تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
طنزک - تلخک - شعرک و روزمره
86/02/31
محاوره یکطرفه ی سوپرمارکتی!

- سلام

- لطفن یک کیلو تخم ِ مرغ!

- چقدر تقدیمتان کنم ؟

- ...

  

عكس تزئينيست

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/31
مرز
مرزها را دید زدن

یا مرزها را فهمیدن

مرزها را ادراک کردن

و یا مرزها را حس کردن

که مرز ماهی و آدمی

چند مثقال یا متر یا درهم یا دلار

یا حتی ضرع ٬ با احتساب ارتفاع اش با دریا

یا چند من با من ! فاصله دارد

یا چقدر میتواند فاصله داشته باشد

سیم خاردار ٬ ما بین عشق و دوست داشتن ِ

ناموس و بی ناموسی

باران و تگرگ

کوه و ابر و آسمان

کوچه و خیابان و یا حتا دربندی در پیچ کُش عاشقها

تا کی ٬  محتاج همین مرزها نگهم خواهند داشت ؟

مرز بین مسجدها

کوه ها و سنگر ها

جنگ ها و لب بوسه ها

دید و بازد دیدهای نامتعارف

گاهی به جشن

و گاهی به جنگ

خِنگش نپنداریم  اگر که جشن و جنگ

را

بحاطر جیم اولش

دوست دار بوده ایم .

مرزها را آسودن

رکاب بر بالین شکوفه گذاردن

در نور نَوَردیدن

ماندن

وا پس زدن

گمان بردن به سهراب

اسفندیار غریبه را خودی شمردن

رستم را به باد پائیزی سپردن

و باز هم ماندن

کنار برکه ای که مینالد از فراق دشت

 

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/28
زمانی را با این درخت ء در روز جمعه ای اردیبهشتی زندگی کردن!

 

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/25
من و بالاترین !
من بالاترین را دوست دارم ولي بالاترين مرا دوست ندارد . وقتي به سايت بالاترين كه از منطقه حفاظتي ما فيلتر است با فيلتر بشكن وارد می آیم ! الف : منکه عضوش هستم نميتوانم نظرم را در آنجا ابراز کنم ! ب : امتياز هم نميتوانم بدهم ! جیم و دال : چه کنم ؟ بالاترین به چه دردم میخورد !

البته با تشکر وافر از بروبکس بسیار فعال سایت بالاترین

 

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/24
آن دنيا رو فعلن وا نهيد !

آيا وقت و يا عمر آدمي توان اين را دارد كه حداقل ٬ از ديدني هاي درجه اول دنيا ديدن كند ؟! دِ نه به مولا ! امروز سايتي را ديدم كه تصاوير بسيار جالبی از اين ديدني ها گذاشته بود ٬ حيفم آمد كه شما را هم شريك شعَفَم نَگردانم ! توضيحن اينكه اگر بر روي عكسي كه مورد علاقه تان يافتيد تقه بفرماييد عكسهاي ديگري به روي مبارك تان چون ماه (مذكر) و يا مهتاب (مونث)  جلوه گر گردد . هزاران عكس منتظر ديدار شماست . اگر حوصله تان سرريز نشده بفرمايين و دنبال تصاوير كنيد ما كه محظوظ شديم !

