

با این سرعت لاک پشتی اینترنت در اهر ٬ گذاشتن یک "ویدئو کلیپ " مرد میخواهد و از نوع گاو کهن اش ! این ویدئو کلیپ سه ثانیه ای که دمار از روزگارم در آورد را با یکساعت و اندی صبر اجرا فرمودیم تا الناس سه ثانیه از روزشون رو به خنده بگذرانند . منبعد سعی میکنم برای آپلود ویدئو از سایتهای معروف و دارای امکانات بیشتر استفاده کنم . اما فعلن تستمان دارد میریزد .
قرار بود چن هفته قبل "ای دی اس ال " ی شویم . ولی مسلمونی و آب زیر کاهی اش و قولش ! میگویند مخابرات همکاری نمیکند ! البته من خودم با این دوتا چشمان قهوه ای مایل به میشی ام دیدم که در پیاده روی جلوی " پردیس نت " که آورنده اینترنت پر سرعت ! برای شهرمون است سیمان روی کاشی میریختند و موزائیک روی سیمان مینهادند ! این بماند برای بعد که مستند باشد . و با این احتساب حتمن تا هفته آینده دستمون به اینترنت پر سرعت خواهد رسید .
عصری رفته بودم که با مسئولان محترم پردیس نت دعوا بفرمایم که این "مودمی که به ما دادین " با اجازه بزرگترا ٬ بخوره روی فرق سر مبارکتون ٬ ما رو بچه گیر آوردین ٬ خجالت نمیکشین ٬ و ...
ولی وقتی وارد شرکت شدم فهمیدم کارا رو براست ! یعنی اینترنت پر سرعت از امروز وارد شهر شده ولی فعلن بدلیل رفع نواقص به کاربران ارائه داده نمیشود . گفتند حتمن پنجشنبه اینهفته الی و نهایتن تا شنبه آینده شما استارت خواهید زد . ما هم طبق معمول و مثل یه بچه آدم حرف گوش کن قبولِ قول فرمودیم و راهی منزل شدیم . ولی این آبریزش فعلی آپلود فیلم را چه کنیم ؟ تا آخر هفته صبر نمیکنم این ویدئو کلیپ را برایتان میذارم تا بفهمین اگر سرعت اینترنتم رو به هوا بشه چیکار خواهم کرد . حتمن فیلم "برخورد نزدیک از نوع سوم " اسپیلبرگ را متغیر خواهم نمود !
بگذریم
برای مشاهده این ویدئو کلیپ سه ثانیه ای مراتب و مراحلی واجب است
۱- صدای اسپیکرهاتان را به حد اعلا بلند کنین
۲- برای دیدن فیلم سه ثانیه ای امیر علیخان ٬ مقدار متنابهی صبر کنین
۳- آدرسش اینه : خواستي حالشو ببر
بناگوش : حتمن ایرادی برای دیدن این فیلم سه ثانیه ای خواهد بود .عندالمشاهده بگویید بر طرف کنم اش .
لب و لوچه : هر که مشاهده کرد و نگفت روزه را بر آن فرد حرام فرمودیم ! یعنی میتواند بخورد
اسمش مش خليله. توی شهرمون همه اونو ميشناسن.
