تبليغاتX
یک اهری و اتفاقات ساده
یک اهری و اتفاقات ساده
- - -

تنها یک کلمه ، برای فهمیدن ِ عمق عشق کافیست . جمله ، برای کار دیگریست .
Fri 19 Jan 2007
پرده 14(بر گرفته از کتاب مگسها)نوشته ماریانوآسوئلا ترجمه وازریک درساهاکیان
اندک اندک قطارها و سربازها و غیر نظامیها ایستگاه را ترک کردند.دیر وقت بود . روی سکوها کسی جز دورادوهای نگهبانی که پیش و پس می رفتند باقی نمانده بود . گروههای کوچکی از مردم که رفته رفته تعدادشان کاسته میشد ٬ پایان تخلیه شهر را نظاره میکردند .

لکوموتیو صیقل خورده ژنرال "وی یا" بر یکی از خطوط فرعی ایستگاه ایستاده بود و نفس نفس میزد.بر فراز دیگ بخار ٬ درست روبروی زنگ ٬ عقاب برنجی بزرگی نصب شده بود. سپری مزین به پرچم سه رنگ مکزیک ٬ زیر چراغ جلو می درخشید . لکوموتیو تنها یک واگن باری زرد تازه رنگ خورده و یک واگن پولمن (نوعی واگن مسافری آمریکایی ٬ اختراع شخصی به همین نام در سده نوزدهم ٬ که شبها می توان آن را به <واگن خواب > تبدیل کرد ) را به دنبال میکشید .

درِ عقب پولمن باز شد. مرد تنومندی با یک لا پیراهن بر سکو قدم گذاشت . چارشانه٬ و گلگون چهره بود و چشمانش مثل دو تکه ذغال افروخته زیر پلکهای سنگینش می درخشید .نگاه دقیق و موشکافش هیچ چیز را از نظر دور نمیداشت .سر بزرگ و شیر مانند او با موهای مجعد و موجدارش ٬ سخت و سرکش و قائم بود و حرکاتش آرام و موج وار و پلنگ آسا .

در اطرافش سکوت مطلق حاکم بود . نه از کف زدنهای دیوانه وار اثری بود و نه از فریادهای وحشیانه.

سوت لکوموتیو به صدا در آمد.دورادوها بسوی واگنها دویدند . مرد چار شانه گربه چشم ٬ بی آنکه سر بگرداند عقب عقب رفت . نگاه خیره و سهمگینش در دور دست گم شده بود . آنجا که غباری سفید نشان میداد که اسواران عقب نشینی او را تحت پوشش گرفته است .ملیله دوزی زر نشانی ٬ که حرکات قلم موی خورشید میرا ٬ "که گویی به مرگ ابدی فرو میرفت " گرد زرین و داغی بر آن میپاشید ٬ تکه ابر را در هم نوردید.

از میان نفس گرم شب ٬ زمزمه آهسته و مرموزی از دور فرا رسید ٬ زمزمه ای به صلابت صدای دریا :"مکزیک نجات یافت !" و در افق خاوری ٬ ماه سپید سیما و لوچ ٬ می خندید و میخندید .... 

 

 

+ نوشته شده 19:56 توسط صادق اهري.
Thu 18 Jan 2007
در حد همین

هان کوزه گرا ٬ بپای اگر هشیاری

تاچند کنی بر گُل مردم ٬ خاری

انگشت فریدون و کفِ کیخسرو

بر چرخ نهاده ای ٬ چه می پنداری

...........................................................................................

گر کار فلک به عدل سنجیده بُدی

احوال فلک جمله پسندیده  بُدی

ور عدل بُدی بکارها در گردون

کی خاطر اهل فضل رنجیده بُدی

............................................................................................

وقتی رشته اعصاب آدمی نتواند جوابگوی خواسته های خودش بشود  اجبارن افاضات دیگران را هم پذیرا نمیباشد . روز بسیار بدی را گذراندم با کشمکشهای اجتماعی و فرهنگی و با مقولاتی از نوع سخیف اش ! توصیفی لازم ندارد. همینجا منقطع اش کنیم بهتر است و الا کار به جاهای باریک میکشد .

