

قرار به داد ! یا بازار کهنه شهر ما را به حال قبلی اش برگردانید
قرار بر این بود ( طی دو ماه ) و دقیقن طی دو ماه (طبق قرار به داد ! ) کانالی از وسط بازار اهر کنده شود که هم ناودانهای پشت بام را راهی کند به فاضلاب و هم آبریز داخل بازار را مخرج باشد !
عجب احسانی میشد به علی . هم کسبه از رطوبت بازار خلاص میشدند و هم کفِ در هم ریخته بازار قدیمی شهر صاف و صوف میشد .
این کار به موقع انجام نشد طبق معمول همه قولها ! وسط کار گفتند که هنوز بودجه نیامده ! گفتند سیمان گران شده ! گفتند آجر گران شده ! گفتند همه چیز درست خواهد شد . گفتند برای ساختن سر در بازار باید آجری مخصوص تهیه کنیم . گفتند باید هشت درصد هزینه ها را کسبه بپردازند . از قرار به دادی که امضا شده چند روزی هم میگذرد و هنوز بازار اهر گریبانگیر چاله چوله هایی است که جناب آقای " میراث فرهنگی " عزیز به ریختمان بازار کهن اهر وارد فرموده اند . و گرد و خاک امان از کسبه گرفته اس .
جناب میراث فرهنگی و یا شهردار محترم آیا شما بین خود و بین اللهی٬ اهل و عیالتان را برای خرید به خراب کرده ای بنام بازار اهر با این اوصاف که مزین کرده ام میفرستید ؟ عکسها را نگاه کنید و وضعیت بازار اهر را در یابید . راستی اگر چنین اتفاقی در بازار تهران و یا شهرهای بزرگ می افتاد به نظرتان چند رئیس میراثی و فرماندار و شهردار عوض میشد ؟ عکس آخری سر در ورودی بازار است و آن چهار ردیف آجر را حدود پنج شیش روز روی هم چیدمان کردند . حالا کیفیت کار عمو میراث بماند کنار که واقعن غیر کارشناسانه است . اینرا از شکستن جدولهای تازه به راه نیوفتاده روی کانال میشود فهمید . عکسها زیاد گویا نیستند . فیلمکی هم بود که به دلیل پائین بودن سرعت اینترنتمان آپلود نشد . ما هم میگذاریم و در مینهیم ! فعلن







.
من هم "به احترام ات " زودی خاموش شدم. فردای آن شب و در سر صبحي نه چندان سبز! بیدارت کردم گفتی: بگذار بخوابم . که هنوز" صبح " را وصول نكرده ام . من هم خميازه كشيدم! و مطمئن شدم كه زندگي ٬ غير از یک خواب عاشقانه چیز دیگری هم می تواند باشد .
------------------------------------------------
پی آمد : لینکهای بلاگستان ام ناخواسته غیب شده اند ایراد از این قالب لامصب است . کسی از دوستان میتواند راهنمایی ام کند که دلیل حذف لینکها در یک قالب چه میتواند باشد . باید قالب تهی کنم !؟ یا باید قید قالب سایکو رو بزنم ؟
پارسانوشت هم به آخر تسبیح رسید .
پارساصائبی عزیز را خیلی دوست دارم . اکنون تصمیم گرفته که وبلاگش را هرگز به روز نکند .
پارسا یکی از منطقی ترین مهاجر نشینان در کشور کانادا بود . نبودش در بلاگستان خلائی را ایجاد خواهد کرد که تحمل اش برایم سنگین است . از دست دادن دوستانی هرچند مجازی ! کاهنده انرژی روح آدمیست . بگذریم . حالا پارسا تصمیم خودش را گرفته است و دلایلی هم آورده است به این قرار که :
آخرین پست
عبور از آستانه
تمام شد. اين وبلاگ ديگر بهروز نمیشود.تصمیم شخصی درستی است و جای هیچ درنگی هم نیست، نیازی به بازنگری هم. سالها پیش باید میگرفتمش و هربار به بهانهای و شیرینی مصاحبت با دوستی به تاخیرش انداختم. در کنار رنجها و بدیها، بد هم نبود و تجربههای زیادی بدست آمد. شاید تنها یک عقیده و سلیقه شخصی باشد که از پای این بساط باید به وقتش بلند شد که گرد خاکسترش، خاکسترنشین میکند آدم را. چه میدانم. مهم این است که آدم خلاف رای عقل و وجدانش عمل نکند. دقیق و با حوصله بسنجد و بعد هم به آن -هرچه هست- عمل کند.
اینکه در آینده ورای حرفه و تخصص خود و به عنوان کاری شخصی و بهاصطلاح فرهنگی در حد بضاعت خود چکار خواهم کرد، معلوم نیست به هر حال قطعاً به وبلاگنویسی برنخواهم گشت.
توصیهای هم به کسی ندارم. حرفها زده شده و تجربهها محک خورده.
هیچ رسالتی در درجه اول مهمتر از سلامت، شادی و رضایت شخصی در زندگی نیست. تنها جویای حقیقتی متکثر در میان خود باشیم و یکدیگر را آزار ندهیم. آب را، برای رفع تشنگی خود، از سرچشمهها برداریم و گلآلود نکنیم برای دیگران.
با میل و رغبت و با شادی و آرزوی شادکامی برای همه از میانتان میروم. سرتان سبز، رویاهایتان شیرین و جانتان سلامت باد.
"The hour of departure has arrived, and we go our ways - I to die, and you to live. Which is better God only knows."
Socrates
ما هم عليرغم خواسته قلبي مان از پارساي عزيز خداحافظي ميكنيم و روزگار خوشي را برايش آرزو ميكنيم . توام باسلامتي و شادابي و اميدواريم سرش سبز و روياهايش شيرين و جانش به سلامت باد . شاید روزی هم ما از این گذرگاه عبور کنیم ! خدا رو چه دیدی ؟
لینک این مطلب در سایت بالاترین ( بدون فیلتر )و این یکی در بالاترین (با فیلتر)!
"آزادی" می میرد
به زمانی که هنوز
"بیداری" را به تناسب تجربه نکرده باشیم .
لجن درمانی در بندر شرفخانه