خودش ميگه كه اگه به من کيلومتر شمار وصل میکردند شايد۱۰۰۰ بار دور دنيا را با پای پياده گشته بودم. ميگه تا يادمه از نوجوانی از صبح تا شب همش راه رفتم وروزنامه فروختم......من که بچه بودم مش خليلو ميديدم که با صدای نصفه گرفته اش داد ميزد حَبر حَبر حَبر کيهان ........... فلان چيز فلان طور شده يا زلزله٬ طبس را با خاك يكسان كرده و يا.... البته خودش سواد نداره و روزنامه فروشهای مرکز يک خبر تازه رو بهش ميگفتن و مش خليل برای فروختن بيشتر روزنامه ٬ اون خبر تازه رو تکرار ميکرد . خودش ميگه ۸۰ و چند سالشه و هنوزم که هنوزه داره همينطور راه ميره و روزنامه ميفروشه اونم تو سن ۸۰ واندی سالگی . پای پياده هر روز صبح و عصر دنبال سی چهل خواننده روزنامه اش ميگرده . و دنبال روزی! ايشون كه نبايد بدانند اما معني و مفهوم آژيرشان اين بايد باشه كه
روزی هر روزه از گردون گرفتن مفت نيست ميدهد روزی و ليک از عمر روزی ميبرد
صداش پير شده ٬ خودشم که دارين ميبينين . ۲-۳ ماه پيش يه موتوريه بهش ميزنه و دستش ميشکنه اون دو سه ماه استراحتو نميگم که چطوری گذرانده؟؟! کسيکه يک عمر ! همش راه رفته و راه رفته و براي روزي اش ! صبح تا شب كار كرده حالا بايد تو خونه بخوابه ٬ بيمه نبوده ٬ بيمه اش هم نکردن ! او مجبور است هنوز هم كار كند . امشب دنبالش گشتم . هوا پاييزي و بارانی بود . عصر توی بازار پيداش کردم . گفتم ميخوام عکستو بگيرم گفت: ميخوای تو تلويزيون نشونم بدی ؟ گفتم نه ولی يه جايی عکستو ميذارم که همه ببينن . مکثی کرد و رضا داد . آخه من چطوری ميتونستم وبلاگ و يا اينترنت رو براش توضيح بدم گفت: باشه و شروع کرد به گفتن حَبر حَبر حَبر " موسوی نميخواد رييس جمهور بشه" منم عکسشو انداختم .
حتما شما هم دوروورتون مثل مش خليل زياد دارين اگه ميشه از فردا بيشتر بهش دقت کنين ! راستی تا يادم نرفته بهتون بگم : موقعی که عکسشو انداختم يه جوری که من نفهمم به بغل دستيش گفت اينم مارو گرفته ها عکسو يا تو تلويزيون ميبينن يا تو آلبوم عكس
بناگوش : اين عكس مربوط به سه سال پيش است ٬ عكس الانش رو ندارم / خيلي فرتوت شده و مقداری با فراموشی همکاری میکند ! هي از من و همسايه ام ميپرسد " مجله خانواده " شما رو دادم ؟ " جام جم " امين رو دادم ؟ پولشو گرفتم ؟ فعلن اما كيهان نميفروشد
ترمیم : امروز در کمین نشستم تا از مش خلیل عکس تازه ای بگیرم . آمد و گرفتمش ! اینم عکس "خليل نيوز". چارشنبه ۲۴ آبان ۸۵ عصر بازار اهر

خنده اش اما
با چين و چروكهاي صورتش
معني ديگري از زندگي ميدهد
نمي دهد؟

حكيم عمر خيام ميفرمايد :
ايدل غم اين جهان فرسوده مخور
بيهوده نئي ٬ غمان بيهوده مخور
چون بوده گذشت و نيست نابوده پديد
خوش باش ٬ غم بوده و نا بوده نخور
رنگ دُگمه های کُتَش با تو سخن میگویند
شاگرد جدیدالورود توضیحات استاد اعظم فعلی و شاگرد اسبق مغازه را چنین تحویل میگیرد كه بجاي " چشم بلبلي " لوبيا چيتي بگيرد و بجاي "تره خوردن " تره آش به خانه مان ببرد ! و یا بجاي فلفل تند و خوردني !

