالین اش حضور نمییابد و .... اینها بماند به کنار فعلن . ولی حقیر سراپا تقصیر سوالی برایم پیش آمد که بر خود واجب دانستم از شمای وزیر بپرسم
جناب لنکرانی ! اگر حادثه ای نا مهین ! ( از نوع حوادث غیر مترقبه ) مثل زلزله و سیل و حوادثی از این قبیل در این شهر اتفاق بیوفتد مردم بیچاره و زخمی و دربدر را در کجا اسکان خواهید داد و دستور به معالجه و درمان خواهید فرمود . از همین الان که بیمارستان اهر حتا تا خرخره راهروهایش پر است ! دکتر بر سر بالین مریض به اکراه حاضر میشود . برای یکصدوسیصد هزار نفر تنها ۱۲۸ تخت بیمارستانی دارید ؟ آیا مطمئن باشیم که شما بعنوان مسئول بهداشت و درمان این مملکت حتمن به فکر مستضعفین این دیار هستید ؟ و شبانه روز خواب بر خود حرام کرده تا رفاه این جمعیت را بر آورید ؟ آیا مطمئن باشیم که در عصر شکوفایی هسته اتم در کشورمان قرار داریم ؟ آیا مطمئن باشیم که شیرقهوه رفاه را تناول خواهیم کرد ؟ آیا مطمئن باشیم که علی وار شبانه بر در خانه مستضعفین خواهید کوبید و نان شب شان را با چفیه ای پوشیده بر صورت بخاطر ناشناس ماندنتان خواهید داد ؟ آیا مطمئن باشیم ... کی ؟
جناب دکتر ! وضعیت بدتر از آنست که من در سطور بالا نوشتم و به دلیل ملاحظه کاری ! اشارتی تند بر جزئیات آن نکردم . هدف این بود که شمه ای از اوضاع اسف بار بهداشت و درمان را در حیطه صدارت شما در ولایت ما را به گوش عالی برسانم . لازم به توضیح نیست . هست ؟ نه نیست که
پی نوشت: آنقدر دلزده و عصبی و گرفتارم که سرتیتری بدرد بخور را نیافتم و این پست را بدون ویرایش و با عجله نوشتم . اگه ایراد املایی و انشایی داشت به بزرگی خودتون ببخشید . آخه جَلدی باید برگردم بیمارستان
از ماست که برقاتق است
۱ - امروز سر صبحی رفتم به یکی از پمپ بنزین های شهر مون که اتفاق جالبی ! افتاد . دیدم یه آقایی داره توی گالن بیست لیتری بنزین میزنه . آقا دروغ چرا کنتور پمپ عدد بیست را نشان داد ولی بنظرم حدود دو لیتر مونده بود تا گالن آقاهه پر بشه . من نفهمیدم گالن بزرگ بوده و یا هوا را قاطی بنزین کرده بودند . پس کو پرتقال فروش ؟
۲ - خبرگزاریهای داخلی به اتفاق اعلام فرموده اند امسال با کم آبی مواجه خواهیم شد که این جریان در طی چهل سال اخیر بیسابقه میباشد . ماهم که در آمدمان از روستایی ها و باغداران و کشتگران و دیم کاران و برزگران و رفتگران عزیز میباشد بسیار نگران این امر بودیم . بازم دروغ چرا از دیروز اینجا باران میبارد سیل آسا . فک کنم کسادی بازار اینجا با این بارشها مرتفع و منقنض ! ( این کلمه جدید را بر وزن منقبض بخوانید ) گردد. اینجا ( به به گل رز رو عشقه ) و اینجا ( ما شاا...) و اینجا ( کرت حیاط پرشده از نعمت ) و در اینجا ( حا لشو ببر ) و در پایان در این مکان اسناد و مدارک را واضحتر مشاهده فرمایید . آقا میبینین چقدر حرفه ای شدیم ما در عکاسی . گرچه " مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار چه کاره این مملکت است !