 

+ نوشته شده 21:3 توسط صادق اهري.
Sun 14 Jan 2007
منو لوتا
نمیدونم حکایت میخ ! رو شنیدین یا نه . روزی مردی به بقال سر کوچه میرود و میگوید آقا شما پنج کیلو میخ دارین ؟ بقاله میگه نه . فردا باز همان آقا به بقال مراجعه میکنه و میگه آقا شما پنج کیلو میخ دارین . بقاله میگه نه . پس فردا و پس اون فردا هم همان مطلب تکرار میشود تا اینکه به کله بقال محله میزنه که بره پنج کیلو میخ بخره تا برای اون آقاهه بفروشه و سودش رو بذاره توی جیب چپ شلوارش . میره و  پنج کیلو میخ میخره و میذاره داخل مغازه . ظهری سر و کله همان آقاهه پیدا میشه که وارد مغازه میشه و میپرسه  آقا پنج کیلو میخ دارین . بقال با خنده ای ژکوندیسم  جواب میده بله و آقاهه با تعجب میگه  وای شما چقدر میخ دارین خوش به حالتون . حالا حکایت ماست

از وقتی حریف ٬ توپ رو انداخت داخل زمین ما ٬ شدیدن گرفتارمان کرد .  رفته رفته میفهمم که کار سختی پیش رو دارم . دارم به نتایج متحیر العقولی هم میرسم ! خواستم بعد از ادعامان به حریف( ایمیلی که به صاحبخانه فرستاده بودیم که چرا کاهلی میکنی و لینکا رو اضافه نمیکنی و .. )  تیمچه رو دور بزنیم و بگیم "من نبودم دستم بود - تقصیر آق جونم بود" . دیدیم که کار از کار گذشته و خودمان را با منطقی گرانمایه ٬ بقبولاندیم که خود کرده را تدبیر نیست . فلذا گُرده مان را گِرد مینماییم و فله ای کارمان را ادامه میدهیم .

جریان از چه قرار است :؟

از این قرار که منِ ساده ! طی ایمیلی به صاحبخانه وبلاگ "لوتا" میلی فرمودیم که چرا ماهی یکبار هم یه چن تا لینک به وبلاگهای ترکی اضافه نمیکنی !؟ فردایش ٬ نادر خان یوزر و پسورد وبلاگ " لیست وبلاگهای ترک زبان " را به ایمیلم میل فرمودن و گفتند این گوی و این میدان . من گرفتاری دارم و قرار بود با "خدا بیامرز " پدر آمرزیده ادامه دهیم که ایشان ما را یکه و تنها و در بیابان وسیع وبلاگها رهایمان کردند . البته داخل نامه شان نوشته بودند که " منم هستم ولی اگر گرفتاری اجازه ام بدهد " .

 قبول مسئولیت کرده و به دنبال وبلاگهای ترک زبان گشتیم  . یکی را پیدا کردیم و خوشحال و شادمان لینکش را وارد "لوتا"  کردیم . از آن وبلاگ به وبلاگ دیگری رفتیم و از آن به دیگری و از آن به دیگری دیگر . و سر از هزاران وبلاگ تورک فهم و ترک نژاد و ترکنویس و ترکی نویس سر در آوردیم . آقا ( معذرت میخوام خانمها مقدم ترند) واقعن چقدر وبلاگ داریم که ترکن ؟ آمارش اقتصادی نیست ولی کله ات را داغ میکند . بنده اینجا و بصراحت اعلام میکنم که تا آنجاییکه در این چند روز تفحص و تحقیق بنده اجازه داده است بالای دویست هزار نفر ترک زبان دارند وبلاگ مینویسند . البته منظور وبلاگهای ایرانیست و اگر آمار دیگر کشورهای ترک زبان را اضافه کنیم بالای هفتاد هشتاد درصدش نویسندگان وبلاگ ترک تبارن . باور نمیکنین ؟ اینرا در "لوتا"  و در زمانی نه چندان دور مستندن ! برایتان ثابت خواهیم کرد .