 اينم : آدرسش   

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/23
گزارش هواي امروز اهر !
ساعت چهارونیم بعد الظهر امروز رو خدا ببرد و برنگرداند . یهویی هوا ابری شد با رگبار شدید  و مقدار متنابهی تگرگ که مطمئنن خانمانسوز باغدارها شد . این اش به کنار ! هوا آنقدر تاریک شد که نصف شبِ زمان گرینویچی هم نمیتواند ادعا کند که چنین پدیده ای را مثبوت کرده باشد . شیوخ اعلام کردند که این از آیات آخرالزمان است ! جل الخالق ! ما هم هول ورمان داشت یعنی بفهمی نفهمی مقداری ترسیدیم . آقا بايسيكل رانان٬ زنجير پاره كرده بود ! از بهار و شكوفه هاش هم ترسيديم  بابا عجب زمستاني داشتيم ها ! گاز بود ٬ بخاري بود ٬ گرماي بي سروصدا هم داخل خانه مان موجود بود و هم لطف و محبت اونور كرسي ! نميذارن كه ٬ رو دمب آدمي آتيش به پا ميكنند كه باباجون بهار چيز ديگريست .  دوربينم دم دستمان بود تصويري برداشتيم و گذاشتيم اینجا ٬ تا در آخرت بخاطر نشان دادن قدرت خداوند اجري ببريم . بعد از نزديك نيم ساعت ابرها رفتند و روشنايي نمايان گشت .  آخيش

ما زیر آفتاب هم گرفتاریم هنوز

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/21
بای پس !
 عملِ ِ جراحی ِ باز ِ قلبی ! 

فکر نمیکنین که این دنیا ٬ محفل حقارت انسانها بوده باشد !

 

پی نوشت : ظاهرن آن نیم سطر بالایی را که دیشب نوشتم و گذاشتم اینجا ٬ عده ای از دوستان  را دلواپسم کرده بود . معذرت میخوام . عمل جراحی فیزیکی در کار نبود  . این یک جمله بود که به خاطرم رسید و اینجا نوشتم ! صبح که بلند شدم و خیل عظیم ایمیل و جیمیل های وارده را که نگاه کردم دیدم دوستان زیادی را نگران کرده ام حتا توی نظر دونی هم نمونه هایش پيدا هست . از اینکه این "پست ام" دلواپس تان کرده معذرت میخواهم و از لطف بیکران تان تشکر مینمایم. سلامتی حاصل و جای هیچگونه نگرانی نیست . حالا بخاطر اینکه زیاد دست خالی از این پی نوشت نباشین . تصویر یک غنچه آلبالوی حیاطمان را در شب برایتان مضاعف میکنم این زیر . اگر غنچه هاش بار داد شما هم شریک بارش خواهید بود به علی

 شكوفه آلبالوي حياطمان در شب

اينم عكس شكوفه سيب سرخ و مشهور منطقه اهر ، بازم از حياط خودمون و بازم تقديم به دوستان .

 گواراي وجود !

 

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/17
داستان زندگانی اشرف السادات

یک داستان کوتاه از دختری که بدنیا آمد و وصله وا نهاد !

یک چند دهه پیش در شبی چنان زلال ، نطفه دختری بسته میشود بنام اشرف السادات . شب به روشنایی میگراید و دخترک جان میگیرد؛ در اندرون زنیکه دو تا بچه معلول در آستینش هست .  و آرام آرام و روز بروز و ساعت به ساعت  به هستی واردتر میشود .  نه ماه آزگار توان میخواهد تا یک زن وجودش را بگذارد و نَفَسش را گاهی حبس کند و گاهی فشار خونش آنقدر بالا بیاید که زندگی رو بفروشد بر لذت اون شب ! دخترک بیرون میآید از دنیای اندرونی  . و اینبارنیزانسانی بدون پاهای درست . مادر همهً احساسش را برای نگه داشتنش تقویت میکند و پدر زار میماند . آخر این سومین نفر خانواده است که معلول بدنیا آمده است  . طبق عادت مسلمانی سرش را رو به آسمان میکند  و میگوید : خدایا شکرت ! اهل بیت برای ورود دختری به دنیای واقعی جمع میشوند . عموها . دایی ها . عمه ها . خاله ها . و بعضاً همسایه های نزدیک . با لبی پر از تبریک میآیند و دلی پر از آه خداحافظی میکنن . اشرف السادات به دنیا می آید و نفس میکشد . اشرف السادات کسیست که ؛ نگاه میکند . میخندد . گریه هم میکند . تازه مادرش احتمال میدهد اشرف شاید تا رشد اولیه را رد بکند آدمی درست و حسابی بشود . و بتواند راه برود  ولی همه میدانند که اشرف السادات فلج است و امید مادر توهمی بیش نیست . برای حرکتش امکانی نیست . اشرف السادات زاده شبی موهوم است .