توصیه ایمنی : در صورتیکه خواستین عکسها را در سایز کوچک ببینین روی تصویر با سایز بزرگ تقه بزنید
سالروز درگذشت بابای " گل آقا " هم رسید و گذشت . یادش همیشه در یاد باد به نیکی

یک داستان طنز از کیومرث صابری به سال ۱۳۴۸ شرایط ازدواج
خانمی سرت را بدزد ! مگه نمیبینی دارم عکس میگیرم
این را دُخمَرَم از اردوی یک روزه " کلیسا و آسیاب خرابه " شهرستان جلفا که هفته قبل از طرف مدرسه شان برگزار شده بود برایم به ارمغان آورده است . اگر اندازه اش زیاد بزرگ است به بزرگی خودتان ببخشید . کوچکیم به علی ! سایز کوچیکش را در اینجا هم میتونید ببینید . نا گفته پیداست که این پایین هم میتوانید هنر عکاسی اش را تحسین کنید یا نکنید . برای حقیر که مقداری میتواند ارزش داشته باشد . نمیتواند ؟
تو صیفات : خُب بنده خدا خواسته ٬ توامان با همراهی قوانین جاری مملکت کسی توی عکس اش از آدمیان اُناث مشخص نشود و تنها سوژه اصلی که عبارت از پل و منظره اطراف است نمایان حضورم گردد . اینرا هنوز نمیدانم که چطور و چگونه این راهنمایی و رانندگی ما رعایت قوانین پشت چراغ قرمز را بصورتی بسیار آسان و سلیس به ایشان یاد داده اند .
عکس مرتبط با موضوع از کلیسا


شهر بانوی عزیز وبلاگستان و ( قارداشخان عزیز) لطف کرده و مرا به بازی دعوت کرده و باید از شش کلمه یک جمله بسازم . برایم با یک جمله به هزار نکته اشاره کردن یک مقداری مشکل است . اما قبول دعوت چیز خوبی است . از قدیم گفته اند : چاغریلان یئرده داریلما ، چاغریلمییان یئرده گؤرونمه (جائی که دعوتت کرده اند برو و جائی که دعوت نشده ای دیده نشو . ) بعضی وقتها مطالبی که در وبلاکها می خوانیم مطابق میل و نظرمان نیست . گاهی مطلبی برایمان بسیار چندش آوراست . اما نظر هر کسی محترم است . مخالف عقاید و نوشته هایش هم که باشیم باید حرمتش را نگاه داریم . قفس فراوان است . تا چشم کار می کند ، قفل و زنجیر است . بگذارید در این وبلاکستان بدون بیم از جوابهای تلخ و گزنده حرفمان را بزنیم ، تا جواب سوالهای ذهنمان را بیابیم . ( منبع دعوتنامه ) . و یک دعوتنامه دیگر که دیر متوجه اش شدم!
ما که سنی ازمان گذشته و بازی کردن تخته نرد و شطرنج و گُلف !! ( اووف دروغ نمیگیم به علی !) در کنار چمنی ٬ یا گلی یا باغ پر از شکوفه های بهاری و یا حداقل اش روی نیمکت پارکی در همین نزدیکی ها بهمان حال میدهد تا بازیهای وبلاگی ! ولی مطیع امر دوستانیم ! شهربانو هم که جای خود دارد . اما سخن فصیحه اینکه : وبلاگ نمیتواندجای ابراز درددل باشد . حد اقل در منطقه ای کوچک که تو را بنام خودت و مادر و پدرت میشناسند .
آقا ! شیش تا شد ؟ حالا باید چیکار کنیم ؟ باید از دوستانی دعوت کنیم که ادامه بازی بدهند ؟ دوستان ما اکثرن بالای پنجاه سال سن دارند . من روم نمیشه افراد بالای پنجاه رو دعوت کنم به بازی ٬ این عیبه ! اینا باید قرآن به سر بگیرند و نهج البلاغه را محفوظ شوند . باید سر ظهری با دستماز ! ( وضو ) سر صف باشند . لطفن بفرمایید ادامه بازی را چه کنیم ؟ جوانان را دعوت کنیم ؟
بله ؟ چشم حتمن
آی مهرواژ - آی راز سر به مُهر - آی حرف های یک پنجاه و چهاری - آی رادیو سیتی - آی کت بالو - آی فراری - آی زیتا و در آخر آی احمد ابوالفتحی و قص علیهذا ٬ شما هم بازی. عمو و دایی و خاله و آبجی مون و حتا فرزند ذکور خودمون موند کف دستمون ! خیلی ها رو نشانگر میشدیم که گله گذاری نکنند . ولی رسم بازی امان از کف لا مصبمون ربود. ما هم که آدم قانون پذیری هستیم خیلی و مراعات میکنیم که اگر چراغ سبز نشده باشد لام تا کام سرجامون میخ مانده باشیم . در هر حال ما گفته بودیم که سن مان قد و اندازه اش به این کارا نمیخورد ! اگر اجازه مان دست خودمان بود کل لینکستان وبلاگمان را به این بازی دعوت میکردیم به مولا! همشهری هامون هم فله ای موندند پشت درب جبهه ! آقایون و خانما شرمنده ! معذرت