و آدرس خیابانی در شهرخامنه ٬ متمایل به شهرستان شبستر و کمی مایل به تبریز

خیابان "خندق " لا توصیف می نماید .
که خروسك يا مردانگي ات را نشانم دهي
شكلاتي يا با طعم توت فرنگي
گاهي هم بستني و یا باز کردنی!" از نوع برفهاي مانده بر روي كوههاي بُز كُش يا قوشا داغ "
ويا حتا " كليمانجارو "
كه هي ميمالند و هي دوره اش ميزنند كه سردي كوه را
انتقال دهند به فرزندي كه دوست دارد
بستني طبيعي بخورد با نتيجه مثبت .
صداي اذان صبح آمد
گورها كنده شده بودند
و تو راست راست ٬ در توي توي حقيقت ام راه ميرفتي
نفهميدم كي اين موضوع را فهميدم
كه" آدمي" تفاله منقار كركس است
معذرت!
نتونستم از خود عمو اروند خبر بگیرم ، تلفنی و ایمیلی و يا یاهومسنجری و حتا از دوستان نزدیک اش نیز هم ظاهرن كسي وقتش اجابت نشان نداد كه جوابم دهد . دلتنگ اش شدم . فكر كردم در وبلاگم چيزكي وارد كنم شايد دوستان كمك حالم باشند و مرا از نگراني رهائيم بخشند . " محمد افراسيابي " ممكن نبود كه اينقدر بچه هاي برادرش را تنها بگذارد . اين مرد يكي از مردان پايه و اُستُن " بلاگ نيوز "بوده و هست ! خاطرات اش از دوران قبل و بعد از انقلاب اش را در وبلاگ " دليل آفتاب " خواندن دارد به علي .
اكنون كمي كم سو نشان ميدهد اين كنتور وبلاگ ما از حضور محمد خان و در " بلاگ نيوز " هم خبري ازش نيست . به خودم اجازه دادم كه نگران حالش بشوم . مرد با حاليست متولد همدان و ساكن سوئد .
الهي كه تندرست و برقرار باشد .
شاعرانی چند در سالمرگ حسین چنین نگاشتند .