فلفل سبز و قرمز دلمه اي بگيرد که عین خیار اهری که بسی گنده ان و از نظر شکل و شمایل بسیار ناموزون و مقداری هم چاق تشریف دارند که مجبور شویم نخ ریسی کنیم و از دیواری آویزون که در موارد دیگری ازش استفاده کنیم . بقول " بهلول دانای اهری " خیار رسیده و خوردنی خیاریست که بزرگ باشد و به زردی گرایش بیشتر داشته باشد . حالا حکایت ماست که بجای ۲۰۰ گرم فلفل خوردنی عکس فوق را به خانه میبرد (این عکس واقعیست) یک کیلو فلفل برای یک وعده غذا رو به صاب منزل تحویل میدهد ! يا بجاي " سركه و یا آبغوره " آبلیمو بگيرد جهت ترشي انداختن. شاگردي كه فرق بين لپه و نخود و چشم بلبلي را نداند . حتمن فردا روزی فی ما بین "چک " و " سفته " و "برات " و "تراول چک " نماز شک خواهد گزارد ! نخواهد گزارد ؟
برای اینکارمون از صاب منزل جایزه ای گرفتیم بنام " امشب شام بی شام " لطفن بفرمایین تا سرد نشده
بعد از گذر محسوس دو باره زمان که سه چهار سالی میشود . یکی دو هفته قبل هم رویتش کردم عین هلال ماه ! دیدم سر حال و سرزنده س . خوشحال شدم . باز مقداری از قدیم صحبت پراکنی کردیم ٬ از وضعیتش در تهران و اینکه ایندفعه با دفعه قبل بسیار فرق کرده و رنگ رخسارش منور گشته ! از زندگی عیالواری و کار و همه چیز تا به پدیده وبلاگ و وبلاگنویسی رسیدیم . چون میدانستم قلمش خوب و نطقش روان است پیشنهاد یک دستگاه ! وبلاگ را برایش کردم . قبول کرد و رفت . دو سه روزی نگذشته بود که تلفنم زنگ خورد دیدم مسعود است که میگوید وبلاگی باز کرده و با اینکه مشغله کاری زیادی دارد ولی سعی میکند سر پاش نگه دارد . به وبلاگش سر زدم و دیدم چون همیشه کم گویی و گزیده گویی میکند . شرح حالش را مینویسد و چون بنده با شرح حالش از نزدیک آشنایی دارم درد دلش را خوب احساس میکنم . برای اینکه با فن قالب و کارهای اینچنینی آشنایی کمتری داشت سریعن لینک وبلاگ خودم رو اون تو گذاشتم و گفتم اگر لینک من اونجا باشد بهتر است و طفلکی قبول کرد ! باقی کارای وبلاگش رو یواش یواش روبراه خواهم کرد تا ایشون وارد مسایل فنی قالب شوند .
آدرس وبلاگ مسعود را اینجا گذاشتم . اگر حال کند و بنویسد حتمن مطالبش خواندنی خواهند بود . برای ورود به وبلاگش جمیعن بفرمایید تو . شیرینی و نقل و نبات و میوه را هم خودتان همراه بیاورین . چون صاحبخانه تازه وارد است و اگر مهمان غریبی ببیند دست و پاچه میشود . طفولیت است دیگر
سقراط میفرماید : نزدیکترین چیزها از برای آدمی "مرگ " است و دورترینش " آرزو "

نوشتم تا بياد جلال بودنم را با خود زمزمه کنم
روحش شاد و روانش گرامی باد

گوزلَر
گوزَللر
گوزللیک لر
...
چشمها
زیبارو یان
زیبایی ها
صفای قدیم و سادگیهاش ! بقیه رو خودتون ببینین و کف بفرمایین. البته اگر صابونتون کفداره !