داریم وبلاگهای ترک تبار ایرونی رو " پووآرو وار "مورد تفحص قرار میدهیم . گاهی سرمان به سنگ میخورد و گاهی به یک میخ طویله ! ( میخ طویله را به ترکی "مِسمار " نامند ) و گاهی وبلاگهایی را یافت میکنیم عینهو گل و گلاب بو میدن ٬ شعر ترکی اش دارد "طراوت" را معنی میکند . یا "ماهنی" ترکی اش تو را به زندگی ذغالی دوره رضاخانت میبرد  . و یا گاهی وبلاگی که مخالف شدید مثلن زبان فارسی است و مقداری ناسزا هم بارش است  . بعضی از وبلاگها دم از "پان ترکیسم " میزنند . نمیدانم چرا بنده از کلمه "پان " چندان دلخوشی یی ندارم . در اینموقع است که ما قوز پیچ میفرماییم و بین انتخاب اینهمه خلایق ! ندا بر ترک بودنشان کنیم و یا بر مرامشان ؟ زیر جلدی ردشان کنیم یا بگذاریم همه ٬ مطالبش را بخونند و به مصداق " ببین و بهترین را انتخاب کن " و این یکی دیگر از مشکلات کار است. البته کار جمعی همیشه خدا با نق و نوق همراه است و سازش با همچی جمعی اعصاب میخواهد که ما کم داریم !

حالا اگر وبلاگی سراغ دارین از جنس بلور و ترک مانسته در اینجا ویا در آنجا معرفی کنید و مطمئن باشین که به زودی معرفی خواهد شد . اینو گفتم که کم نیارم و الا آنقدر وبلاگ ترکنویس و ترکی نویس یافته ام که پیرمان را در خواهد آورد اگر این کار را ادامه دهیم . باور بفرمایید که بقاله خیلی میخ داره.

 

 

+ نوشته شده 21:9 توسط صادق اهري.
Fri 12 Jan 2007
تیرآهن

داش کَلَمی 

پولادی تورپ. 

 

+ نوشته شده 22:7 توسط صادق اهري.
Thu 4 Jan 2007
كَش ، مال مخابراته و كِش مال یه چیز دیگه س
هر چه سعي ميفرماييم تا وبلاگهاي به روز شده را تماشا كنيم . كمتر نتيجه ميگيريم ! زنگ به قاعده ، به دوستان "پرديس نت" مينهيم . سوال ميكنيم كه اي آق مهندس بقربانت شویم دو سه روزيست كه ما به هر وبلاگ و يا وبسايتي مراجعه ميكنيم مطالب قبلي چن روز پيش را تحويلمان ميدهد . ميفرماید اين مربوط ميشود به (كَش) مخابرات ! لذا بنده اينجا حضور يافتم تا رسمن به عرض عالي تان برسانم كه بنده تا كنون مطلب جديد و به قول اکابر قوم " بروز شده " از هيچ كدام از لينك دهندگانمون رويت نفرموده الا "نگاهي از دور " عزيز و از "نق نقو" جان كه در كامنتي برايشان توضيح داديم كه چقدر چي چي كيف شديم كه تونستيم مطلب تازه اش را بخوانيم ! عصر ارتباطات است ديگر . باور بفرمایید عن قریب جواب خواهد داد . الان از كَشمان استفاده ابزاري ميكنند و بعدن شايد از كِشمان !

مطلب دُيّم  اينكه وبلاگمون رو ( اندر حکایت سامانه دار شدنمان ) به نام ننه جانمون اینا در وزارت ارشاديه به ثبت برسانيم فكر بدي نبايد باشه . اينجوري گرفتاري اش واسه ما هم كم ميشه . وزير اگر رد كار را بگيره و ببينه زني هفتاد و چند ساله مطلبي نوشته و هنوز دولا راست شدنش با خداست زودي به ثبتش ميرساند و قال قضيه كنده ميشه ! و دیگه سراغی از این وبلاگ نمیگیرن .