 و اما اشرف السادات ، دارد بزرگ میشود . خواهرش را میبیند که او هم فلج است و برادرش که او نیز فلج است . و خانواده ای شش نفره  که تنها سه تن میتوانند راه بروند . پدر, مادر و خواهری بنام عارف السادات . این عارفه آخرین فرزندیست که سالم بدنیا آمده .   روزها میگذزند . همه چیز بزرگ میشوند . حکومت ها عوض میشوند . علم تغییر هوییت میدهد . انشتین نظریه اش معنی پیدا میکند . شاه میرود و ... . اما اشرف السادات قصه همچنان زنده و سر حال است و خواهرش اعظم  السادات را که خواهر بزرگش میباشد ؛ دوست دارد . مصطفی را هم که برادرش هست دوست دارد .

 

زندگی در درون اتاق ادامه مییابد . یکروز ؛ ده روز؛ یکماه ؛ ده ماه ؛ یکسال ؛ ده سال ؛ و چهل و هفت سال میگذرد . اکنون چهل هفت سال است که مادر بیچاره زجر میکشد وقتی یاد اون شبهای جوانی می افتد با خودش چیزی میگویدکه تنها برای خودش میگوید وکسی متوجه حرفش نمیشود. چه زجرآور است این زندگی ! بخصوص اگر همراه با فقر نیز باشد . اشرف و اعظم و مصطفی هر کدام با سه سال فاصله بدنیا آمده بودند . درست نه سال پیش خواهر بزرگ اشرف السادات در سن چهل و هفت سالگی از دنیا رفت . دختریکه با روحیه ای بالا گلدوزی میکرد ؛ خیاطی ؛ مطالعه ؛ و اکثرا بعنوان حسابدار خانه به پدر پیرش کمک میکرد . بعد از مردن اعظم زجری دیگر گونه برمادر و خانه حکمفرما میشود . پدر پیرتر میشود مصطفی عصبی تر و اشرف غمگین تر .

سه سال نیز میگذرد . مردم هنوز زیاد خبر ندارند که در خانه ای در همین نزدیکیها چه میگذرد . مردم هنوز دارند در کلک زدنشان به هم گوی سبقت میگیرند . مردم هنوز به حرف بزرگترها گوش میکنند که و چه ... همه نمازخوان شده اند . اما در وسط نمازشان نیز فکرشان جای دیگر است . مردم شاید خالی شده اند . مردم فکرشان جای دیگر است شاید . شاید هم هنگ کرده اند. مثل خوده من . بگذریم !

الان مصطفی چهل و هفت ساله شده . درست مثل خواهربزرگش مریض میشود و درست با همان درد از دنیا رخت بر میبندد . آخ باز اشرف ؛ باز پدر ؛ باز ؛ گریه ؛ باز مادر و بازهم مادر . اینبار اشرف تنها میماند و تنهاتر بر ریه خود فشار می آورد تا نفسش روانتر باشد . همهً سالها  تا یادم هست روزهای تاسوعا خانواده اشرف ناهار احسان میدادند آنهم مرغ پلو با زعفرانیکه نمیدانم از کجا میآوردند که وقتی هنگام ظهر تاسوعا زنگ خانه مان بصدا میآمد بوی زعفران احسان خانه اشرف از پشت در خانه مشامت را آرامش میداد. و من از کودکی برای خوردن احسانی آنها حتی برای دیدن دسته جات نیز نمیرفتم تا مبادا ناهار احسانی اشرف السادات از دستمان برود . عجیب بود برام و هنوزم عجیب هست .