سریعن خودم رو به اتاق سید محسن رسوندم و درست همون موقع تلفن زنگ زد
الو سلام علیکم
سلام
قنادی سهند ؟
بفرمایین
من عباس فلانی هستم گفتم اگر ممکنه از اون نون فطيرهاي بزرگ که دونه ای ۳۰۰ تومنه ۱۶ تا برام نگه دارین عصری میام میبرم
چشم ، چشم ، 16 تا فرمودين ؟
بله
چشم چشم ، گردو هم بزنيم
البته لطفن ! آقا من مطمئن باشم ؟ من مهمون دارم آ
شما مطمئن باشين
ممنون و خداحافظ
خدانگهدار
هر دو از خنده روده بر شديم . به سيد گفتم ميبيني تو رو خدا مگه من اطلاعات مخابراتم كه شماره تلفن قنادي رو داشته باشم . در اثناي اين خنده ها و گفتگو دوباره تلفن زنگ زد سيد گوشي رو برداشت
الو ببخشين بازم مزاحم شدم اون 16 تا نون فطير رو بكنين 20 تا
چشم، چشم
خداحافظ
خدانگهدار
دمدماي اذان من و سيد با شعفي ناستودني داخل ماشين جلوي قنادي سهند منتظر بوديم كه عباس آقاي محله با ظاهري نگران و مقداري آشفته وارد قنادي سهند شد . قنادي پر از آدم بود . مگه يه دونه فطير ميشه گير آورد . ابدا ! حرفهاي عباس و صاحب قنادي از دور مشخص بود .
عباس : براي بردن نون اومدم . ظهري زنگ زدم خدمتتون ۲۰ تا نون سفارش دادم گفتين گردو هم بزنم
قنادي : شما كي به من زنگ زدين ؟ منكه با شما صحبت نكردم . رو به شاگردان ٬ شما سفارش ۲۰ تا نون گرفتين ؟
شاگردان مغازه : نه
عباس : مگه خودتون نبودين كه گفتين حتمن مطمئن باشم كه نونا رو جدا ميذارين ؟ و همچنانكه از صاحب قنادي باز خواست ميكرد دستشو توي جيبهاش ميچرخوند و دنبال تيكه كاغذي كه من بهش داده بودم ميگشت . كاغذ رو از جيبش در مياره و شماره تلفن را نشون قنادي ميده . آقا مگه اين شماره تلفن شما نيست ؟ قناد نگاهي به شماره ميندازه و ميگه نه. اينكه شماره تلفن اينجا نيست . شما اين شماره رو از كي گرفتين ؟
عباس : دي . ولي من اين شماره تلفن رو ! ؟ من اين شماره رو ! من اين شماره
.......
عباس دست از پا درازتر و بدون گرفتن حتي يكعدد نان از قنادي بيرون مياد . ما همچنان داخل ماشين ميخنديم . وقت اذان است و هوا نسبتن تاريك شده . جلوي مغازه تلفن همراهش رو از جيب كاپشن خردلي رنگش در مياورد . شماره اي ميگيرد . موبايل من زنگ ميخورد . عباس آقا شروع به فحاشي ميكند ... و ميگويد حساب تو كه هيچ حساب اون ... اي كه شماره تلفنش را دادي خواهم رسيد . پ... سگ ميگه آقا مطمئن باش بيست تا نونتون رو جدا ميذارم فقط دير نكنين كه مغازه سر اذان بسته ميشه . قاه قاه خنده هامون عباس آقاي محله رو بيشتر تحريك ميكنه . ميگه باشه يكي طلب من . آنچنان سر كارت بذارم كه مثل خركيف كني .از فحاشي هايش حال ميكنم . بهش ميگم مرد حسابي مگه من ۱۱۸ ام كه هي چپ و راست از من شماره تلفن ميخواي . عباس به آرامي از جلوي مغازه بطرف خونه راه ميوفته . تلفن رو با خنده اي از سر زورقطع ميكنه و به خودش هم فحشهايي ميده ٬ ميگه بابا چقدر خري تو ! يه زنگ به ۱۱۸ ميزدي و شماره رو ميگرفتي . حالا برا مهمونا چي ببرم ؟ به جعفر آقا كه از تبريز اومدن و خيلي از اين نونا رو دوست داره چي بگم . تازه سفارش داده بود چار تا اضافه بگيرم كه رفتني ببرن تبريز
عباس راهي خانه اش ميشود و ما شادمان از عمل شنيع خود همچنان ميخنديم . شب از تلويزيون اعلام ميشه كه از فردا اجازه داريم هر زمانيكه دوست داشتيم چايي بخوريم و اين شعفمان را گوز بالاي گوز ميكنه