فلذا بنده با طی مراسمی رسمی اينجا اعلام ميكنم كه ۱- اسمم حاجيه خانوم است - ۲- هفتادو نه و خورده ای سالم است -۳- پسرم گوه ميخورد كه بخواهد وبلاگ بنويسد -۴ - پدرش حاج احمد اين حرفا رو نمي فهمه اصلن اهل زندگي هم نبوده و نيس . كِنِس و چون مشتي بسته  خاك توي سرش كنم  -۵- هواخواه شديد صندوق پستي بجاي ايميل هستم ـ۶- همه رقم  ، نماز خوندن بلدم از ميّت اش بگير تا صبح اش -۷- اوايل انقلاب خودم با دست خودم برادرم را به عنوان يك زمين خوار بزرگ (یا همون فئودال اکبر) به برادر اصغر معرفي كردم .  -۸- شنیده ایم " الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم " خدا ذليل كند صدام رو كه ذليل هم شد . ما كه ول كنش نيستيم به علي -۹- آدرس منزل و شوماره تيليفون رو به صندوق پستي تون ارسال ميكنم تا خداي ناكرده دست نامحرمي نيوفتد -۱۰- والا تبار ٬ ننه جان به قربانت ، ما رو ثبت كن كه از امروز خودم فرمانداري اين تُف لاگ را به گردن گرفته ام خيالتان آسوده . باقی بقای عمرتان

قربان چشمان پر بصیرتتان و با احترام

حاجیه خانم

 


دستي را پيش گير تا پس نيوفتي . خبر عقب نشيني وزارت ارشاد در طرح ساماندهي سايتهاي اينترنتي ـ وزر و وبالش گردن آق رضا ولي زاده

 

+ نوشته شده 20:12 توسط صادق اهري.
Sun 31 Dec 2006
زندگی جنگ بود و دیگر هیچ(دو)
ادامه از پست قبلي

غرش تندر مانند پدافند هوایی پادگان و تپه قیزقاپان پیرانشهر امیدوارم کرد که با همان دمپایی خود را به سنگر برسانم . سریعن برگشتم و دوان دوان از ستاد خارج شدم . مابین ستاد و سنگر ده متری فاصله نبود . یک خیابان بود و آنورش سنگریکه چندین متر در زیر زمین فرو رفته بود و تلی از خاک و بتون رویش را پوشانده بود . همچنانکه میدویدم نظری سریع و گذرا به دور و بر انداختم و متوجه شدم اولین اطاق ستاد بکلی از بین رفته و ویران شده . خودم را داخل سنگر انداختم دود و گرد وغبار مانع از این میشد که براحتی بتوانی مسیر داخل سنگر را طی کنی . وارد شدم و اولین نفری که صدایم کرد بهنام عبقری بود كه فریاد کشید صادق اومدی ؟ کسی داخل اتاقها نماند؟ هاج و واج در همهمه و شلوغی سنگر داد زدم نمیدونم فکر نکنم. صدای مهیب بمباران ادامه داشت ضرباهنگ هواپیماهای میگ و سوخو لرزش بر تن همه انداخته بود . سرکار استوار "مخصوص" در سنگر باصدای بلند از خدا میخواست خدایا اگر به ما رحم نمیکنی به فرزندانمان رحم کن و مارا از اين جهنم سالم بیرون بیاور . مجید خوشنویس گریه میکرد . سعید اشرفی هم بد جوری میلرزید عین من . یکی فریاد میزد یکی دعا میکرد و یکی گریه . این فضای به گرد و خاك و دود گرفته سنگر بود و همچنان بمباران ادامه داشت . فکر میکنم نزدیک نیم ساعت شد تا آبها از آسیاب افتاد . گفتند دیگر تمام شد بیایین بیرون . یکی یکی و با اضطراب و نگراني و مقداري گوش به صدا ! از سنگر خارج شدیم . 