داشتم میگفتم . وقتی مصطفی رفت پدر آرام آرام آب میشد . و مادر دیگر بدون عصا نمیتوانست از جایش بلند شود . جای شکرش باقی بود که عارفه سرپا بود و کار میکرد و به اشرف خیلی میرسید . اشرف عقلی سلیم داشت و اهل مطالعه هم بود . و یادمه در دوران کودکی که با مادرم به خانه آنها میرفتم آنقدر مهربان بود و آنقدر حرف حساب میزد که گاهی یادم میرفت این دختر نمیتواند از جایش بلند شود راه برود ؛ بدود  ؛ برود آن سر باغ . بپرد از سر جوب ؛ نفرتی داشت شدید از پله !

علم پیشرفت کرده و لی هنوز برای اشرف السادات دوایی پیدا نشده . هی اخبارهای گوناگون را جویاست تا شاید خودش برای دردش مرهمی یابد . آخر این دختر اراده اش هم والا بود . آخ اگر دیگران نیز این اراده را دشتند چه اتفاقی می افتاد .  اشرف الان چهل و هفت سالشه . هیچ از یادش نرفته که برادر و خواهرش درست در چنین سنی از دنیا رفته اند . ولی خودش را نمیباخت . احساس میکرد دیگران بیشتر از سایر مواقع خودشان را با او مهربان میکنند . احساس میکرد حتی عارفه چندین ماهی خیلی بیشتر از قبل بهش میرسد . دیگران نیز بیشتر از هر سال پیشش می آمدند . حتی پسر خاله جبار را که پنج شش ساله که ندیده بود برای دیدن اشرف از کاشان آمده بود. اشرف همه اینها را میفهمید .

عید سال هشتاد و چهار که شروع شد . بر عکس همه عیدها دیدوبازدیدها معمولا بخاطر عیادت اشرف بود ! و بر عکس سالهای پیش تعداد مبارک گویان دو برابر از عید سال قبل شده بود . عارفه توانسته بود ماشینی بخرد و گاه گاهی اشرف را بیرون از خانه ببرد . یکروز که اشرف را داخل ماشین دیدم بسیار لاغر بود و استخوانی . و روی صندلی ماشین گم شده بود .  خواستم سلامی بدهم و احوالی ازش بپرسم  ولی رویم نشد . آخر او مرا سالهای بسیاری بود که ندیده بود شاید سی سال پیش یا بیشتر !  نمیدانم وقتی اشرف شهر را میدید چه احساسی بهش دست میداد و احیانا  از این همه آدم و اینهمه ماشین و اینهمه بوق خوشش نمی آمد چرا که اشرف به کنج اتاقک خود عادت کرده بود .

اوایل اردیبهشت اشرف ؛ دردهای ناشناخته ای را در وجود نحیفش احساس میکند . پدر نگران میشود و مادر مضطرب و خواهر نیز دلمرده تر . درد دارد ریشه اش را در وجود اشرف رشد میدهد . عارفه احساس درد اشرف را میفهمد . دست بکار میشود . و سریعا اشرف را به بیمارستان منتقل میکند . دکترا هیچ امیدی به خانواده اشرف نمیدهند . چشمان اشرف بر روی تخت بیمارستان به سقف اتاق دوخته شده است . هیچ غذا نمیخورد . به سالهای گذشته فکر میکند . به اعظم السادات ؛ مصطفی ؛ به عمری که گذرانده بود و گذرانده بود ! گوشهایش یک مقدار شنواییش کم شده بود   . صدای دکتر را میشنید ولی نمیفهمید که چه میگویند . چشمانش را دور اتاق بیمارستان میگرداند . دکتر و عارفه و دایی ها عمه ها و خاله ها همه دورش حلقه زده اند . مثل همانروز که برای تبریک زاد روزش آمده بودند ! پدر را نمیبیند و مادر را نیز نمی یابد . با دست اشاره ای به عارفه میکند و گویا نگران پدرش و مادرش است . حرکت دستش آنقدر کند است که هیچ کس متوجه نگرانی اشرف نمیشود .