یادت به خیر
و سالروز مرگ ات
به سلامت بادا
گرچه تازه از تبریز رسیده بودیم و مقداری با باجناق خان مون اینا کباب بناب یا به قولی " بناب کبابی " آنهم نه در " شهر بناب " که در تبریز تناول فرموده بودیم و مقداری خسته راه بودیم . ولی دوربین بی پیر "پریمی یر " را داخل داشبورت ماشین چپانده و بعد از طی مسافتی به آموزشگاه رسیدم .
آخ که چقدر نازنین آدمایی رو میشود روی این کره خاکی پیدا کرد . ( این کره با اون کره اشتباه گرفته نشود) تا من رسیده شوم ! برنامه موسیقی تمام شده بود . و وقتی وارد آموزشگاه شدم غیر از چشم بلبلی های خودمون ٬ سه تا چشم بادومی دیدم . دو دختر و یک پسر . گویا آمده بودند که تبلیغ دین کنند از نوع عیسای مسیح . قبول حق شان باشد این تصویر رو فعلن ببینین تا من خلاص شوم از توضیحات اش . آخه منم کار و زندگانی دارم ! این را نگفته نروم که مرد دست راستی به نوجوان دست چپی یکصد دلار مرگ بر آمریکایی هدیه داد تا من خوردش کنم و معادلش پیل ایرانی تقدیمش کنم . در این فسانه ٬ ما را به اشتباه " گولد من " خطاب میکردند . و ما به ریش همه دلار خورد کنان و پرستانش٬ تا نصفه شبی خنده مان گرفته بود .
پیآمد : من در این تصویر وجود خارجی ندارم ! دوستان به جای ما
"نرگس "
"درزندگی چیزی به عنوان شكست وجود ندارد . تـنها آموختن است كه وجود دارد . رشد فردی ٬ فرایند آزمون و خطا می باشد. این تنها یك آزمایش است. شما در مدرسه تمام وقتی موسوم به "زندگی" ثبت نام شده اید و هـمـواره در حـال آمـوزش و یـادگیری می باشید. این درسها تا زمانی كه آموخته نگردند برای شمـا به اَشـكـال مخـتلف تكرار خواهند شد. فرایند آموزش پایانی ندارد ."
"رُزماری"
از دولت مردان ! کسی هست که ٬ درد حسن آقاجانمان اینا را فهمیده باشد و پاسخگویش باشد ؟
آقايون لطفن عَرَق نكنين كه :
عراق قهرمان فوتبال جام ملت هاي آسيا شد .
كمي خجالت بكشيد هم براي ملت ايران كافي مينمايد .
ممنون!
كاپيتان تيم فوتبال عراق: براي جبران فداكاري يك مادر چارهاي جز قهرماني نداشتيم
مباركشان باشد عورضه داشتند .
توضيح ضروري : من ميدونم كه از نظر املايي كلمه "عرضه" صحيح ميباشد ! ولي به زبان مادري " تركي " ما اين كلمه را "عورضه " تلفظ ميكنيم . معذرت ميخوام به دل نگيرين .
فردا رو دعوت شديم كه در دومين جشنواره تئاتر ۵ دقيقه اي شهرستان اهر شركت كنيم . گويا از ۲۲ متن بازبيني شده! تنها ۸ نمايشنامه به بخش مسابقه راه يافته است . اگر به جشنواره رسيدم ! عكس و گزارشش را توامان در اين مكان برايتان خواهم گذاشت .
حالا خلاصه متن نوشته يكي اش را داشته باشين تا فردا ببينيم قرار از چه قراره !
-----------------------------------
( زیرنورموضعی )
عده ای درحال احیا ء قلب جوانی هستند
ماساژ قلبی و سایر کارهای مربوطه به احیا ء قلبی را انجام میدهند
جوان به آرامی چشمهایش را باز میکند
و به آرامی مایعی به او میخورانند
یواش او را از زمین بلند میکنند
جوان به عمق صحنه نگاه میکند
(نور، کل صحنه رافرا میگیرد)
درعمق صحنه طناب داری با چارپایه اي در زیر آن نمایان میشود
در دوطرف صحنه و طناب دار، دو میز دیده میشود
در یک طرف میز هیئت محکمه و ترازویی که در یک کفه آن برای حفظ تعادل سنگ ترازویی قرارداده اند دیده میشود
و درآنسو شهود و تیم پزشکی قرار دارد
یکنفر ازهیئت محکمه از روی کاغذ مطالبی رامیخواند که برای ما نامفهوم است
و سپس جوان را روی چارپایه قرارمیدهند طناب دار را به گردنش انداخته و دستهایش را از پشت میبندن
با اشاره همان مرد کاغذخوان چارپایه از زیرپای جوان زده میشود
تاریکی و سکوت کل
کل صحنه را فرا میگیرد...
------------------------------
پی آمد : سعی کردم در این مقال کمترین دست کاری را انجام دهم الا جهت تنویر و تفهیم افکار عمومی!
شرمنده : از همه دوستاني هم كه تولدم را تبريك گفتند٬ سپاسگزارم و ممنون و مديون . اميدوارم ۱۳۸۶ ساله گي شونو خودم توي يك نمايشنامه كارگرداني كنم .
گر آمدنم بخود بُدی نامدمی
وزنیز شدن بمن بُدی کی شدمی
بِه زان نبُدی که اندرین دیر خراب
نه آمدمی٬ نه شدمی ٬ نه بُدمی
تا امشب و همين الان چهل و دو سال ٬ گذر عمرمان را لب جوب تماشاگر بودیم . چه طوفانی میگذرد این عمر ٬ هرچه بود و گذشت را و چیزی بنام خاطرات تلخ و شیرین در دفتر ذهنم تلنبارم کرد و رفت . این اواخر دیگر زیاد هم خوش نمی گذشت و بد آهنگ بود ٬ و نامیمون ! ولی هرچه بود گذشت . و خواهد گذشت این عمر .
این قافله عمر عجب میگذرد
دریاب دمی که با طرب میگذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را که شب میگذرد
آقا هر چي گل و غنچه است نثار خودتون . شاد به زيويد و شادمان باشين . لطفن داخل یخچالمان را هم نپائیده واگذار نکنید .

و تنها مهمون با صفای امشب ما هم علی بود به علی !