وای خدای من !!! مگر از پادگان چیزی باقیمانده بود . اکثر پدافندها با راكت و مسلسل هواپيماهاي همين صدام حسين  از کار انداخته شده بودند . من و بقيه به اطاقمان رفتيم اسلحه و مهمات تحويلي را برداشته و داخل حياط پادگان شديم . درب ورودي پادگان با خاك يكسان شده بود در بعضي جاها هنوز آتش سوزي و دود غليظ ديده ميشد . در اين گيرودار ديدم چندين نيسان وانت وارد پادگان شدند . جنازه هاي مردم عادي از بچه و جوان و پيرزن و پيرمرد و ... را از داخل شهر به پادگان آوردند و گريان و نالان و به اميد اينكه داخل پادگان امن تر از شهر است جنازه ها را در وسط ميدان پادگان تخليه ميكردند . دلت آتيش جهنم ميگرفت.

كشته از بس كه فزون بود كفن نتوان كرد

يكساعتي حيران و سرگردان مناظر زشت بعد از بمباران را نظاره گر بوديم . من و بهنام و سعيد و مجيد و ... دنبال دوستان ميگشتيم تا اطلاعي از حالشان پيدا كنيم . عده اي از دوستان كشته شده بودند . روز غريبي بود نازنين !  بعد از گذشت بيست و سه سال تعريف آن خاطرات هنوزم موهاي تنم را سيخ ميكند .

ساعت نزديكيهاي هشت صبح بود كه باز صداي هواپيما آمد . دوباره به سنگر رفتيم . دوباره بمباران و دوباره صداي تك و توك پدافندهاي باقيمانده . دوباره دود و دوباره لرزش سنگر توام با لرزش وجود آدمي . آخر اين جنگ براي چيست ؟ اينهمه كشت و كشتار براي چه ؟ بگذريم . بعد نيمساعتي باز از سنگر بيرون آمده و وضع را وخيمتر از قبل مشاهده كرديم . فرمانده آتشبار دستور دادند كه از پادگان بطرف پايگاههاي گردان روانه شويم . "چيانه" نزديكترين پايگاه ما بود . وارد شهر پيرانشهر شديم و درست همين موقع باز صداي سهمگين هواپيماهاي صدام آمد . خود را داخل جوب پر از لجن انداختيم . از شانس بد مسيري كه من خودم را انداخته بودم درست بر خلاف جريان فاضلاب بود و هر چه كثافت بود از يقه لباس نظامي ام داخل بدنم ميشد .

هواپيماها را گويي دستور داده بودند به شهر و پادگان توجه نكنند و هر آنچه آبادي اش ميشود ناميد را از بين ببرند . باز بمباران تمام شد و ما سريعن خود را به پايگاه چيانه رسانديم . ساعتي نگذشته بود كه سر كله هواپيماها باز هم در آسمان پيرانشهر نمايان شد . ايندفعه من از دور نظاره گر بمباران بودم . گلوله هاي آتشيكه قد ميكشيد و آدمها را درو ميكرد را ميديدم و چقدر بر زمين و زمان فحش ميدادم . آخ كه چقدر از جنگ و دعوا و نزاع و درگيري و دستگيري و از اين قماش دلزده و نفرت دارم . حتا تعريف كردنش هم برايم خالي از لطف است اما چه كنم . جنگ درگيرم كرده بود نه اينكه من بخواهم درگيرش شوم .

تا شبِ آنروز لعنتي پنج بار و بنا به گفته مسئول رادار اروميه يا تبريز به تعداد ۵۳ فروند هواپيماي عراقي پادگان و شهر پيرانشهر بمباران شد . اينرا اينجا نوشتم تا خاطره اي باشد از جنگ خانمانسوزيكه هشت سال گرفتارش شديم و الان هم عواقبش را ميكشيم . اينرا نوشتم تا با خود انديشه كنم كه آيا ديكتاتورها هم ميميرند ؟ و به اين پاسخ برسم كه آري برادر٬ ديكتاتورها گويا واقعن ميميرند . براي حسن ختام از خيام اجازه خواستم تا شعري را كه سروده است دستكاري كنم و در زير مطلب بياورم

"صدام" اگر زباده مستي خوش باش

با ماه رُخي اگر نشستي خوش باش

چون عاقبت كار جهان نيستي است

انگار كه نيستي٬ چو هستي خوش باش

 

يك فريم از هزاران

 

 

يك فريم از يك فريم!