ساعاتی بعد نفسی از اشرف دیگر نمی آید باز. از اتاق اشرف صدای  گریه می آید . ظهر که از سر کار برمیگشتم ؛ جنب و جوشی را در خانه اشرف احساس کردم . رفت آمدهای مشکوک ! درِ خانه بسته بود و نمیشد از کسی چیزی پرسید . دل نگران شدم . به یکی از فامیلهایش زنگ زدم . خبری غیر از این نداد  . اشرف مٌرد ! و اشرف مٌرد !

 چه زندگانیی ! چه کشکی ! چه دوغی ! چهل و هفت سال زجر کشیدن و بزرگ شدن و دیدن و نتوانستن ! روحش شاد. نمیدانم من، که اشرف به بهشت خواهد رفت تا آب خنکی باشد برای زخمهاییکه از نشستن روی زمین بر بدنش وارد شده بود یا نه ؟ من نمیدانم هدف از آفرینش اشرف ها ؛ مصطفی ها ؛ اعظم ها چیست ؟ من نمیدانم فلسفه آمدن مش محمد کور که مرا پسر خواهرش مینامد تا پول بیشتری از من بگیرد چیست ؟

 من نمیدانم هنر آنهائیکه دم از نجات انسان میزنند و همین انسان را خرج امیالشان میکنند چیست ؟ من هیچ نمیدانم و هنوز هیچ نمیفهم . من هنوز آنور خیالم را نفروخته ام

 

 این داستان واقعی غمگنانه کوتاه را زمانی در وبلاگ " باغ من " گذاشته بودم . باغ من به خار گروید !

 

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/15
شیر زن !
 

 افتخار میکنیم که : از سلاله اهری ها هم شیر زنی داریم که " شیرزنان " را راه انداخت ! درود و سلامش باد . 

 سولماز میگوید : كه " شير زنان " اولین هفته نامه ورزشی زنان ایران آغاز به کار کرد.شیرزنان که يك نشریه الکترونیکی است،روزهای شنبه هر هفته با ارائه اخبار،گزارش های مسابقات،گفت و گو با ورزشکاران و انعکاس آخرین اخبار ورزش زنان در جهان منتشر خواهد شد.

 

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/11
روز معلم مبارکباد
 

نامه " آبراهام لینکلن " به آموزگار پسرش را شاید دوستان به حفظ باشند . اما برای روز معلم ٬ تکرارش بی منفعت نمینماید !   

به پسرم درس بدهيد :او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه ، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد .
اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد . به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود .
به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند .
به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند .
ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد .
به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست .
به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد .
در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد ٬ اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد ، به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد ، پسرم كودك كم سال بسيار خوبي است .

تقدیم به " دُخمَر خانمی " و " آصف خان " و استادان و معلمین شان ٬  بخاطر روزی که بنام " روز معلم" شناخته شده است . و با تقدیمی مکرر به استادان و معلمان قديمي خودم .

 
+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/07
لطفن بین "واو" ها مکث کنید .
 

کمر درد و اشکی بر گونه و لحظه نگرانی دخترک بر مادر و حضور پدر بر بالینش و شام سرد شده و شبکه جهانی جام جم و دروغ و بارانیکه توامان با مِه ٬ داخل حیاط می نشیند و نسخه چند لا خورده مادر بزرگ که هنوز دارویش از دواخانه گرفته نشده و ناشده های دیگری که انتظارش میکشیم . و درس و مشق بچه و سوپرمارکت محله و بدهی و چیپس و پول تلفن و کادوی روز معلم و مهمان و مرغ سوخاری و گردش در بهار و ماشین و کارت سوخت اش و گرانی و تورم و هنرکده و هنر و هنرمند و سرباز و مملکت و امنیت و سرکاراستوار کم پول و رشوه و نظم و نظام و رای و رئیس جمهور و شورا و شهر بی درو پیکر و شهردار و سیوند و میراث فرهنگی و حسینیان و وزارت و صدارت و میرحسین موسوی و احمدی نژاد و من و خاتمی و ابطحی و فاز چهارم یونسکو و مانتوی اندامی و شلوار جین و اینورم پیدا با زیرپوش قرمز و روپوش ساطین کره ای سفید اونورش پیدا و طرح جدید رایس در عراق و بوشهر و نوشهر و هسته خرما و هسته ای شدن ایران و بمب گوگلی و بمب هسته ای و میراژ روسی و کمی آرامتر و کمی آرام و آهسته ... و غنچهْ انارِ در مِه خوابیده . هیس ! لطفن بیصدا از کنار همه غنچه ها ٬ رد کار خودتان را بگیرید . 

