باغدا اَریح واریدی ٬ سلام علیح واریدی
باغدان اَریح کوتاردی ٬ سلام علیح کوتاردی
( ترجمه تحت الحفاظی! وقتی در باغت زردآلو هست سلام و علیک هم هست و وقتیکه زردآلو از باغت رخت بر بست دوستی ها نیز رخت بر میبندند ) زمانی آدم رو بخاطرِ داشتنش میپسندند ٬ داشتن قیافه ٬ سرمایه ٬ موقعیت اجتماعی ٬ میز دار بودنش ٬ مراجعات مستمر ٬ و ..... اگر فردا روزی اعلام به نداری کند . سلام باغبان همسایه را کسی پاسخ نخواهد داد . این بود انشای بنده برای نسل سومیها .
این آقای وارطان خان یه جورایی قلقلکمون داد که اینجا بنویسیم ما هم اول اَمردادی هستیم و به همه شما عزیزان سلام داشته و احوالپرسیم

كيك تولدمان بيشتر از قد و اندازه تولدم بزرگ بود . جانون هم خالي بود
فرمودند که مینوازد : ما نیز مخالفتی نکردیم . قد و اندازه اُرگش ٬ به هيكل نحيف اش نميخورد ! اما آهنگاش چیز دیگری میگویند .

تقدیم به خودم:
همانگونه که در قسمت اول بعرض عالیتان رساندم بعلت کُندی سرعت پرشین بلاگ تصمیم گرفتم از آنجا به بلاگفا تشریف ببرم و دوستان را همچنان محفوظ دارم .در بلاگفا هم همچنان یک اهری و اتفاقات ساده بودیم . آنجا هم مدتی طی طریق کرده و سخنانی رد و بدل کردیم تا اینکه گاهن به گداری بلاگفا هم با مشکل در دسترس نبودن وبلاگ و ... مواجه شده و تصمیم بر این شد که برویم جایی زیر سایه درخت خودمون و باغ خودمون چایی دم کرده و دور از قیل و قال دیگران چپقی برا خودمون چاق کنیم . و باغی را خریداری کرده و اسمش را با بسم الله و اذان و مقداری تکبیر به در گوشش خواندیم "باغ من ".
مطمئنن منظور نظرتون هست که اینجا یک باغ استیجاری بود و هزینه بالایی هم برای مستاجر داشت .تا اینکه قسمتمون نشد آنجا هم دُم بلنبانیم به دلایل هزینه و ایمیلهای اینگیلشی که از شرکت معظم" آور ایران " ارسال میشد و بنا بدلایل کم سوادیمون هی به این و آن آویزونمون میکرد تا ایمیل ها را برامون ترجمه کند که چی به چیه .
باغمون آباد بود . دلنواز بود . آبیاری زیادی هم نمیخواست چونکه مقدارش هم دیمی بود ! تا اینکه اتفاقی در رابطه با بنده و دوستان همباغی رخ داد . ما را سگ هار پاچه گرفت ! و یکی دیگر از باغبانان را هم که دوستش داشتیم مار گزید !! متحول شدم و به یکباره تصمیم به قطع همه درختان گرفتم و همه یونجه ها و گلها و حتا حوضچه اش را کندم و خراب کردم .
تا اینکه بعد از مدتی مدید حالمان رو براه شد و زهر آن مار و زخم دندان آن سگ ترمیم یافت و یک اهری بهبودی یافت و با مقداری پختگی " شما بخوانید سوختگی " آماده شد تا روزمره گیهایش را در معرض عموم بگذارد . باشد که خدایش اجر دنیایی و اُخرایی عنایتش دارد.
تا یادم نرفته بگویم که فعلن اینجا مقداری نواقصات دارد که عنقریب سروسامان خواهد یافتندی.
جولان هليكوپترها در بعد از ظهر امروز در آسمان شهر اهر نشان به آن نشان كه رييس جمهور به اين خطه وارد شده . از شبكه استاني سخنراني ايشان بصورت مستقيم پخش ميشد لذا بنده هم براي اطلاع از كم و كيف كمكهاي دولت به شهرمان پاي تلويزيون لميدم . اما اين حرفها را گويا قبلن هم شنيده بودم !