پي نوشت : امشب تونستم فيلم به دار كشيده شدن صدام را از اول تا آخر ببينم . (خيلي قصي القلبم ؟) گرچه ديدن آدميكه به دار آويخته ميشود اسف بار و حال گير است حتا اگرطرف حسابت صدام باشد . ولي وقتي ديدم بعد از اينكه طناب دار به گردنش مي آويزند ٬ ميگويد : اشهد ان لا اله الا الله و اشهد و ان محمد ... كه طناب حاضر بر گلويش ٬ ياراي سخن گفتن را ازش ميگيرد بقيه فيلم را براحتي نگاه ميكنم چرا كه به راستي صدام چه فكري در مخيله دارد كه چنين از الله و محمد طلب آمرزش ميكند ؟ آيا تمامي قواعد بازي اش بر پايه نظام حكومتي الله و محمد استوار بود ؟ يا بموقع مرگ دارد خدا را هم گول ميزند و مرا و يا خودش را نيز . من كاري با درستي و يانادرستي اينكه كسي را اعدام بكنند ندارم . اما وقتي بخواهيم خدايمان (از هر نوعش ) را نيز گول بزنيم !؟!؟! كمي برايم گران مي نمايد .

 

+ نوشته شده 10:54 توسط صادق اهري.
Sat 30 Dec 2006
زندگی جنگ بود و دیگر هیچ (یک)

"صدام" اگر ز باده مستی خوش باش

با ماهرُخی اگر نشستی خوش باش

چون عاقبت کار جهان نیستی است

انگار که نیستی چو هستی خوش باش 

صبح ساعت شش ٬ سال ۱۳۶۲  پادگان پیرانشهرم . طبق معمول آژیر خطر حمله هواپیماهای عراقی در پادگان به نوا در می آیند . بهنام میگوید آژیر ! بچه ها بدوین بریم توی سنگر . حمید با صدای خواب آلوده میگوید آخه احمق ک.ن نشور این آژیر که همیشه خدا رو براست بگیر بخواب که حال نداریم . صدای آژیر حمله هوایی دیگر بار بلند میشود . بهنام داد میزند بابا جان این آژیر دوم یعنی حمله ناوگان هوایی دشمن به این منطقه . من از خواب صبحگاهی بیدار میشوم . تا ریخت و پاش ظاهری ام رو درست کنم بچه های آتشبار ۳۰۸ توپخانه سلماس مستقر در پادگان پیرانشهر به سوی سنگر زیر زمینی که از قبل برای اینگونه حملات هوایی اتخاذ شده بود میدوند . تا من خودمو جابجا کنم و بسوی سنگر روانه شوم صدای هواپیماهای جنگی را بالای سر ساختمان  احساس میکنم . با دمپایی و داخل کریدور ستاد بطرف سنگری که روبروی ستاد قرار داشت میدوم . وقتی به خروجی ساختمان رسیدم . در مقابلم سه فروند هواپیما دیدم با سرعت مافوق صوت و درست بطرف ساختمانیکه من در آن قرار داشتم حمله میکردند . سریعن برگشتم داخل راهرو . و ناگهان انفجار  شدیدی مرا با توده ای از غبار در داخل راهرو زمین گیرم کرد . نمیدانستم چه کنم .

...

این اتفاق درست درصبح روز  ۲۹ خرداد و سالگشت دکترشریعتی بود .

الان مجالش نیست ٬ ادامه اش را مینویسم

 

 

+ نوشته شده 23:9 توسط صادق اهري.
Wed 27 Dec 2006
برف از نوع سوررئالیستی اش
امروز برف شدیدی اهر را فراگرفته است . همه جاده های ارتباطی بسته است و هنوزم به باریدن ادامه میدهد. امشب رفتم داخل شهر و عکس گرفتم و یک عکس را به انتخاب خودم براتان گذاشتم . تابلوی "سالوادور دالی " نیست ! اما عکسیست که هم برف روی درخت را نشان میدهد و هم تصاویر انسانگونه و هم حیوانات نا همگون . حداقل ده مورد . بوف کور هست ! پاندا هم هست ! و آن بالا دست چپ٬چشم انسانیکه نگران من و توست . تشخیص بقیه با خودتان .