 

پی نوشت : متاسفانه اکثر وبلاگهاییکه لینک داده و یا نداده ام و همچنین تمامی فیلتر بشکن ها نیز که من دم دست داشتم از روز پنج شنبه فیلتر شده اند . گویا مبارزین با بد حجابی به بلاگستان هم نقبی شدید و سخیف فرموده اند . این بیماری مزمن اجتماعی را تا کی باید تحمل کنیم نمیدانم . حالمان بد جوری گرفته میشه اینجوری ! احساسم اینست که با این کارا مملکت درست نمیشود که هیچ بلکه همه مان را دزد و خلافکار به عمل می آورد . راستی من به آصف ام چطوری بگم که عمو نق نقویش حرف خلاف نمیزند ولی دامنگیر فیلترینگ شده ! یا دوستان عزیز دیگری که وبلاگشان اصلن نه مسایل سیاسی حاد دارد و نه مسایل سکسی( معذرت اسم ترکی اش اینه ! ) درش پیدا میشود . رویتان را بروم فیلترکنندگان . واقعن آیا روزی کلاه سخیفتان را قاضی به قضاوت وجدانتان خواهید کرد ؟ یا شاید وجدانتان قیر پاچ کرده ! نمیدانم ولی خیلی به این دنیا و های و هویش دل نبندید به علی .  شما و یا من اقتدارمان مقطعیست . منبر گذاشته و وا خواهیم رفت به ابولفضل . حالا من اینو کی گفته باشم .

ظاهرن پی نوشت از اصل مطلب زیادت آمد. روایت است که دردمند به هنگام ابراز دردش همیشه چانه اش گریس کاری میشود . یعنی دنده ها روان و ریلکس روی هم میچرخند  .  

 

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
86/02/02
باور کردنی و یا نکردنی!
 

  مجله خانواده سبز در ویژه نامه نوروزی و در قسمت "مرگهای تکراری" اش چنین آورده است .

اين داستان هم داستاني مشابه مرگ دوقلوهاي فنلاندي است ولي اين بار صحبت از دوقلوهاي همسان نيست. بلكه درباره دو برادر معمولي است. در سال 1975 مردي كه در يكي از خيابان‌هاي برمودا در حال دوچرخه‌سواري بود با يك تاكسي تصادف كرد و بلافاصله از دنيا رفت. يك سال بعد برادر اين مرد دقيقا مثل خود او كشته شد. در حقيقت بايد بگوييم برادر كوچكتر درست در همان جاده، همان دوچرخه را سوار شده بود و براي اين‌كه بيشتر حيرت‌زده شويد بايد بيفزاييم كه او با همان تاكسي تصادف كرد. راننده تاكسي، نيز همان راننده يك سال پيش بود و حتي همان مسافر يك سال پيش دوباره سوار بر تاكسي او شده بود.

از دروغ تا واقعیت ٬ چند جاده فاصله داریم ؟ از باور کردن و بارور کردن حقیقت یا دروغ و یا مثلن ماوقع چقدر تفاوت و تناوب میتواندباشد  ؟

توسط:" شهرزاد هزار و يكشب "

 

+ نوشته شده توسط صادق اهري.
اینم آمار خروجی و ورودی و قس علیهذا