"بيكاري مضمحل خواهد شد . بودجه دو برابر تخصيص داده خواهد شد . دو عدد باشگاه مجهز ساخته خواهد شد . يكعدد دانشگاه زده خواهد شد . سد خواهند ساخت. شهرك صنعتي زده خواهد شد ."( ميان كلام يه شهرك صنعتي داريم كه ظرف چشم بهم زدني در اين چن سال پيش مخروبه شد به مولا ) اصلن باورتون ميشه كه اهر با نفوس بالاي يكصدهزار نفر سينما نداره !؟! اصلن باورتون ميشه كه وقتي فاضلاب كشي ميكنن و تموم ميشه دو سال بعد اونجاهايي را كه كنده بودندي آسفالت ميريزن اونم بزور روي بعضي از همشهريا . هنوز جاده اهرـتبريز كه نودوپنج كيلومتره و پروژه اش از سنه يكهزاروسيصدوشصت و پنج و شايدم قبلتر از آن شروع شده به پايان نرسيده ؟! باور كنيد اين پروژه با پروژه بزرگراه قزوين به زنجان يكي شروع شده بود فك كنم . بگذريم داشتم گزارش مينوشتم و نميدونم چرا يهويي رسيدم به فاضلاب و آسفالت شهر . آخه يكي نيس به من بگه گل پسر بابا مگه تو شهرداري ؟
جناب رييس جمهور فقط جهت اينكه كمي هم خانوادگي باشند از زبان تركي هم گاهن به گداري استفاده ميكردند . و شعاريكه حفظ كرده بودند و در اكثر شهرهاي آذري از زبانشان جاري بود اينجا هم تكرار فرمودند.
اهر اهلي وار اولسوون
جوانلاري ساق اولسوون
ترجمه اينكه اهل اهر جاويد باشند ، جوانهايش هم سلامت باشند . با اين حال شادكام باشين و جاويد. اصلن كسي هست به من بگه تو رو سنه نه !
بعد نگاشت : بعدن به فكرم افتاد بنویسم که اين سَنَه نَه با اون نَمَنه توفير وافری دارد .
بعدي دوم : بنده ذاتن عكاسيم حرف نداره و صد البته شايد فتوگراف زاده باشم . شکار لحظه ها به خودم هم حال میده
بعدی سوم: قالب وبلاگ را از صبح عل الطلوع کار کردم و آخرش نفهمیدم چی به چی شد؟ هنوز ویرایش قالب ادامه دارد .
از زمانیکه " یک نفراز شهرستان این مرزوبوم بنام اهر " در روزنامه جام جم یا روزنامه ایران با این جمله مواجه شد که " در اینترنت میتوان مطلبی را برای عموم نوشت " کِرم گیر و عاشق نوشتن شد و وبلاگی درست کرد در پرشين بلاگ . کار اولش بود و همیشه خدا کار اول خوب از آب در نمی آد . بلاگرولینگ میخواهد لوگو گذاشتن میخواهد طرفداری از یک نظریه و لینک دادن میخواهد کامنت گذاشتن میخواهد و گاهی هم قربون صدقه رفتن هم میخواهد . آن یکنفر اهری بی بهره از اینهمه ٬ نوشت و نوشت و نوشت تا دوستانی پیدا کرد . با دوستانش در صمیمیتی زیاد به بده بستون نظرات و ایده ها مشغول شد . تا وبلاگش را به رو آورد . آنموقع کمتر کسی دات کامی یا دات آی آری ٬ یا دات او آر جی و ... بود . آنزمان در فضای محدود استفاده از وبلاگ ٬ محبت را فله ای تقدیمت میکردند . شاید الان هم کسانی باشند که تازه به زمره وبلاگنویسان آمدند و دارند برای خودشان دل میدن و قلوه میگیرن .
نوشتن و از همه چیز نوشتن کار زیاد ساده ای نبوده و نیست . بعضی وقتا چیزی رو مینوشت که مربوط به زمان حال و آینده و گذشته کسی یا چیزی نبود . اینموقعها تجربه میکرد که به دامان دیگر مسایل هم باید نقبی بزند و آنموقع بود که
شعر میگفت ٬ از حرفای دکسی و اکسی یا از فلسفه یا نقل قول از بزرگان یا از میوه خریدنش ویا روییدن سبزه بر روی آسفالت و یا ... مینوشت . عجب دوران بیخیالی رو طی کرد این یک اهری . شما اسمش را بگذارین دوران نوجوانی یک اهری . اما بعد متوجه چیزای دیگری شد و فهمید که وبلاگ با اینهمه چیز مطالب دیگری را هم طلب دارد ...
ادامه سرگذشت يك اهري در پست بعدی حد اقل برای خودم خوندنی خواهد بود.