+ نوشته شده 21:29 توسط صادق اهري.
Tue 26 Dec 2006
بوق (دو)
نمیدانم چطور شد که بر عکس همه روزها صبح ساعت شیش بیدار شدم و خواب از کله مبارک پرید ؟! تصمیم گرفتم بعد از مدتها نان و پنیر خوری صبحانه را حداقل برای امروز به کناری نهم . چرا که روایت است اگر زیاد پنیر تناول کنیم ٬ هم مکروه است و هم ساینده عقل و هم بعد از موت ٬ قبرشان شوره دار خواهد بود . لذا به آرامی که کسی از اهل منزل  بیدار نشود قابلمه ای برداشتم و ساعت هفت و بیست دقیقه خود را به کله پاچه پزی پایین تر از میدان یادبود رساندم . از ارابه پیاده شده و به مغازه وارد شدم . قبل از سلام بنده ، كله پز فرمودند : تمام شده - هيچ چي نمونده

- دي -

پس اين مردم كِي از خواب بلند ميشند ؟ 


مسابقه  همچنان ادامه دارد و همچنين روزمره گي هامون جاريست

 

+ نوشته شده 19:39 توسط صادق اهري.
Mon 25 Dec 2006
بوق (یک)

لطفن اينقدر با صداي بلند دَرسَت را نخوان

مگر نميبيني دارم وبلاگ ميخوانم

بابا جان چه كنم ٬ من فردا امتحان دارم

برو به آن يكي اتاق و اطاله بده

بابا جان ٬ اون اتاق سرده

وز و وز و وز  و  وزو وز و وز

 همه جا تا فردا تعطيل !

 


مسابقه مون هنوز سر جاشه

داريم روز مره گي هامونو  جاري ميكنيم

 

+ نوشته شده 21:16 توسط صادق اهري.
Sun 24 Dec 2006
بازی شب یلدای اهری
 

سعيد خان حاتمي و نق نقوي عزیز ما را به بازی شب یلدا دعوت فرمودند . سلمان خان (بابابزرگ) خواسته شجره نامه اش را تکمیل کند . ما نیز لبیک گویان پته مون رو آه ٬ آه ٬ میریزیم رو آب

۱-آدم بسیار شوخی هستم ٬ در محل کارم از صبح تا شب با همه همکارام به زد و خورد خنده یی مشغول میشویم . گاهی آنقدر قاط میفرماییم که با وبلاگها و یا وبسایتهای جدی و خیلی جدی هم  به مزاح میپردازم . روزی به یکی از همین وبلاگهای جدی کامنت طنزی گذاشتم ایمیل فرمودند که دیگر آنطرفها پیدایم نشود .

۲- در دوران راهنمایی که مربوط به قبل از همین انقلاب بود یکبار گنده ترین همکلاسی ام را که بنده یک چهارم هیکل ایشان نبودم از پشت سر زدم و فرار نمودم ایشان بعد از مقداری فرار و گریز مرا گرفت و کتک حسابی نوش جانمان کرد . شکایت به ناظم مدرسه بردم و با گریه و زاری عارض ماوقع شدم . چوب را از بالای جارختی راهروی مدرسه برداشت و در حیرت به بنده گفت : دستت را باز کن وروجک ! در این مدرسه کسی ترا نمیتواند بزند . اینرا هم بگویم همکلاسی ام الان رئیس بانک یکی از بانکهای اهر است  . نتیجه اینکه دست به کسی بلند کنیم و یا به چیزی بزنیم طلا میشود.

۳-در دوران خدمت سربازی که به سنه ۶۲-۶۴ میرسد برای مرخصی از کردستان عزیز به خانه آمده بودیم . در ورودی حیاط اتاقکی داشتیم که مجردی بود و در آنجا به رتق و فتق امور جوانی میپرداختیم با امکانات مکفی ! در همان دوران به کشیدن سیگار افتاده بودیم . تلویزیون ۱۴ اینچ سیاه و سفید داشت اخبار پخش میکرد و ما هم به کشیدن سیگار مشغول بودیم . هیچکس از درون منزل خبر نداشتند که حقیر سیگاری شده ام . ناگهان در اتاقک باز شد و ابوی مان داخل آمد . دود سیگار را که دید با عصبانیت سرم داد کشید و گفت سیگار میکشی . ما هم رنگباخته و لرزان عرض کردیم من؟ من؟ نه ! نه به علی . مجری کثافت سیگار میکشد و داخل اتاقم فوت میکند . ابوی زد زیر خنده و رفت پی کار خودشان . البته این را هم معروضم که الانش هم به احترامشان در مقابلش سیگار بی سیگار

۴- در سنوات ۶۵-۶۸ در تهران زندگی میکردم . مجرد بودم و مقداری پول داشتم در یکی از روزنامه ها مسئول تدارکات بودم . فکر تجارت به کله ام زد . زمستان بود و هوا بسیار سرد . بعد از کمی تحقیق ٬ به این نتیجه رسیدم که در شب یلدا میشود بصورت عمده از مناطق گرمسیر میوه به قیمت ارزان تهیه کرد و در تهران بزرگ به قیمت بالا بفروش رساند . بلیط هواپیما گرفته و به بندر عباس رفتم . وقتی در هواپیما را در فرودگاه بندرعباس باز کردند فصل بهار و گرمای دلپذیرش صورتم را نوازش داد . یک شبی در پشت بام یکی از مسافرخانه های نزدیک ساحل خوابیدم . بعد از تفحصی دوباره ٬ فهمیدم که باید به یکی از شهرهای نزدیک برای خرید خیار بروم . از سندیکای کامیونداران بندر عباس یک تریلی چندین چرخ گرفتم و عازم آن شهر شدم . یک تریلی خیار کیلویی هفت تومان خریدم . عصر بود به راننده آدرس میدان تره بار سرچشمه تهران را دادم . و با هواپیما به تهران برگشتم . بعد از یکروز راننده تریلی زنگ زد و گفت : در نزدیکیهای یزد ماشین خراب شده است . دستپاچه شدم نمیدانستم چه کنم . آیا برگردم به میان کویر یزد و که چه - داشت تمام آمال و آرزوهایم له و لورده میشد - همه حساب و کتابها و پولدار شدن یکشبه ام - در تهران خیار را کیلویی چهل تومان میفروختند . بعد از سه روز و درست در شب یلدا محموله رسید . خیارها داخل نایلونها خراب شده بودند . راننده مسئول و پاسخگو بود . گریه و التماس کرد و به دست و پایم افتاد . از خیر همه چیز گذشتم و دست از پا درازتر باز رفتم سراغ مجله

۵- یکی دو ماه است بد جوری از غذا خوردن افتاده ام - سیگارم زیاد شده - دور از چشم (یک پزشک بلاگستان )- مقداری کارم زیاد شده است - چشمم ضعیف شده و عینکم را دوست ندارم -برای اتحادیه مون بازرس انتخاب شده ایم - تازه گیها هفته نامه محلی گویا ما را بنام معرفی کرده است 

و اما مشکلترین مسئله این پست انتخاب پنج نفر دیگر است . آدم رویش نمیشود کسی را قیچی کند . اصلن بنده با قیچی کردن مخالفم . ولی سلمان است و فرمانش ! آخه بنده لینکهای وبلاگمو با چه مصیبتی پیدا کردم . به خانه بعضیهارفتم - با بعضیها اس ام اس بازی هم میکنم - از داخل شهر بعضیهاشون رد شدم - از طریق بعضی به خارجه هم دعوت شده ام - وغیره

امیدوارم هیچ دوستی این انتخاب را به دل نگیرد و اما چند تفنگدار

 آشيل - الهه مهر - شبانگاهان - زن متولد ماکو - آلما از نوع سومش - بيلي و من  - عمو اروند -سه قلمدار   (دی) اینکه شد هش تا . تازه خیلی بیشتر از این مد نظر بود ولی غلام درگاهیم


پی نوشت :مسابقه مون هنوز سر جاشه نگران نباشین

 

+ نوشته شده 20:1 توسط صادق اهري.